سال چهارم

بيست و يك اسفند 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نصرالله سررشته‌دار

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sarreshtedaar

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

نگاهی به نقدی كه بر «چهارشنبه‌سوری» نوشته شد!

نصرالله سررشته‌دار

 

صفر

من آدم بی‌آزاری هستم، اگر كسی كاری به كارم نداشته باشد و ككی به تنبان‌ام نيندازد. و اگر كسی قل‌قلك‌ام دهد تا به نقد شخص ثالثی مشغول شوم، سعی می‌كنم جانب متانت حفظ كنم.

اين چند سطر نخست، فكر كنم سرآغاز مناسبی باشند، برای سطور بعد كه به تحريك دوستی و پس از توفيق اجباری ديدار فيلم «چهارشنبه‌سوری» اصغر فرهادی، در نقد فيلم كه نه، در نقد يادداشت‌های انتقادی و بالابلند آقای بهزاد در وب‌لاگ «نقد فيلم» نسبت به اين فيلم، نوشته‌ام. به اين ترتيب، خوب يا بد، درست يا نادرست، اين نوشته يك نوشته‌ی قائم به ذات نيست و وابسته است به چند پست آخر از وب‌لاگ يادشده. گفتنی اين كه به خوب و بد فيلم كار ندارم، آخر، چندان اثر برجسته‌يی نيست _ در كليت اين سخن با نگارنده‌ی وب‌لاگ «نقد فيلم» و طعن‌اش بر اهالی مجله‌ی «فيلم» موافق‌ام _ و در ضمن، مجال آن كه نوشته‌ی خود را چندان بپرورم كه تمام شود و همه‌ی جوانب بحث را در بر گيرد، نيافته‌ام. شايد اگر نبود تحريك و سفارش آن دوست اولی، اين سطرها حداكثر ظرفيت اين را می‌يافتند كه «كامنت‌»هايی بر نقدهای آقای بهزاد باشند. همين و همين!

 

1

منتقد می‌نويسد كه در آخر فيلم «همه چيز انگار روبه‌راه می‌شود»، اما اين چه جور روبه‌راه شدنی‌ست؟ مگر نه آن گفت‌وگوی ناتمام روحی و مژده در آستانه‌ی خانه، همه‌ی تعليق‌های تمام‌شده را از نو زنده كرد؟ همين‌طور هوش‌ياری روحی به خيانت هم‌سر مژده، مرتضا، وقتی كه در ماشين بود، مگر نه اين كه او را از رفتار ناخودآگاه و غريزی‌اش در دروغ گفتن‌ها و خبر چيدن‌ها و افشاگری‌هايش دور كرد و موقعيتی تازه آفريد؟ خلاصه اين كه به نظر نمی‌رسد، چيزی روبه‌راه شده باشد!

 

 

ترانه علی‌دوستی و هديه تهرانی، ايفاگران نقش زنان محوری فيلم چهارشنبه‌سوری

2

از قياس ذوقی و بی‌جای بازی فرخ‌نژاد در اين فيلم با بازی عرب‌نيا در شوكران كه بگذريم، افراط در نظر منفی نسبت به بازی ترانه علی‌دوستی گويی تنها ربطی به بازی هنرپيشه در اين فيلم ندارد. ظاهرا منتقد اصولا او را بازی‌گر نمی‌داند!

منتقد شاكی‌ست از «قرشمال‌بازی و عشوه‌گری دختر نازپرورده‌ی شمال شهری» در بازی وی. به نظر می‌رسد انگار منتقد هم مثل من در وجودش شخصيت نهفته‌ی شهرستانی بودن _ غيرتهرانی بودن يا تهرانی نبودن _ سنگين است و او را به اشتباه متداولی انداخته است. در تهران ادا و عشوه‌ی دختران جوان محدود به شمال و غرب نيست. كافی‌ست جامعه‌شناسانه راه بيفتی و شاهد بجويی. تازه بماند كه منتقد جامعه‌شناس _ بنا به اطلاعات دريافتی، بهزاد يك جامعه‌شناس حرفه‌يی‌ست _ منش خود را كه از ياد برده، به تعميم منطقی نادرستی هم دست يازيده است. به لحاظ منطقی ارزش گزاره‌يی كه عشوه‌گری را مختص دختران شمال شهری بداند و مابقی را مستثنا كند، درستی فراگيری ندارد.

 

3

يكی از فصل‌‌های موفق كارگردانی فيلم، همان فصل انتهايی‌ست كه مرتضا به خانه برمی‌گردد و با آن موسيقی در نوسان _ كار درخشان پيمان يزدانيان _ بر بازگشت تعليق و ترديد تأكيد می‌كند. وقتی مژده در عين بيداری خود را به خواب می‌زند و به او اعتنايی نمی‌كند، مگر چيزی جز اين نمايش داده می‌شود؟ منتقد می‌نويسد كه اين فصل ضرب‌آهنگ كندی دارد و يك گسسته‌گی در روايت اثر است. مگر نه اين كه ضرب‌آهنگ متفاوت در خدمت همين اتفاق است كه دوباره به بی‌سر و سامانی باز می‌گرديم؟

 

4

در باره‌ی انتقاد وارد شده به فيلم‌نامه در باره‌ی داستان موازی روحی و نام‌زدش می‌توان جداگانه به بحث نشست. من چنين قصدی ندارم، اما يك پيش‌نهاد می‌دهم و آن اين كه بياييد به جای اين كه آدم‌ها را بر خطوط موازی بنشانيم، يك پنج‌ضلعی نامنتظم درست كنيم و آدم‌های عمده‌ی فيلم را گوشه به گوشه جا دهيم. آن وقت ديگر «نچسب بودن بخشی كار و امكان حذف آن بی رخ‌داد نقصی در كليت اثر» بی‌معنی می‌شود.

 

5

منتقد سخت با فصل اختتاميه مشكل دارد كه باز چنين اشارتی می‌كند: «فيلم‌نامه می‌خواهد تماشاگر را شيرفهم كند تا مبادا با گره ناگشوده‌يی در ذهن از سينما خارج شود.» اتفاقا اگر اين فصل نبود و چنين پرداخت و ضرب‌آهنگی نداشت، ببننده همه چيز را بر خير و صلاح می‌گذاشت. با آن همه دافعه و سردی رفتار واپسين مژده نسبت به مرتضا، اين دل‌هره را نخواهيد داشت كه سفر فردايشان چه سفر زهر ماری‌يی خواهد بود؟ و الخ ...

 

6

مشكل ديگر روی‌كرد منتقد، كه به شدت روحيه‌ی جامعه‌شناس بودن از كلمات‌اش بيرون می‌ريزد، اين است كه به راحتی امری را يا مطلق می‌انگارد يا تعميم می‌دهد و تصميم‌گيری‌ها و استنتاج‌هايی از اين مايه می‌كند. مثلا ببينيد: «و البته يك پيام اخلاقی ديگر: عشق واقعی را بايد در حاشيه‌ی شهرها و در ميان كم‌بضاعت‌های طبقه‌ی پرولتر جست، نه در شهرها و در ميان طبقه‌ی منحط متوسط و خرده‌بورژوای شهری!» به هر حال، چنين كنش‌هايی به لحاظ منطقی تعريف و كاركرد معينی دارند. چه‌گونه وی به استخراج اين به قول خودش پيام اخلاقی كليشه‌يی از فحوای فيلم موفق شده، فيلمی كه تنها نمايش موردی ماجرای يك روز از زنده‌گی چند تا آدم غيرتيپيك است، خود حكايتی‌ست كه الله اعلم چه طور سر و ته می‌يابد!

 

7

منتقد در جايی اشاره می‌كند كه «بازی‌گری به طور ايده‌آل عبارت است از به تعليق در آوردن خود واقعی به هم‌راه تمام نقش‌های اصلی و فرعی معمول و آموخته و روزمره‌ی زنده‌گی فرد و در قالب نقشی ديگر فرو رفتن به قسمی كه تمام اعمال و اطوار وی منطبق با انتظارات اين نقش و مجموعه  نقش‌های مربوط و مرتبط باشد.» هرچند من كارشناس بازی و بازی‌گری نيستم و همين‌قدر هم در اين بحث زياده‌روی كرده‌ام، اما به مثابه‌ی نان گندمی كه دست مردم ديده‌ام، شنيده‌ام كه می‌‌گويند تلقی همه‌ی اهل هنر نمايش و بازی‌گری اين‌گونه نيست. سبك‌ها و روی‌كردهای مختلفی به بازی‌گری داريم و چه بسا از اين مناظر متفاوت، يك بازی واحد، خوب يا بد انگاشته شود، شايد روی‌كردی برای يك نقش جواب مناسبی در بر داشته باشد يا نه. يادم می‌افتد به بازی‌هايی از انتظامی و شكيبايی كه روی‌‌كردشان به بازی‌گری نه از قسمی‌ست كه منتقد می‌گويد. ديگر بماند حالت آرمانی‌يی كه وی از آن ياد می‌كند.

 

8

منتقد بارها و بارها طبقه‌بندی شمال شهری – جنوب شهری را نابه‌جا مطرح می‌كند، بی آن كه دست‌آورد روشنی نصيب مخاطب كند. يك جا هم گرفت و گير وی حساسيت روحی را نسبت به از دست دادن چادرش رها نمی‌كند. قبول كه جا داشت، حساسيت بيش‌تری نسبت به چادری كه ديگر نيست، به نمايش گذاشته می‌شد، اما اين به نارسايی در فيلم‌نامه و كارگردانی باز می‌گردد كه تا اين حد ماجرا را دنبال می‌كنند و بعد از يادش می‌برند. به هر حال، گفتنی تكميلی اين كه روحی چادری‌ست، اما نه به خاطر تعصب مذهبی‌اش. كارگری‌ست كه در خانه‌ی اين و آن غريبه كار می‌كند و طبيعی‌ست كه موقع كار چادر از سر بيندازد و همين موجه تعصب مذهبی نداشتن خود و اطرافيان‌اش كه به شغل وی رضايت داده‌اند. اين تأكيدی‌ست بر اين كه نگاه به سنت در اين قشر فرق می‌كند با سنت در ميان من و تو طبقه‌ی متوسط خرده‌بورژوا! و همين طور است تفاوت روی‌كرد ايشان به مفهوم شرم و حيا. پس دم زدن از اين كه «طرز راه رفتن و نشستن روحی فارغ‌بال و رهاست، انگار كه اين دختر شرم را نمی‌شناسد ...» باز محلی از اعراب ندارد. به نظر می‌رسد، همه‌ی انتقادات به بازی و فيزيك ترانه علی‌دوستی ريشه در اتخاذ پيش‌فرضی دارد كه از پيش نتيجه‌اش مشخص است: علی‌دوستی در آزمون بازی‌گری مردود است!

البته باز منتقد دست از ترانه و كوبيدن‌اش نمی‌كشد، وقتی گله‌مند «چست و چالاكی‌ و ولنگار بودنی كه سازگاری با نظافت‌چی بودن‌اش ندارد،» می‌شود. آيا اين شاهد مناسبی برای رد ادعای اخير نيست، وقتی كه روحی با پناه بردن به داخل ماشين، نشان می‌دهد كه روحيه و موقعيتی متناسب با جمع تفريح‌كنان ندارد و كلافه‌ی علافی و دير به خانه برگشتن است؟

هر چه می‌خواهم از بحث در باره‌ی نقش روحی بگذرم، منتقد نمی‌گذارد. انگار عمده‌ی مشكلات و ضعف فيلم در ترانه‌ی بی‌چاره و نقش او جمع شده است! او دوباره به احساس شرم و حيا در روحی برمی‌گردد: «روحی طوری ترك موتور نشسته كه در آن تنها چيزی كه به چشم نمی‌خورد، شرم و حياست.» چاشنی اين داعيه هم بحثی‌ست در باره‌ی سنت در طبقات مختلف اجتماعی كه به آن اشاره‌يی كردم. بگذاريد كمی مصداقی صحبت كنم. روحی قرار است دو سه شب بعد با پسردايی‌اش عروسی كند. در همين جوامع سنتی رسم اين است كه پيش از عقد دائم و ازدواج، نام‌زدها به عقد موقت هم درآورده و محرم يك‌ديگر شوند. اين امر را خوب بود منتقد گرامی كه علاقه‌مند است كمی تأمل كند و از لابه‌لای تصاوير و خطوط فيلم‌ها، موقعيت‌های ناديده و نانوشته را كشف كند، می‌ديد و می‌خواند. وی به تعبيری غلط بريده و دوخته و دعوا كرده كه چرا فيلم‌نامه‌نويس از موضوع درگذشته است و بازی‌گر اين‌قدر بی‌حيا!

 

9

منتقد از فصل ديدار مرتضا و سيمين در ماشين و «ناتوانی كارگردان در تحليل حس و حال روحی روانی نقش و شخصيت‌های آن دو» بسيار شكايت دارد و البته هم به‌جا. اما مشكل به جايی بيرون از خود فيلم برمی‌گردد. در سينمايی كه نمايش يك رابطه‌ی غيرافلاطونی ممنوع مجاز نيست، و بايد به لطايف الحيل به بيان‌اش بسنده كرد، توقع چه چيز به‌تری را می‌شود داشت. به ياد می‌آورم كه منتقدی يك بار در مرور فيلم «شام آخر» جيرانی نوشته بود كه مهم‌ترين اتفاق فيلم بيرون از قاب تصوير رخ می‌دهد و آن را نمی‌بينيم. طعنی دوپهلو بود به نارسايی فيلم و ابتر بودن اين سينما.

 

10

به نظر می‌رسد، من و منتقد در ديدن اين فيلم و تفسير آن كم‌تر به وجه مشتركی دست يابيم. آخر، آن‌جا كه وی فصل ميانی فيلم را خيلی عالی می‌داند و كاملا نفس‌گير و درگيركننده، باز هم گونه‌ی ديگری كار را ديده‌ام! فكر می‌كنم اصلا بار دراماتيك اتفاقات آن روز اصلا چنان نيست كه بخواهيم در فضای نگرانی‌های خاصی كه منتقد مثال می‌زند، فرو برويم. رفتار و شخصيت‌پردازی نقش‌ها طوری‌ست كه با وجود همه‌ی اختلاف‌ها، هيچ نگران اين نمی‌شويم كه «پای نيروی انتظامی به وسط بيايد» يا «بخواهند كسی را شلاق بزنند» و الخ. روند اتفاقات آن‌طور نيست كه چنين هيجانات و بيرون‌گرايی‌يی در ذهن ما دامن زده شود. يك‌جورهايی همه‌ی زنان فيلم درون‌گرا هستند. مژده كه از بی‌پناهی‌اش نهايت عصيان‌اش شكستن بغض‌اش در خلوت حمام است يا سيمين كه ديگر نمی‌خواهد موضوع كش بيايد و چشم‌انتظار شبی‌ست كه با دخترش بگذراند و حتا روحی كه خيلی بی‌حساب و كتاب دروغ می‌پراند، در واقع دارد هر چيزی را به شكلی بدوی و غريزی لاپوشانی می‌كند. به هر حال، پی‌رنگ اين داستان تعليق دارد، فراز و نشيب دارد، اما نه با آن دست مصاديقی كه منتقد برای‌اش برمی‌شمرد.

 

پی‌نوشت: ببخشيد كه اين ده پاره هر يك سر از جايی درآورده‌اند. از بهزاد هم پيشاپيش برای تحمل اين پراكنده‌گويی سپاس‌گزارم!

 

Ç

 

آثار اين شماره

زنده‌گی با مناسك

فرزانه‌گی‌های جاودان: فرهنگ گفت‌وگو

اسطوره‌های هدايت‌كننده‌ی رفتارهای مصرفی

نقش «اسطوره» در هدايت رفتارهای مصرفی: چند پرسش

سلام‌ام را تو پاسخ گو!

انجيل به روايت «تأويل‌ها»

نگاهی به نقدی كه بر «چهارشنبه‌سوری» نوشته شد!

چند روايت معتبر در باره‌ی مصطفا

در طبقات كتاب‌خانه

من و رؤيا

مخالف‌خوانی

عاشقانه‌ها

پ ا ز لِ ز ن د ه گ ی

باز هم نه در دفاع از وب‌لاگِ‌ستان ...

و

برای هم‌راهان فروغ، ...

هشت بهشت در بهار عشق

نرگس‌دانه ...

رنگ كلمه: ده شعر و طرح و هشت شاعر

مسابقه‌ی ادبی والس: جايزه‌ی شعر