|
|
|
|
|||||||||||
|
برای همراهان فروغ، چه دور چه نزديك
از روز اول، راه انداختن مجلهی اينترنتی «فروغ» كه ظاهرا حياتاش به آب و هوای دنيای مجازی پيوند خورده است، بهانهيی بود برای دامن زدن به نشست و برخاستهای واقعیمان در همين دنيايی كه پوست و گوشت و استخوان در آن معنا و مفهوم دارد. حلقهی دوستی ما دور «فروغ» طويل و پردامنه شده است، هر چند گهگاه در ديدارها وقفهها افتاده است. به هر حال، بعد از مدتی كه هر كسی گرفتار روزمرهگیها و فراز و فرودهای زندهگی شده و كمتر مجال احوالپرسی از هم داشتيم، به خود تلنگری زديم تا دستكم جمعی از رفقا كه به هم نزديكايم به لحاظ جغرافيايی دور هم بنشينيم. خلاصه اين كه باو جود همهی خستهگیها از كار و درس روزانه، «يكشنبه»ی چهارده اسفند هشت نفرمان در مهمانخانهی هتل البرز گرد هم آمديم و ساعاتی را به گپ و گفت گذرانديم. از «فروغ» سخن گفتيم، از محدوديتهای عملياتی و اجرايی، چشماندازهای پيش رو را تصوير و توانايیهامان را سنجيديم. ضمن اين بحثها، بنيان دوستی واقعی برخی كه همديگر را تا كنون نديده بودند، شكل گرفت. نوشيدنی سرد يا گرمی نوشيديم و آخر از همه وحيد آقاجانی داستانی خواند كه بعد از خواندناش همه در بارهاش به بحث نشستيم: «در جستوجوی زمان از دست رفته». اين داستان چنين آغاز میشود:
بگذريم ... بعد از آن جلسه، وحيد به دعوت شهاب مباشری پاسخ داد تا به گونهيی خاطرهی آن شب ثبت شود. فكر كنم خطوطی كه وحيد در قالب يك نامه به شهاب نوشته است، برای همهی آن نه نفر حاضر در جلسه (به غيز از آن دو: رضا كلاهی، هنگام، مصطفا حاجیزاده، بهزاد دوران، بهاره جلالزاده، پژمان طرفهنژاد و الهام طهماسبی) خاطرهانگيز باشد. راستی، جای آنها كه میخواستند يا میتوانستند بيايند، و به هر دليلی نيامدند، خالی! و اما آن خطوط:
|
|