|
|
|
|
||||||||||||
|
رنگ كلمه: هشت شعر و طرح از شش شاعر طرحها و شعرهايی از نرگس بابايی / شادی بيان / علیرضا حسينآبادی / فيروزه خرمشاهی / عبدالرضا رادفر / هنگام
نرگس بابايی
چرا از گوش ماهیهای شعر من صدای دريا نمیآيد؟ موج هيچ خاطره هم نمیکوبد دلام باران میخواهد و يک رنگينکمان که سايه بيفکند بر خاکستری زندهگیام دستهايم يخ زده و خون در صدايم منجمد شده است لبهايت را به من بده تا ياد بگيرم چهگونه سکوت را فرياد کنم بسيار خستهام. هيچ باورت میشود که اين صبور خانهگی برایات از ترس بگويد؟ نگاه کن من میترسم و تو هنوز هم باور نداریام
ياس كبود نرگس بابايی
هنوز تازه و تر است ياس کبودی که کنار چشمام گذاشتی
شادی بيان
آدمها دو دستهاند دستهی اول حافظههای خوبی ندارند! ما جزء دستهی دوم بوديم.
درست وقتهايی که از ته دل میخنديديم سيگار تلخترين سرودههامان را آتش میزديم و در صميمانهترين بزمها ناگهان شعلهی شعرهای انزوايیمان گر میگرفت.
چيزهايی بود که نبايد باور میکرديم و چيزهايی که باور نکردنشان همه چيز را به لجن کشيده بود.
بايد با سرعتی عجيبتر از سرعتِ همآغوشی ديدهها و شنيدهها تصويرهای روشن را بر روی تيرهها پرت میکرديم، اما حتا صدای گريستنمان را در همهمهی نوزادهای وحشی فکر گم کرده بوديم.
آه، ما محکومانِ به شهوتانگيزی ذهنهامان شديم تا اين مرگ تا اين مرگ ...
علیرضا حسينآبادی
رد پايی از صحرا روی كفشهايم. پشت كفشهايم صحرايی، بدون رد پا.
فيروزه خرمشاهی
من از حال خودم بيرون شدم وقتی صدای سايش چرخ قطار زندهگی آمد. و سوت آن درون درهها پيچيد. به بيداری شب از بستر مهتاب میماند شنا کردن درون برکهيی پر از لغات خيس و نمناک. من از ساحل به سوی جنگلی انبوه میرفتم و از هر سو کلام و واژهيی روی درختی لانه میساخت. و مهمانی جنگل در بهاری سبز و خرم بود. کتاب شعر من مهمان جنگل شد. و باران روی هر برگاش ترنم داشت. و من بيرون زدم از جنگل انبوه همان وقتی که روی لانهی شعرم پرستوهای زيبا گرم و سرخوش آرميدند. رسالت در تطابق بود و آهنگی نوازشگر طبيعت را به رقص آورد. و من از جادهی سنگی به سمت کلبهيی از چوب رفتم.
عبدالرضا رادفر
چه اتفاق ملايمی و چه حضور پر هميشهيی با اضطراب مدور تو و طلوع نگاه ارغوانیات در مزارع بارانیام قطره قطره نفوذ میرويد.
چهقدر برای شکفتن دستهايت باران را نقاشی کنم؟ و در بیقراری دستچين نگاهام تو را آويز میشوم وقتی قصه میشوی از عشق و غروب لبريز میشود از تبسم واژههايت و اين خيانت مکدر پيادهگان چارراهی نيست
هيچ پاييزی بهار پر بیقرارت را زرد نمیريزد، بدينسان که کرامت چشمان توست چهار فصل عشق ...
تمام حس شعر من دو قطرهی نوازش است اگر دستهايت نواخته نگشتهاند!
و سهم خلوت تو ام اگر مرا خودت بباریام ...
هنگام
سيگار همدم لبهای من آشنای سالهای ديرين زدودهگی لبفروبستهی تنسوز
با تو لحظهها چه شيرين دود میشوند با ريزش قلههای خاکستری
باغ سرخفام سکوت تو مرا عميق پُک میزند مجالی برای بال میدهد به باد
من بی تو تکرارِ مکررم، آتشکدهات جاودان درود!
خواندن و بی پاسخی هنگام
چنان مشتاق میخوانمات كه گويی زمان فاصله را به رفتن و باز نيامدن
مرا به ديدار تو هوس نيست شور بودن و نبودن است
دستهای خالی من در مرز پرخروش دغدغه به اميد پاسخ تو پل میشوند
و من دورتر از هميشه پژواك شكستنام در انديشهی پلی ديگر.
|
|