سال چهارم

دوازده شهريور 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غلام‌عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ديزی‌خورون

غلام‌عباس مؤذن

 

گرسنه‌ام بود. شكم‌ام به پشت‌ام می‌چسبيد و قر و قر می‌كرد. به فريبا گفتم: "چرا ام‌روز برعكس روزهای پيش خيلی احساس گشنه‌گی می‌كنم؟"

اين پا و آن پا كرد، گفت: "فقط يه خورده از آب گوشت كوبيده‌ی دی‌روز توی يخ‌چال هست، بيارم واسه‌ات بخوری؟"

گفتم: "بيار!"

گفت: "آخه، صبحونه و ديزی كوبيده؟"

گفتم: "اسم ديزی آوردی، بيش‌تر گرسنه‌ام شد."

سفره را پهن كرد جلوم. گرم‌اش نكرده بود. با يك نصف سر پياز آورد و گذاشت سر سفره. معطل‌اش نكردم. خوردم، خوردم، خوردم. هر چه بيش‌تر «می‌لمبوندم»، بيش‌تر گرسنه‌ام می شد. فريبا روبه‌روم نشست. لب و لوچه‌اش افتاد پايين و خيس شد. انگاری هر چه من می‌جويدم، او قورت‌اش می‌داد!  هی من می‌خوردم، هی او نگاه‌ام می‌كرد. تا اذان صبح داشتم ديزی می‌خوردم، ولی سير نمی‌شدم! شقايق هم آمد و آن طرف سفره روبه‌روی من نشست. با چشم‌های درشت‌اش توی سفره را می‌گشت. او كه سفره را نگاه می‌كرد، من بيش‌تر گرسنه‌ام می‌شد. آخر، هيچ وقت تنهايی غذا نخورده بودم، الا سر كار.

صبح فريبا گفت: "می‌ری بيرون، سر راه‌ات يه خورده صدقه بده. سر نماز هم بيش‌تر استغفار كن! گرسنه‌گی توی خواب، گناه زياده."

چيزی مثل باد توی گلوم تكان خورد. از ترس خدا نبود.

 

Ç