سال چهارم

بيست و يك اسفند 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

برای هم‌راهان فروغ، چه دور چه نزديك

 

از روز اول، راه انداختن مجله‌ی اينترنتی «فروغ» كه ظاهرا حيات‌اش به آب و هوای دنيای مجازی پيوند خورده است، بهانه‌يی بود برای دامن زدن به نشست و برخاست‌های واقعی‌مان در همين دنيايی كه پوست و گوشت و استخوان در آن معنا و مفهوم دارد. حلقه‌ی دوستی ما دور «فروغ» طويل و پردامنه شده است، هر چند گه‌گاه در ديدارها وقفه‌ها افتاده است.

به هر حال، بعد از مدتی كه هر كسی گرفتار روزمره‌گی‌ها و فراز و فرودهای زنده‌گی شده و كم‌تر مجال احوال‌پرسی از هم داشتيم، به خود تلنگری زديم تا دست‌كم جمعی از رفقا كه به هم نزديك‌ايم به لحاظ جغرافيايی دور هم بنشينيم. خلاصه اين كه باو جود همه‌ی خسته‌گی‌ها از كار و درس روزانه، «يك‌شنبه»‌ی چهارده اسفند هشت نفرمان در مهمان‌خانه‌ی هتل البرز گرد هم آمديم و ساعاتی را به گپ و گفت گذرانديم. از «فروغ» سخن گفتيم، از محدوديت‌های عملياتی و اجرايی، چشم‌اندازهای پيش رو را تصوير و توانايی‌هامان را سنجيديم. ضمن اين بحث‌ها، بنيان دوستی واقعی برخی كه هم‌ديگر را تا كنون نديده بودند، شكل گرفت. نوشيدنی سرد يا گرمی نوشيديم و آخر از همه وحيد آقاجانی داستانی خواند كه بعد از خواندن‌اش همه در باره‌اش به بحث نشستيم: «در جست‌وجوی زمان از دست رفته». اين داستان چنين آغاز می‌شود:

فكر می‌كنيد اگر مارسل پروست با همه‌ی ويژه‌گی‌های نويسنده‌گی‌اش در ايرانِ دهه‌ی شصت زنده‌گی می‌كرد و به عنوان يك بسيجی داوطلبانه به هم‌راه سپاهيان محمد و كاروان‌های كربلا به جبهه‌های جنگ اعزام می‌شد، در دهه‌های هفتاد و هشتاد از جنگ ميان ايران و عراق چه روايتی ارائه می‌داد؟ من فكر می‌كنم كه او پيش از پرداختن به روايت جنگ، ...

بگذريم ...

بعد از آن جلسه، وحيد به دعوت شهاب مباشری پاسخ داد تا به گونه‌يی خاطره‌ی آن شب ثبت شود. فكر كنم خطوطی كه وحيد در قالب يك نامه به شهاب نوشته است، برای همه‌ی آن نه نفر حاضر در جلسه (به غيز از آن دو: رضا كلاهی، هنگام، مصطفا حاجی‌زاده، بهزاد دوران، بهاره جلال‌زاده، پژمان طرفه‌نژاد و الهام طهماسبی) خاطره‌انگيز باشد. راستی، جای آن‌ها كه می‌خواستند يا می‌توانستند بيايند، و به هر دليلی نيامدند، خالی!

و اما آن خطوط:

سلام شهاب!

 

Agenda Setting، استراتژی، سيگار كشيدن، برنامه‌ريزی، فراهم كردن امكان دور هم نشستن دوره‌يی در فراغت خاطر، ضرورت تعامل و گفت‌وگو، چای و كيك، قهوه‌ی فرانسه، مشكل جا و مكان، جوگير شدن يكی از بچه‌ها و فردين‌بازی‌اش و اجرای نقش خواست‌گار قهرمان با اسب سفيدش برای رفع مشكل جا و مكان، جريان‌سازی، مخالف‌خوانی، شهاب مباشری، هنگام كه سكوت ‌پيشه كرده بود، بهزاد دوران (اگر اشتباه نكنم)، بچه‌هايی كه اسم‌شان يادم نمانده، منِ جوان ناكام كه داغ جابه‌جا كردن ميز لابی هتل البرز روی دل‌ام مانده، گارسون ضدمشتری مخالف جابه‌جايی ميز، پيش‌نهاد داستان‌خوانی كه بيخ ريش نداشته‌ی صاحب‌اش آويزان ماند، داستانی كه به طرز فجيعی قرائت‌اش كردم و به طرز دهشت‌ناكی تومارش را مثل نمد پيچيدند، تشكر قاری از حضار و از رو نرفتن او، آرزوی ديدار مجدد جمع تا حاجی حاجی مكه، همه و همه و همه خاطرات خوش و دل‌چسب عصر يك روز به‌يادماندنی و تكرارناپذير از نوع خودش بود كه اين همه فقط به همت خودت برپا شد و بچه‌هايی هم كه همت آمدن داشتند. تا باشد همين‌طور همت‌ها!

 

قربان‌ات

وحيد

Ç

 

آثار اين شماره

زنده‌گی با مناسك

فرزانه‌گی‌های جاودان: فرهنگ گفت‌وگو

اسطوره‌های هدايت‌كننده‌ی رفتارهای مصرفی

نقش «اسطوره» در هدايت رفتارهای مصرفی: چند پرسش

سلام‌ام را تو پاسخ گو!

انجيل به روايت «تأويل‌ها»

نگاهی به نقدی كه بر «چهارشنبه‌سوری» نوشته شد!

چند روايت معتبر در باره‌ی مصطفا

در طبقات كتاب‌خانه

من و رؤيا

مخالف‌خوانی

عاشقانه‌ها

پ ا ز لِ ز ن د ه گ ی

باز هم نه در دفاع از وب‌لاگِ‌ستان ...

و

برای هم‌راهان فروغ، ...

هشت بهشت در بهار عشق

نرگس‌دانه ...

رنگ كلمه: ده شعر و طرح و هشت شاعر

مسابقه‌ی ادبی والس: جايزه‌ی شعر