|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين ميوه* بخش نخست ری برادبری ترجمهی ستار شكری
اشاره: «ری برادبری»**، از معروفترين و پركارترين نويسندهگان گونهی علمی – تخيلی، در سال 1930 در ايالت ايلینويز زاده شد و بعدها به لسانجلس رفت. آثار برادبری انسانگرايانه و تصويرگر تكاپوی روح انسان است برای حفظ آزادی خود در مقابل يورش نظامی خفقانآور كه قدرت خود را مديون پيشرفتهای شگرف دانش در آينده است. گذشته از مضامين انسانی آثار برادبری، سبك نگارش آنها نيز تحسينشدهی منتقدان و پژوهشگران ادبیست.***
ويليام آكتون بلند شد. تيكتاك ساعت روی تاقچه، نيمهشب را نشان میداد. به انگشتاناش نگاه كرد. به اتاق عريض اطرافاش نگاه كرد و به مردی كه روی زمين دراز كشيده و مرده بود و ديگر نه چيزی میگفت نه حس درندهخويی ايجاد میكرد. ويليام آكتون كه انگشتاناش به دگمههای ماشين تحرير ضربه میزدند، كام دل میگرفتند، و برای صبحانههای پيش از وقت همبرگر و تخم مرغ سرخ میكردند، حالا مرتكب قتل شده بودند: با همان ده انگشت خميده. او هرگز خودش را به ديد يك مجسمهساز نگاه نكرده بود. با اين حال، در اين لحظه، با نگاهی از بين دستهايش، به كف چوبی و واكسخوردهی اتاق، متوجه شد كه با كمی پيچ و تاب و ورز دادن يك خمير انشانی، اين مرد را كه نام اش آرتور هاكسلی بود، در دست گرفته و ظاهرش را، در واقع چارچوب كلی بدناش را تغيير داده بود. انگشتاناش، با حركتی، برق دقيق چشمان خاكستری هاكسلی را محو كرده، به جايش تيرهگی و سردی در حدقهی چشمان بیشكلاش نهاده بود. لبهای مرد كه هميشه صورتیرنگ و هوسآلود بود، حالا باز مانده بود تا دندانهای اسبمانندش را نمايش بدهد: دندانهای «پيشينِ» زرد رنگ، دندانهای «نيشِ» نيكوتينگرفته و دندانهای «آسيا» با روكشهای طلا. دماغ هم كه زمانی صورتی بود، حالا زرد و رنگپريده و رگهرگه شده بود. همينطور گوشها. دستان هاكسلی روی زمين از هم وارفته بودند و برای اولين بار در عمرشان، به جای خواهش، التماس میكردند. بله، طرح هنرمندانهيی بود! روی هم رفته، تغيير برای هاكسلی خوب بود. حالا برای سر و كار داشتن با او، مرگ زيباترش كرده بود. حالا میشد با او صحبت كرد و او مجبور بود گوش كند. ويليام اكتون به انگشتهای خود نگاه كرد. كار از كار گذشته بود. نمیشد عوضاش كرد. آيا كسی چيزی شنيده بود؟ گوش داد. بيروم صدای عادی عبور و مرور ديروقت خيابان ادامه داشت. مشتی به در نمیخورد. شانههايی خرد و خميرش نمیكردند. هيچ كس فرياد نمیزد: " در رو باز كن!" قتل، مجسمهسازی از گل گرم به گل سرد، انجام شده بود و هيچ كس نمیدانست. خوب، كه چه؟ تيكتاك ساعت نيمه شب را نشان میداد. هر حركتی كه میكرد، عجلهيی تشنجآميز برای دويدن، در او شعلهور میشد.برو بيرون، در برو، بدو، هيچ وقت برنگرد، سوار قطار شو، تاكسی بگير، بگير، برو، پياده برو، اصلا بدون مقصد برو، اما خودتو اينجا نمايش نده! جمع كن، برو «بيرون»! دستها جلوی صورتاش آرام نداشتند. اين طرف و آن طرف میشدند. به اختيارو آهسته برشان گرداند. پوچ و بیوزن بودند، درست مثل پر. چرا به دستهايش زل زده بدو؟ اين را از خودش پرسيد. آيا چيز خيلی هيجانانگيزی در آنها بود كه حالا بعد از موفقيت در خفه كردن مردك، بايد اينطور مكث میكرد و با ميكرومتر، وجب به وجبشان را آزمايش میكرد؟ دستهايی معمولی بودند. نه كلفت نه نازك، نه دراز نه كوتاه، نه پشمالو نه لخت، نه سفيد و آرايش كرده نه كثيف، نه نرم نه پيسنهبسته، نه چروكيده نه در عين حال خيلی صاف. به هيچ وجه دستهای يك قاتل نبودند. با اين حال، معصوم هم نبودند. در نگاه كردن بهشان، چيزی غيرعادی و جادويی وجود داشت. دستها دستهايی نبودند كه دوستشان داشته باشد. انگشتها هم نبودند. در اين ابديتِ كرختِ پس از فاجعهی انجام گرفته، متوجه شد كه تنها به سرانگشتاناش علاقه دارد. ساعت روی تاقچه تيكتاك میكرد. كنار جسد هاكسلی زانو زد. از [لباس] جسد يك دستمال جيبی درآورد و به طرز منظمی شروع كرد به پاك كردن گلوی هاكسلی. گلو را خوب مالش داد و صورت و پشت گردن را با شدت پاك كرد. بعد بلند شد. به گلوی مرد نگاه كرد. به زمين روغنجلاخورده نگاه كرد. آهسته خم شد و با دستمال چند بار به زمين زد. بعد اخمی كرد و شروع كرد به پاك كردن زمين. اول اطراف سر جنازه را. بعد دور دستها را. بعد همه طرف جنازه را ... به شعاع يك يارد از جنازه، زمين را برق انداخت.بعد به شعاع سه يارد. بعد ... ايستاد ... يك لحظه تمام خانه در نظرش مجسم شد. راهروها، درها، مبلمان، و انگار كه كلمه كلمه برایاش تكرار شود، صدای هاكسلی را میشنيد كه حرف میزد و صدای خود را ... درست همانطور كه يك ساعت پيش صحبت كرده بودند. انگشت روی زنگ، در باز میشود. "اوه، آلتون! تو هستی؟" "میخوام ببينمات هاكسلی، مهمه!" "متوجه نمیشم! خوب، خيلی خوب، بيا تو!" داخل شده بود. "برو تو كتابخونه." به در كتابخانه «دست زده بود». "نوشيدنی؟" "يه چيزی میخورم." "يه بطری بورگاندی ست. آكتون میشه خودت بگيریش؟ من خيلی خستهمه." "حتما!" بگيرش، حملاش كن، لمساش كن. و او كرده بود! "چند تا كتاب چاپ اول اونجاس آكتون. فقط جلدشون نگاه كن! چه محشره ... «نگاه كن»." به كتابها و ميز كتابخانه «دست زده بود». به بطری و جامها «دست زده بود». كنار جسد هاكسلی قوز كرده بود، دستمال در دست و بیحركت. به خانه نگاه كرد، به ديوارها، اثاثيهی اطرافاش، چشمهايش گشاد میشد، دهاناش آويزان و ساكت. از آنچه میديد و میفهميد، گيج میشد. چشمهايش بسته شد. سرش پايين افتاد. دستمال را بين دستهايش فشرد، مچاله كرد. لبها را به دندان گزيد و ول كرد. اثر انگشتاش همهجا بود! "میشه بورگاندی رو بگيری آكتون؟ هوم؟ بطری بورگاندی رو، هوم؟ با انگشتات، هوم؟ من خيلی خستهمه، میفهمی؟" يك جفت دستكش! قبل از هر كاری، قبل از اين كه قسمت ديگری را دستمال بكشد، بايد يك دستكش پيدا میكرد و گر نه ممكن بود بدون اين كه بخواهد، بعد از پاك كردن جايی دوباره هويتاش را پخش كند. دستهايش را توی جيب كرد. به راه افتاد تا به جالباسی اتاق نشيمن رسيد. اوركت هاكسلی! جيبهای اوركت را بيرن كشيد. دستكشی در كار نبود. باز، دستها توی جيب! راه افتاد به سمت طبقهی بالا. با سرعت تحت ارادهيی حركت میكرد. "خشم و ديوانهگی ممنوع!" اشتباه اوليهی نپوشيدن دستكش را مرتكب شده بود (آخر، او برای قتل نقشهيی نكشيده بود و ناخودآگاهاش كه احتمالا پيش از وقوع قتل از آن خبر داشته، قبل از نيمه شب، حتا اشارهيی نكرده بود كه ممكن است به دستكش احتياج پيدا كند). و حالا او بايد جور اين غفلت را میكشيد. جايی، داخل خانه، دستكم يك جفت دستكش بايد پيدا میشد. بايد از زمان استفاده میكرد. احتمال ضعيفی بود كه در آن ساعت كسی بخواهد هاكسلی را ببيند. تا ساعت شش صبح كه دوستان هاكسلی برای شكار با او قرار داشتند و به دنبالاش میآمدند، فرصت داشت. طبقهی بالا را میگشت. كشوها را باز و از دستمال برای محو كردن اثر انگشت استفاده میكرد. هفتاد يا هشتاد كشو را در شش اتاق طبقهی بالا به هم ريخت. هر كدام را همانطور مثل زبانهای از حلق بيرون افتاده به حال خود ول میكرد و سراغ بعدی میرفت. تا وقتی دستكش پيدا نمیشد، احساس بیچارهگی هم دستبردار نبود. نمیتوانست كوچكترين كاری انجام دهد. ممكن بود به تمام خانه سر بكشد، هر سطح قابل تصوری را كه اثر انگشتاش را داشت پاك كندف بعد اتفاقی به ديواری بخورد: يعنی كه سرنوشتاش را با يك نشانهی ميكروسكوپی پيچپيچی مهر و موم كند. اين به معنی مهر تأييد بر قتل بود. بله، چنين چيزی بود! مثل مومهای روغنی قديم، وقتی پاپيروس را باز میكردند، با جوهر رويش خوشنويسی میكردند و بعد روی آن شن پخش میكردند تا جوهر را خشك كند و بعد مهر خاتم را به روغن جگری رنگِ داغ و آمادهی مهر پايين صفحه میكوفتند. اگر يك، فقط يك اثر انگشت بهجا میماند، همينطور میشد. اثبات قتل به ضميمه كردن مهر هم احتياج نداشت. "بقيهی كشوها. ساكت باش، حواسات رو جمع كن. دقت كن!" به خودش میگفت. كف هشتاد و پنجمين كشو، عاقبت دستكش پيدا كرد. "اوه، خدايا، خدايا!" پايين جالباسی ولو شد و آهی كشيد. دستكش را به دست كرد، بالا كشيد، مغرورانه دكمههايش را بست. نرم، جا افتاده، ضخيم و شكستناپذير بودند. حالا میتوانست با دستهايش هر ككی سوار كند و هيچ ردی به جا نگذارد. جلو آينهی اتاق خواب، به نوك دماغاش انگشت زد. دندانها را مك زد.
ادامه دارد ...
|
|