سال چهارم

هشت آبان 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

گاه‌شمار زنده‌گی نيكوس كازانتزاكيس

بخش دوم

شهاب مباشری (گردآوری، انتخاب و ترجمه)

 

1907 – «روز بر می‌آيد» برنده‌ی يك جايزه‌ی نمايشی می‌‌شود و در آتن به مرحله‌ی اجرا می‌رسد و بحث و جدل بسياری را سبب می‌شود. يك باره نام كازانتزاكيس جوان بر سر زبان‌ها می‌افتد و معروف می‌شود. شغل روزنامه‌نگاری را در پيش می‌گيرد. در ماه اكتبر، تحصيلات تكميلی‌اش را  در پاريس آغاز می‌كند و در آن‌جا به روزنامه‌نگاری و ادبيات جدی ادامه می‌دهد.

 

1908 – در پاريس پای سخنان هانری برگسون نشست، نيچه را خواند و داستان «ارواح شكسته» را به انتها رساند.

 

يك روز كه در كتاب‌خانه‌ی سنت ژنويو روی كتابی خم شده بودم، دختری به سوی من آمد. كتابی در دست داشت كه عكسی در آن بود. دست‌اش را پايين صفحه قرار داده بود كه اسم او را بپوشاند. در حالی كه روی من خم گشته و با شگفتی مرا می‌نگريست، به عكس اشاره كرد و پرسيد: "اين كيه؟"

شانه بالا انداختم و جواب دادم: "از كجا بدانم؟"

- عكس توست! مو نمی‌زند. به پيشانی، ابروان پرپشت، چشمان فرورفته نگاه كن. تنها تفاوت اين است كه او سبيل بزرگ و فروآويخته‌ای دارد و تو نداری.

... در حالی كه می‌كوشيدم دست دخترك را از روی اسم پس بزنم، گفتم: "خوب، كيه؟"

- او را به‌جا نمی‌آوری؟ اولين بار است كه او را می‌بينی؟ «نيچه» است!

نيچه! اسم‌اش را شنيده بودم، اما هيچ يك از كتاب‌هايش را نخوانده بودم. ... دخترك گفت: "همين‌جا باش!" و با دو رفت.

چند لحظه‌ای بعد، با «زرتشت» برگشت. با گشاده‌رويی گفت: "بگير! اين كتاب به ذهن تو استواری می‌بخشد و به آن غذا می‌رساند _ اگر ذهن داشته باشی و گرسنه باشد!"

آن لحظه يكی از سرنوشت‌سازترين لحظات زنده‌گی‌ام بود. بر اثر دخالت دانش‌جويی گم‌نام، سرنوشت‌ام در كتاب‌خانه‌ی سنت ژنويو دامی برای من گسترده بود. «ضدمسيح»، آن سلح‌شور آتشين و غرقه به خون، آن‌جا در انتظارم بود. ابتدا غرق در وحشت‌ام كرد ...

 

1909 – وی رساله‌ی دانش‌گاهی‌اش را در باره‌ی نيچه به انتها رساند و نمايش‌نامه‌ی «سركارگر» را نوشت. همان سال از طريق ايتاليا به كرت بازگشت و رساله‌اش را منتشر كرد. نمايش‌نامه‌ی تك‌پرده‌ای «كمدی» را نوشت و مقاله‌ی «آيا علم ورشكسته شده است؟» را نيز.

 

نيكوس و گالاته‌آ در آتن

نيكوس و آنجلوس شاعر

1910 – مقاله‌اش با عنوان «به خاطر جوانی‌مان»، و در ادامه‌ی مباحث زبان‌شناسانه و فرهنگی‌اش، به گشودن راهی به سمت افتخار نوين يونان با اصرار بر جَستن از بند تحسين فرهنگ يونان بوستان پرداخت.

كازانتزاكيس و گالاته‌آ آلكسيو، يك نويسنده و روشن‌فكر هراكليونی، در آتن زنده‌گی با هم را بی‌آن كه ازدواج كنند، آغاز كردند. نان‌اش را با ترجمه‌ی متون فرانسوی، آْلمانی، انگليسی و يونانی باستان در می‌آورد.

 

1911 – نيكوس با گالاته‌آ ازدواج كرد.

 

1912 – وی فلسفه‌ی برگسون را با ارائه‌ی سخن‌رانی‌ها و نشر مقالات به يونان معرفی كرد. زمانی كه شعله‌ی نخستين جنگ بالكان برافروخت، داوطلبانه به ارتش پيوست و در دفتر اختصاصی نخست‌وزير، ونيزلوس، مشغول به كار شد.

 

1914 – او به هم‌راه آنجلوس سيكليانوس شاعر، سفری به كوه آتوس كرد و در آن‌جا چله‌نشينی كردند. همان وقت دانته و بودا را خواند و به هم‌راه سيكليانوس به خيال بنيان‌گذاری دين تازه‌ای افتاد. در اين سال، برای گذران زنده‌گی با هم‌ياری گالاته‌آ به نوشتن كتاب‌هايی برای كودكان روی آورد.

 

... يك روز نور تابيدن گرفت. آن روز، در كبفيسيا، با مرد جوانی هم‌سن و سال خودم ديدار كردم كه او را دوست می‌داشتم و احترام‌اش می‌نهادم. او در زمره‌ی آدم‌های انگشت‌شماری بود كه حضورشان را دل‌پذيرتر از غيبت‌شان می‌يافتم. فوق‌العاده خوش‌سيما بود و اين را می‌دانست. شاعر بزرگ غزل‌سرا بود و اين را می‌دانست. شعری بلند و عالی سروده بود كه بارها و بارها آن را می‌خواندم. ... از همان لحظه‌ای كه اين مرد جوان را ديدم، احساس كردم كه افتخار نژاد بشر است.

در دم با هم دوست شديم. ...

بعدها كه به تر شناختم‌اش، به او گفتم: "آنجلوس! بزرگ‌ترين فرق ميان من و تو اين است كه تو فكر می‌كنی رست‌گاری را يافته‌ای و همين فكر نجات‌ات می‌دهد، من فكر می‌كنم كه رست‌گاری وجود ندارد و همين مايه‌ی نجات‌ام می‌شود."

 

كوه مقدس را می‌گشتيم، و هر چه بيش تر در فضای آن دم می‌زديم، قلب‌مان بيش‌تر آتش می‌گرفت و در تب و تاب می‌افتاد. چه تصميم‌هايی می‌گرفتيم و ... از صومعه‌ای به صومعه‌ی ديگر كه می‌رفتيم چه سبك‌بال از روی سنگ‌ها می‌پريديم و نه تنها در تخيل خويش بلكه در تمامی تن‌مان، احساس می‌كرديم بال فرشته‌گان مددكار ماست. ...

مدت چهل روز در كوه مقدس گشته بوديم. عاقبت، هنگامی كه شب سال نو به قصد عزيمت به دافنه برگشتيم، در قلب زمستان، در باغی كوچك و محقر، درخت بادامی به شكوفه نشسته بود.

بازوی دوست‌ام را گرفتم و به درخت بادام اشاره كردم. گفتم: "آنجلوس! در طول زيارت، دل‌هايمان را پرسش های ظريف آزار داده است و حالا جواب را بنگر!"

دوست‌ام ديده به درخت بادام پرشكوفه گردانيد و ... لحظه‌ای دراز، بی آن كه كلامی بر زبان آورد، بر جای ماند. سپس در حالی كه به آهسته‌گی حرف می‌زد، گفت: "بر لبان‌ام شعری جاری می‌شود، شعركی!"

دوباره به درخت بادام نگريست:

به درخت بادام گفتم

خواهر! با من از خدا بگو!

و درخت بادام شكوفه داد.

 

1915 – دوباره كازانتزاكيس به هم‌راهی سيكليانوس يونان را سياحت كرد. در يادداشت‌های روزانه‌اش از هومر، دانته و برگسون به عنوان سه معلم بزرگ‌اش ياد می‌كند و در ديرنشينی‌اش كتابی می‌نويسد كه اينك گم شده است. چه بسا در كوه مقدس مفقود شده باشد. در يادداشت‌های روزانه‌اش، اين شعار را كه از انديشه‌ی دناته برگرفته تكرار می‌كند: «انسان چه‌گونه خود را نجات می‌دهد» و در همان اوراق، نمايش‌نامه‌های «مسيح»، «اوديسه» و «نيكيفوروس فوكاس» را می‌نگارد. برای امضای قراردادی برای تقطيع درختان كوتاه آتوس در ماه اكتبر عازم تسالونيكی می‌شود و در آن‌جا نيروهای فرانسوی و انگليسی را كه برای نبرد در جبهه‌ی سالونيكا حين جنگ جهانی اول آماده می‌شدند، ديد. در همان ماه، ضمن خواندن تولستوی، به اين باور رسيد كه دين اهميت بيش‌تری از ادبيات دارد و استوار شد تا انديشه‌ی تولستوی را از آن‌جا كه متوقف مانده بود، پی گيرد.

* بر گرفته از مقدمه‌ی كتاب «كازانتزاكيس، سياست روح» به قلم پيتر بين (انتشارات دانش گاه پرينستون، 1989)

** بندهای ميانی گاه‌شمار برگرفته از كتاب «گزارش به خاك يونان» هستند كه با قلم صالح حسينی ترجمه و توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است.

Ç