|
|
|
|
|||||||||||||
|
انجيل به روايت «تأويلها» دگرآفرينی «آخرين وسوسهی مسيح» كاوه احمدی علیآبادی
در آخرين وسوسهی مسيح، عيسا يك صليبساز است. او مطرود همه است. چرا كه صليبی را ساخته و بر دوش میكشد كه از آن برای قربانی كردن مسيحهای موعود استفاده میكنند. مسيحی كه جامعهی يهودی انتظار میكشد، منجیيیست كه به خونخواهی يهوديانی كه اسير گشته، رنج كشيده و كشته شدهاند، به پا میخيزد و آرزوی ديرينهی جامعهی يهودی، پيامبران و پادشاهان اش را برآورده میسازد. او با شمشير خود، طعم تلخ قهر خداوند را به دشمنان چشانيده و با وقار و شكوه، تاج پادشاهی را بر سر گذاشته و همه گی را تحت فرمان خود میآورد. آن تجلی غرور قوم يهود در مقابل تمامی ذلتها و خفتهای كشيده شده و شكستها و اميدهای به يأس نشسته است. مسيح كسیست كه نسباش به پادشاهان و پيامبران يهوديان برمیگردد و با ظهورش، يهوديان را پيروز و ملل ديگر را نابود میكند. به بيان ديگر، مسيحی كه يهوديان انتظار میكشند، هيچ تفاوتی با دشمنان شان نمیكند و به تمامی آن كارهايی دست میزند كه دشمنان يهوديان مرتكب شده اند، فقط اين بار عامل پيروزی يهوديان بر اقوام و اديان ديگر میگردد! اما آن مسيح به تأويلی بارها میآيد و با تأويلی هرگز نمیآيد. آن مسيحی كه يهوديان منتظرش هستند، در قامت فداييان مختلف ظاهر میشود، عليه رومیها كه بر يهوديان مسلطاند، قيام میكند و برخی از اتفاقات كه مصادف با زنده ماندناش باشد، رخ میدهد، ولی در نهايت دستگير و مصلوب میشود و يهوديان در حقيقت از او قربانی ساخته و با به تماشا نشستنشان، همچون گوسفندی او را به مسلخ میبرند و باز به خانه باز میگردند. اما بنا به تأويلی ديگر، مسيحی كه يهوديان انتظار میكشيدند، هرگز نيامده و نخواهد آمد! زيرا آن مسيحی كه آنان منتظر طلوعاش هستند، آنقدر با «آرزوها و اميدهای واپسزده شده» بزرگ شده، با «نويدهای پيامبرانِ پيشين» تمنا گرديده و با «صفاتی فوق انسانی» مزين گشته است كه ديگر هرگز نخواهد آمد! زيرا به اندازهی تمامی تخيلات و اسطوره ها با واقعيات فاصله گرفته است. بنا بر اين هرگز نمیتواند در دنيای واقعی ظهور كند. ولی در آخرين وسوسهی مسيح، مسيح از جايی طلوع میكند كه هيچ كس نمیتواند حتا تصور آن را بكند و با خصايص و اعمالی متجلی میشود كه كاملا متضاد با انتظارات ظهور اوست: «يك صليبساز منفور»! آری، «سنگی را كه بنايان دور انداخته بودند، سنگ زوايه شد». آيا سنگ زاويه خود نيز میدانست كه قرار است چنان برگزيده شود؟ مسلما نه! او همچون ديگران خود را غرق در نقصانها میبيند و وسوسهها را نمیتواند ناديده بگيرد. منظور وسوسههای انسانی نيست، بلكه وسوسههای شيطانیست. خلاف آنچه بسياری از مسيحيان باور دارند، آزمون دشوار عيسا در مواجههی با وسوسههای انسانی رخ نمیدهد، بلكه در وسوسههای شيطانی ظهور میكند. خوابيدن، ترك محرمات و مست زندهگی شدن، وسوسهيی انسانیست، ولی وسوسهی شيطانی چيز ديگریست. شيطان از جايی ظهور میكند كه كسی انتظارش را ندارد و از همين روست كه انسانها را فريب میدهد. عيسا وقتی به بالای كوه میرود و وسوسه میشود تا روزهی خود را بشكند، آن تمايلی شيطانی نيست، بلكه كششی كاملا انسانیست. وسوسههای شيطانی، ماهيتی فراانسانی دارند، از اين رو در خواستههای فراانسانی نهفتهاند. هنگامی كه عيسا كوچك بوده، پيش گويی به وی گفته است كه او پادشاه يهوديان خواهد شد. آری، آن وسوسه همچون گردابی او را به سمت خود میكشد، اما آن وسوسه با ناديده گرفتن از بين نمیرود، بلكه از طريق مواجه شدن با آن است كه فروكش خواهد كرد. از اين روی عيسا به بيابان میزند تا در خلوتاش با وسوسهها روبهرو شود. اما پيش از آن بايد با تعميددهنده برخورد كند. در آخرين وسوسهی مسيح، ديدار عيسا با يحيا در درون تعليق احساسات، پيش داوریها و انتظارات غرق است. اينجا، آنچه كه مسيحيان گواهی بر تأييد عيسا به عنوان مسيح موعود توسط يحيا ارزيابی میكنند، در پارههايی از تأويلهای فراواقعی منعكس است. از اين رو، عيسا پس از برخورد با يحيا هنوز از رسالتاش مطمئن نيست و بايد با وسوسهها رودررو شود. عيسا در بيابان، دايرهيی به دور خود میكشد و منتظر وسوسهها مینشيند. اين به معنای آن است كه عيسا كاملا با تجارب وسوسهها عجين نمیشود، بلكه همواره حدودی از فاصله را با آنها حفظ میكند. خط باريكی كه تمام ظرافت تمايز تجارب يك پيامبر با مردم ديگر را ترسيم میكند و عمدتا ناديده گرفته میشود. شيری به عنوان نماد برتریجويی بر او ظاهر میشود. احساسی از درون او كه در پيشگويی آن غيبگو نيز نهفته بود. آيا او با اعلام مسيح بودناش، سرور و آقای همهگان خواهد شد و همه كس در زير سيطرهی قدرت وی خواهند بود؟ به بيان ديگر، شيطان از درون الاهیترين انگيزهها، كه مسيح شدن است، سر علم میكند و كسی را يارای تشخيص آن نيست، مگر مسيح. پس عيسا پس از اين كه تجربهی آن لذت را در روحاش مزمزه میكند، درمیيابد كه او در دروناش، سروری تنها خود را نمیخواهد، بلكه نجات مظلومان، راندهشدهگان و بیپناهان برایاش از اهميت والاتری برخوردار است و رنجهای آنان، لبخند لذت سروریاش را به يخ بدل میسازد. پس از تجربهی با فاصلهی آن آزمون، توانا بيرون میآيد و پس از سوار شدن بر آن خواستهی دل، لگامی كه شايستهاش است، بر آن میزند. اما وسوسهی خطرناكتر هنوز قد علم نكرده است. آن از درون همان شمشيری فوران میكند كه پيش از اين وسوسهی پادشاهی را با آن سرنگون ساخته است: «پسر خداوند». آيا استعارهی ارتباط روحی انسان با عالم بالا در قالب رابطهی پسر و پدر، معنای لذتبخش پسر خداوند را در زير زباناش مزمزه نمیدهد؟ ای وای، اگر او بر اين هيولای قدرتمند دروناش پيروز نشود، همچون شيادی موفق به فريب دلها خواهد شد! تمامی توان درون، در هضم اين لذت بینهايت، از توان خدايی در درون حكايت دارد كه مدام خود را سر میزند و هر بار با فروتنی خود را به صليب میكشد. اما آيا پاسخ با چنين مبارزهيی ظهور نكرده است. جملهی پيشين را يكبار ديگر مرور میكنيم: «خداوندی كه هر بار با فروتنی، خدايی خود را انكار كرده و به اين معنا، خود را مصلوب میسازد»! پس عيسا با خاكستر برخاسته از اين مبارزهی خويش، كه همان مصلوب شدن است، به سوی انسانها میرود تا توشهی خود را تقديم آنان كند. اما در آخرين وسوسهی مسيح، بر خلاف انجيلها، عيسا هنگامی كه از كوه به پايين میآيد، تنها توشهی او عشق نيست، بلكه قهر نيز هست. اما آن را از كجا يافته است؟ از تجارب دوران جوانی كه ترك دنيا كرده بود و حذف خواستههای درون را با نهالهای وسوسه يكجا فرا گرفته بود يا در تجارب و گفتوگوهای يحيا آن را درك كرده بود؟ آيا يحيا وجود خود را كه تجلی قهر خداوند بر ظالمان و گناهكاران بود به او هديه كرده بود و اكنون از درون احكام خود را صادر میكند؟ آنچه مهم بود اين كه او اكنون دو بال عشق و قهر خود را با هم داشت و میدانست چهگونه از آنها استفاده كند. قهر عيسا با قهر يهوديان و عوام از اين تفاوت برخوردار بود كه او از آن به عنوان ابزاری برای كنترل و حفظ عشق استفاده میكرد، نه به عنوان غايتی در زندهگی. قهر جايی تجلی میكرد كه پيام عشق به ديگران میرسيد و باز انسانی، انسان بیگناه و عاشقی را در كمال وقاحت، شكنجه داده، محروم ساخته يا قربانی میكرد. قهر عيسا شوكرانی برای بقای عشق بود و هرگز جانشين عشق نمیشد. آن شأن نزول شرايطیست كه نيكی با وجود گذشت مداوم از تقصيرات پليدی، باز توسط پليدی قربانی میشود و پليدی از چنان گذشتی، قانونی برای رفتارها در روح رقم میزند به نام وقاحت. در آخرين وسوسهی مسيح، شفای بيماران، زنده كردن مردهگان، به روی آب راه رفتن عيسا و پطرس، هر يك با عصای تأويلی تفسير میشود. بر آب راه رفتن عيسا، رؤيايی تأويل میشود كه چيزی از واقعيت كم ندارد، چرا كه پيام «توكل» در آن موج میزند و همان كفايت میكند. شفای بيماران، به شكل فراموشی غمها، به معجزهی تولد اميد بهبود وضعشان در ملكوت خداوند به وقوع میپيوندد، اما حيات بخشيدن به مردهگان بسيار رندانهتر تأويل میشود. ايلعازر كه از قبر بيرون آمده است، شفای جسمیاش كمكی به بهبودش نمیكند و همچنان با وجود زنده بودن، همچون مردهگان بوده و ديگران نيز او را همان گونه بیتأثير و منفعل میدانند. آخرين وسوسهی مسيح با چنين كنايهيی، به درستی نيشتر میزند كه حتا اگر عيسا، مردهگان را جسما زنده میكرد، آن اهميتی نداشت، بلكه مهم آن بود كه روحشان را زنده كند. به معنای ديگر، زنده كردن مردهگان با دم مسيحا، استعارهيیست بر آن معنايی كه عيسا انسانهايی را كه روحشان حقيقتا مرده بود، با نيروی كلام خود زنده میساخت. به همين سبب میگفتند كه او انسانها را با روح القدس غسل تعميد میداد. به كلامی ديگر، زنده كردن مردهگان توسط مسيح به معنای آن است كه او مردهدلان را با معانی نهفته در كلام خويش زنده میساخت و نجاتمیداد. از اين رو، آن مسيح را «كلمه» ناميدهاند، چرا كه معجزهی معنای نهفته در كلام او بود كه زنده میساخت. همان گونه كه در متن ديگری از عهد جديد، يعنی قرآن كريم نيز اعجاز پيامبر اكرم ـ محمد(ص) ـ را قرآن ذكر میكند و هر كجا كه مردم از او معجزه میخواهند، تأكيد میورزد كه كلام او را دريابند، و در جستوجوی كارهای عجيب و غريب ديگر نباشند. اما عيسا يار وفادار و شريكی نيز در رسالت خود دارد. كسی را كه خوانندهی مسيحی نمیتواند حدس بزند: يهودای اسخريوطی كه همه او را خائن به عيسا میپنداشتند، ديگر سنگ زاويهی نجات به شيوهی مسيحا میگردد؟ اما سنگ زاويه معمولا به چشم میآيد. شايد شايستهتر آن است كه چنين تأويل كنيم: يهودا، نه سنگ زاويه، بلكه سنگ پی شام آخر است كه بايد بدنامی و صليب خيانت را بر دوش كشد. يهودا كسیست كه با خواستهی عيسا او را لو میدهد. يهودا بخشی از نقشی میشود كه عيسا برای مصلوب شدن نياز به آن دارد. يهودا وفادارترين يار عيساست. او محرم اسرار عيساست و تنها كسیست كه معنای اين جمله را كه هر كسی بايد صليب خود را بر دوش كشد، به خوبی میفهمد. او درستكار، محجوب و باحياست و درست همچون مسيح، بخشی بسيار دشوار از مصلوب شدن به او سپرده شده است: «بدنام شدن». آری، در غايت عشق است كه برای معشوق بايد بدنام شد! چيزی كه عيسا زودتر از يهودا به آن پی برد، وقتی كه به خاطر عدم آزار و اذيت خانوادهاش به دست رومیها، صليب ساختن را پذيرفت و يهودا وقتی كه پذيرش نفرينها و افتراهای خيانت كردن به مسيح را قبول كرد، غايت عشق را متجلی ساخت. عشقی كه با مصلوب شدن انسان به دست خود تحقق میيافت. بیسبب نبود كه وقتی از عيسا پرسيدند، كداميك از حواريون نزد تو عزيزترند، پاسخ داد: "آنكس كه دورتر به نظر رسد!" همان گونه كه زنی پاكدامن به خاطر فرزندان خويش، خودفروشی كند و از آن لكه بيزار باشد و آن نه در شريعت، بلكه در معنويت، نه تنها جرمی برایاش به حساب نمیآيد، بلكه موجب ارتقای او به مقام فداكاری برای ديگری میشود، يهودا نيز خلافآمد ميل باطنیاش، تسليم فرمان عشق میشود تا به غايت آن برسد و آن نشانهيی كه به اشتباه توسط ديگران لكهی ننگ تأويل میشد، آنقدر برای روح پاكدامن او سنگين بود كه دست به خودكشی میزند. او دگر به وصال خود رسيده است. «چی؟» میگوييد چنين مطالبی اصلا صحت ندارد و در آخرين وسوسهی مسيح وجود ندارد و من خود آنها را به هم بافتهام؟ اما سخت در اشتباهايد و بايد بگويم كه محتوای آخرين وسوسهی مسيح را به درستی درك نكردهايد. در آخرين وسوسهی مسيح، جايی را كه عيسا با پولس رسول برخورد میكند، به ياد آوريد:
و آيا اين همان كاری نبود كه عيسا با مسيح يهودی كرد و با آن كه میدانست منظور يهوديان از مسيح، شخصی قهار است كه دشمنانشان را كشته و سلطنت میكند، آن را به اين مضمون تغيير داد كه انسانیست كه مظلومانه و با عشق به مردم خود را قربانی آنان ساخته و مصلوب میكند؟ او در حقيقت با دگرآفرينی باورهای رايج عامه از مسيح، به بازآفرينی باوری از مسيح اقدام ورزيد كه پيامبران پيشين میآفريدند. امری كه هر پيامبری برای ظهور انجام میدهد و با مخالفتها، تكفيرها و شكنجههای مردم عصر خود مواجه میگردد. دوستان حالا ديديد كه آخرين وسوسهی مسيح را به درستی نفهميدهايد. تحليل من در «انجيل به روايت تأويلها» از آخرين وسوسهی مسيح نيكوس كازانتزاكيس هنگامی بازآفرينی خواهد بود كه من همان كاری را با او كنم كه پولس با عيسا در آخرين وسوسهی مسيح و عيسا با مسيح در انجيل كرد. روايت و تأويل من و مهمتر از آن، معانی در هم پيچيده و به شكوفه نشسته در «انجيل به روايت تأويلها»ست كه بازآفرينی آخرين وسوسهی نيكوس كازانتزاكيس خواهد بود و من نه تنها مسيح و يهودا را در آخرين وسوسه، بلكه تمامی معانی مورد تأويل خود را در «انجيل به روايت تأويلها» دگرآفرينی خواهم كرد و تنها در آن صورت است كه رابطهی آفريده شدهی بين پولس و عيسا در آخرين وسوسهی مسيح و عيسا و مسيح در انجيل، در «انجيل به روايت تأويلها» بازآفرينی میگردد. پولس من، خلاف پولس نيکوس کازانتاکيس فريبکاری نيست که حقايق را قربانی مصلحت سازد، بلکه از معدود انسانهايیست که پيام نجاتبخشی عشق عيسا را به درستی درک کرده و با بازآفرينی آن، خود مسيح (نجاتبخش) عصر پس از خود میشود. من از آخرين وسوسهی او در اين اثر، نه با سرسختی، اشتياق و ايمان، بلكه با استدلال، تأويل معنا و حل پارادوكسهای موجود در روايات متعدد، اثری میآفرينم كه كازانتزاكيس در خواب هم نديده باشد. حال با نيشتر معانی من از خواب تك تأويلی بيدار شديد، ای خوانندگان من؟ پس انديشهتان را به من دهيد، قلبتان را نيازی نيست، چون قبلا آن را از دست دادهايد!
ادامه دارد ...
|
|