|
|
|
|
||||||||||||||
|
چهل كليد بخش اول ساناز سيداصفهانی
روغن توی ماهیتابه جلز و ولز میكرد كه چشمهای آقا جان را انداختم تويش و با كفگير چوبی اين ور و آن ورشان كردم كه خوب سرخ شوند. سرخ و برشته! اول فكر كرده بودم آبپزشان كنم، اما بعد حيفام آمد. چون میدانستم همه چيز سرخشدهاش خوشمزهتر است. هم میزدم. چشمها مثل تخممرغی كه خال سياه درشتی رويشان افتاده باشد لحظه به لحظه داغتر میشدند و پوست نازك دورشان چروك و چين میافتاد و تاولهايشان میتركيد و روغن را روی صورتام پرت میكرد. رگهای نازك قرمز رنگی كه دور اين كرهها پيچ خورده بودند، ديگر آن رگهای نازك قبلی نبودند. از تخم چشمها جدا شده بودند و توی روغن ماهیتابه شناور بودند، مثل رشتههای سوپ. با خودم فكر كردم كاش استخاره كرده بودم كه تكليفم را با اين دو تخم چشم آش و لاش شده میفهميدم، اما ديگر دير شده بود. بايد میگذاشتمشان لای نان و سس میريختم رويشان و بعد میدادم كه خود آقا جان بخورد. فلفل نريخته بودم. از كنار گاز فلفلدان را برداشتم و توی ماهیتابه سرازير كردم. انگار كه تگرگ سياه از دستام میباريد. تخم چشمها پر شدند از خالهای سياهدانه. انگار آبله گرفته باشند، با جوشهای سياه رنگ. همهاش هم تقصير «محرم» نبود. گرچه مثل سايه دنبالام میآمد، هر جا را نگاه میكردم، نگاه میكرد. از هر چيز میخوردم میخورد و گهگاهی هم دفترچهی يادداشت سياه رنگاش را در میآورد و مینوشت. كتاب اگر میخريدم صفخه صفخهاش را ورق میزد و خط به خطاش را بررسی میكرد. نگاهاش تا پشت در دستشويی دنبالام بود. برای همين هر وقت با من بود، دچار دلدرد میشدم، چون خودم را نگه میداشتم. دلام میخواست دل و رودهام منفجر شود و بريزد روی سر و صورت محرم. آقا جان محرم چهل ساله را به چشم ديگری نگاه میكرد. محرمی كه كوسه بود و چشمهای آبی كمرنگی داشت و رنگ صورتاش مثل گچ بود، سفيد. چشمهايی بیمژه داشت كه پلكهای سنگين عجيباش رويشان افتاده بود. موقع راه رفتن گردناش جلوتر از خودش بود. مثل شتر و هر وقت چيزی قورت میداد انگار يك گلابی در گلويش بالا و پايين میرفت.
پوست نازك چروك رويهی چشمها، مثل بال حشره شده بود. انگار كه تهديگ بسته باشد، سفت و طلايی میشد، مثل بال سوسك و بعضی جاهايش پاره پاره شده بودند و ول ... توی روغن شناور بودند.
بايد عجله می كردم كه زود سرخشان كنم تا بروم به كار و زندهگیام برسم و به برنامهام، برنامهی مهمام. ذهنام خسته بود و دائم دلنگران نامه بودم، نامهای كه میتوانست مسير زندهگیام را عوض كند، نامهای كه كليد خوشبختی آيندهام بود و اين چند روز از دستاش راحتی و آرامش نداشتم، چون بايد پنهاناش میكردم كه مبادا بيفتد دست كسی. مثل يك شیء عتيقه برایام باارزش بود و بارها خواندماش تا متوجه شوم كه اشتباهی در جملهپردازی و انتقال مفهوم نداشته باشد. صد بار جايش را عوض كردم.زير پيراهنام پنهاناش كردم، اما بعد ديدم موقع راه رفتن و نشستن و بلند شدن صدای خش خشاش شنيده میشود. بعد زير بالشام گذاشتماش، ولی بعد فكر كردم شايد بخواهند رو بالشیام را عوض كنند و همه چيز با ديدناش خراب شود و ... بالاخره جای امنی تا موعد مقرر برایاش پيدا كردم. جيب داخل پالتوی كهنهام جای مناسبی بود. فكر كردم به عقل جن هم نمیرسد چيزی را آن تو پنهان كند. خيالام كه از بابت امن بودن جای نامه راحت شد، نفس عميقی كشيدم و آمدم سراغ كارهای آشپزخانه. بوی بدی در آشپزخانه پيچيده بود. فلفلدان را گذاشتم سر جايش كه «عروس آقا» گفت: "آهای! چی كار داری میكنی صديقه؟ پيازا جزغاله شدن!" هولام داد كنار و ماهیتابه را از روی گاز برداشت و دكمهی هواكش را فشار داد. از صدای ناگهانی عروس آقا ترسيدم. دهانام خشك شد. قلبام تند زد و زير پلكام شروع كرد به لرزيدن. میشنيدم زير لب شروع كرده بود به پسپس كردن و فحشكاری. معمولا وقتی دعا هم میخواند زير لب پسپس میكرد. گاهی هم با خودش كه حرف میزد، همين صدا را از بين لبان نازكاش بيرون میداد. منتها لحناش بنا به موقعيتهای مختلف تغيير میكرد. نگاهاش كه كردم بار اولی بود كه ديدم چهقدر شبيهاش هستم. با وجود اين كه مقنعهی سفيد نمازش سرش بود و چانهاش زير آن، اما جلو بودن فكاش توی ذوق میزد. فك من هم جلو بود. پيشانی بلندش در آشپزخانهی گرم آفتابگيرمان مثل يك تكه آينهی متحرك بود كه وقتی دقت كردم ديدم مثل پيشانی من است. ته دلام لرزيد. عرق سردی روی بدنام نشست. هيچ وقت دوست نداشتم شبيه او باشم. حتا اگر ونوس هم بود نمیخواستم مثل او باشم. نه اين كه آدم بدی باشد، نه! نه! از اين كه دوست داشت هميشه مظلوم باشد تا به بهشت برود، بدم میآمد. از اين كه هيچ وقت نمیتوانست حقاش را بگيرد. دوست داشت يك بیچارهی توسریخور زبانبسته باشد. دم نمیزد. به دروغ میخنديد. شكايت نمیكرد و به همه چيز رضا بود. خوب يادم هست خيلی كوچك بودم. شب بود. شايد پنج سالی داشتم. شنيدم كه صدای گريه و نالهاش میآيد. از تختام بلند شدم و يواش سرم را از اتاق بيرون آوردم. فكر كرده بودم خوابيده، اما ديدم نه، روی سجادهاش نشسته و گريه میكند. مقنعه به سر نداشت. چادرش هم روی شانهاش افتاده بود. چنان با خدا حرف میزد كه من فكر كردم خدا پشت سكوی خانهمان نشسته و صدايش را میشنود. همان لحظه آقا جان آمد. عرقگير و پيژامه به تن داشت، مثل هميشه. موهای سياه پر بدناش هميشه توجهام را جلب میكرد. دستاش را جلو آورد و گفت: "چهقدر نق میزنی؟ د ماغ میكشی ... د بيا ديگه!" چراغهای خانه خاموش بودند و فقط آباژور كنار عروس آقا روشن بود. سايههاشان روی ديوار افتاده بود. دست آقا جان مدام كش میآمد. نمیدانستم نصف شبی آقا جان چه میگويد. كجا میخواست او را ببرد. آن موقع نفهميدم، اما حالا میدانم. بعد ديدم آقا جان همين طور كه چشمهای سياهاش داشت از كاسه بيرون میزد و دستاش را بالا و پايين میبرد، ايستا پوزخندی زد و دستاش را توی جيب پيژامهاش كرد و نخ و سوزنی بيرون آورد. نشست روی سجاده، روبهروی عروس آقا و شروع كرد به دوختن لبهای او. عروس آقا تكان تكان میخورد و میخواست خودش را خلاص كند. از چشمهايش اشك میريخت. با دست محكم به روی پايش میزد و موهايش را چنگ میانداخت. زير ناخنهايش پر از مو شد. آقا جان گفت: "بايد سرت هوو بيارم ياد بگيری." آنقدر ترسيده بودم كه نگو. به هيچ كس نگفتم. از ترس اين كه مبادا گمان كنند ديوانه شدهام و يا داستانسرايی میكنم. عروس آقا هيچ وقت اين داستان را برایام تعريف نكرد. نه فقط برای من، به هيچ كس نگفت. فقط زورش به من بدبخت میرسيد.
ادامه دارد ...
|
|