سال چهارم

21 خرداد 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sattar.shokri

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آخرين ميوه*

بخش سوم

ری برادبری

ترجمه‌ی ستار شكری

 

اشاره: «ری برادبری»**، از معروف‌ترين و پركارترين نويسنده‌گان گونه‌ی علمی – تخيلی، در سال 1930 در ايالت ايلی‌نويز زاده شد و بعدها به لس‌انجلس رفت. آثار برادبری انسان‌گرايانه و تصويرگر تكاپوی روح انسان است برای حفظ آزادی خود در مقابل يورش نظامی خفقان‌آور كه قدرت خود را مديون پيش‌رفت‌های شگرف دانش در آينده است. گذشته از مضامين انسانی آثار برادبری، سبك نگارش آن‌ها نيز تحسين‌شده‌ی منتقدان و پژوهش‌گران ادبی‌ست.***

 

در دو شماره‌ی پيش بخش نخست و بخش دوم تنظيم‌شده از داستان «آخرين ميوه» را خوانديد و رسيديم تا به اين‌جا كه:

 

...

يك صندلی پيدا كرد و پايين شمع‌دان گذاشت. يك پا را روی صندلی گذاشت و شمع‌دان را پايين آورد و صندلی را با خشونت به گوشه‌يی پرت كرد. بعد از اتاق بيرون دويد، در حالی كه يك ديوار، هنوز نشسته باقی مانده بود.

توی اتاق غذاخوری ...

 

اينك ادامه‌‌اش را از سر گيريد.

 

توی اتاق غذاخوری سراغ يك ميز رفت.

هاكسلی گفته بود: "می‌خوام كارد و چنگال عهد «ژرژ»م رو نشون‌ات بدم آكتون!"

-          وقت ندارم.

-          چرت نگو. اين نقره رو نگاه كن! اين هنر دست استثنايی رو نگاه كن!

آكتون جلوی ميز توقف كرد، جايی كه جعبه‌های كارد و چنگال قرار داشتند. بار ديگر صدای هاكسلی را می‌شنيد، تماس دست‌ها را، تمام كارها را به خاطر می‌آورد.

حالا آكتون قاشق و چنگال‌ها را پاك كرد، تمام بشقاب‌ها را از قفسه بيرون آورد ...

-          اين هم يه كار سفالی عاليه، اثر «گرترود» و «اتو ناتزلر». آكتون، با كارشون آشنايی داری؟

-          واقعا قشنگه!

-          ورش دار بچرخون‌اش. ظرافت ظرف رو ببين. روی چرخ دستی درست‌اش كره‌ن. مثل پوست تخم‌مرغ نازكه، باورنكردنيه! مثل آتش‌فشان برق می‌زنه. بگيرش، بگير! اشكالی نداره.

بيا، بگيرش! ورش دار!

آكتون به هق‌هق افتاد. ظرف سفالی را به سمت ديوار پرت كرد. ظرف سفالی به وضعی وحشيانه روی زمين خرد و پوسته پوسته شد.

لحظه‌يی بعد، روی زانوهايش بود. تكه به تكه، قطعه به قطعه‌اش بايد جمع می‌شد. احمق، احمق، احمق! به خودش فرياد می‌زد و سرش را تكان می‌داد و چشم‌هايش را باز و بسته می‌كرد و سرش را پايين نگه می‌داشت. همه‌ی تكه‌ها را جمع كن، ابله! يك قطعه را هم نبايد جا بگذاری. احمق، احمق!

جمع‌شان كرد.

آيا همه‌اش جمع شده بود؟ روی ميز نگاه‌شان كرد. زير ميز را گشت، زير صندلی، زير گنجه‌ی ظروف و در نور كبريت، يك قطعه‌ی ديگر پيدا كرد و شروع كرد به تميز كردن تكه به تكه‌شان، انگار كه سنگ‌هايی گران‌قيمت باشند. همه‌شان را مرتب روی ميز برق‌افتاده چيد.

"يه ظرف سفالی عاليه، آكتون! بيا بگيرش!" كهنه را در آورد و تميزش كرد و صندلی و ميزها را پاك كرد. خهمين‌طور دست‌گيره‌(های)درها و پنجره‌ها، تاق‌چه‌ها، پرده‌ها و زمين را دست‌مال كشيد. آش‌پزخانه را پيدا كرد، در حالی كه نفس‌نفس می‌زد. وحشيانه نفس می‌كشيد. جليقه‌اش را در آورد، دست‌كش‌هايش را جا انداخت و ظروف «كروم» براق را دست‌مال كشيد.

هاكسلی می‌گفت: "می‌خوام خونه‌مو نشون‌ات بدم آكتون! هم‌راه‌ام بيا ..." و او تمام ظروف آش‌پزخانه را هم‌راه شيرهای آب نقره‌يی رنگ و كاسه‌های هم‌زنی دست‌مال می‌:شيد، چون حالا ديگر يادش نمی‌آمد كه چه چيزی را دست زده و به چه چيزی دست نزده بود. او و هاكسلی، اين‌جا داخل آش‌پزخانه توقف كرده بودن، در حالی كه هاكسلی از مهارت‌اش در مخفی كردن خشم در حضور يك قاتل بالقوه مغرور بود و احتمالا می‌خواست در صورت نياز، نزديك چاقوها باشد. آن‌ها وقت تلف كرده بودند، به اين چيز و آن چيز دست زده بودند. و يك چيز ديگر: يادش نمی‌آمد كه چه چيز يا چند عدد يا چه مقدار. و آش‌پزخانه را تمام كرد و داخل راه‌رويی شد كه هاكسلی در آن‌جا افتاده بود. جيغی زد.

فراموش كرده بود ديوار چهارم اتاق را بشويد. و وقتی آن‌جا نبود، عنكبوت‌ها از ديوار چهارم بيرون آمده بودند، روی ديوارهای تميز جمع شده و دوباره كثيف‌شان كرده بودند. از سقف، از شمع‌دان، از گوشه‌های اتاق و روی زمين، هزاران تار كوچك پيچاپيچ، با جيغ او به موج در آمدند. عنكبوت‌های ريز و كوچولويی كه به شكلی طعنه‌آميز، حتا از انگشت‌اش كوچك‌تر بودند.

همان‌طور كه تماشا می‌كرد، تارها روی قاب عكس، ظرف ميوه، جسد و كف اتاق تنيده می‌شدند. اثر انگشت‌ها پاكت‌بازكن را بالای سر برده بودند، كشوها را بيرون كشيده بودند، روی ميز را دست كرده بودند. دست، دست، دست زده بودند، همه چيز را، همه جا را.

كف اتاق را برق می‌انداخت، وحشيانه، وحشيانه. جسد را چرخاند و همان‌طور كه زاری‌كنان، پيشانی‌اش را روی آن گذاشته بود، آن را شست. بعد بلند شد. به راه افتاد و ميوه‌ی ته ظرف را پاك كرد. بعد يك صندلی زير تاق‌چه‌ی شمع‌دان گذاشت، رويش رفت و در حالی كه مثل يك دايره زنگی بلورين تكان تكان‌اش می‌داد، دانه به دانه، شعله‌های كوچك و آويزان‌اش را تميز كرد تا اين كه مثل زبانه‌ی زنگوله در هوا يك‌بر شد. بعد از صندلی پايين آمد و دست‌گيره‌ی درها را دست كشيد. روی بقيه‌ی صندلی‌ها رفت و ديوارها را تا بالا و بالاتر شست و دويد داخل آش‌پزخانه، جارويی پيدا كرد و تار عنكبوت‌ها را از سقف پاك كرد و ميوه‌ی ته ظرف را تميز كرد و جسد و دست‌گيره‌های در و نقره‌آلات را شست و نرده‌های راه‌رو را پيدا كرد و آن را گرفت و رفت تا طبقه‌ی بالا.

ساعت سه! همه جای خانه، ساعت‌ها با قدرتی ماشينی و ظالمانه، تيك تاك می‌كردند. دوازده اتاق در طبقه‌ی پايين بود و هشت تا در طبقه‌ی بالا. يارد به يارد، فضا و زمان را حساب می‌كرد.

صد صندلی، شش مبل، بيست و هفت ميز، شش راديو. زير و رو و پشت سر. اثاثيه را از كنج ديوارها كنار می‌كشاند و هق‌هق كنان، آن‌ها را از گرد و غبار چندين و چند ساله پاك می‌كرد. گيج گيجی می‌خورد و نرده‌ها را تا طبقه‌ی بالا دنبال می‌:رد، دست می‌كشيد، پاك می‌كرد، دست‌مال می‌ماليد، برق می‌انداخت، چون اگر يك اثر انگشت كوچك جا می‌گذاشت، توليد مثل می‌كرد و تبديل می‌شد به ميليون‌ها اثر انگشت! و كار بايد يك باره ديگر هم انجام می‌گرفت و حالا ساعت چهار بود.

و بازوان‌اش كوفته بودند و چشم‌هايش پف كرده و خيره مانده و به كندی حركت می‌كرد. با پاهايی بيگانه، با سری پايين افتاده و دستانی كه حركت می‌كردند، كهنه می‌كشيدند، تميز می‌كردند، اتاق خواب به اتاق خواب، پستو به پستو.

 

ساعت شش و نيم آن روز صبح، پيدايش كردند. در اتاق زير شيروانی.

تمام خانه شسته شده و برق افتاده بود. گل‌دان‌ها مثل ستاره‌هايی شيشه‌يی می‌درخشيدند. صندلی‌ها جلا داشتند. ظروف برنزی، ظروف برنجی، ظروف مسی برق می‌زدند.  كف اتاق چشمك می‌زد. نرده‌ها از خود نور ساطع می‌كردند. همه چيز می‌درخشيد. همه چيز برق می‌زد. همه چيز روشن و نورانی بود ...

در اتاق زير شيروانی پيدايش كردند، در حال دست‌مال كشيدن به چمدان‌های كهنه، صندلی‌های كهنه، كالسكه‌ها، اسباب بازی‌ها، جعبه‌های موسيقی كوكی، گل‌دان‌ها، قاشق و چنگال‌ها، اسب‌های چوبی و سكه‌های خاك‌گرفته‌ی عهد جنگ‌های داخلی. نصف اتاق زير شيروانی را تمام كرده بود كه افسر پليس با اسلحه پشت سرش آمد.

هنگام خارج شدن از خانه، آكتون دست‌گيره‌ی در ورودی را با دست‌مال‌اش برق انداخت و پيروزمندانه در را به هم كوفت.

* “The Fruit at the Bottom of the Bowl”

** Ray Bradbury

*** مقدمه برگرفته از «آف‌تاب شب» (انتشارات «خانه‌‌ی آف‌تاب») است، با اندكی تلخيص.

Ç