سال چهارم

دوازده شهريور 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چشم‌اندازهای روزمره: روز پنجم

خرده يادداشت‌ها و تصاويری از دل روزمره‌گی‌ها

شهاب مباشری

 

اشاره: اين نوشته‌ها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمره‌گی‌هايم هستند؛ شايد هم روزمره‌گی‌های هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم می‌گويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرض‌ام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاه‌ام به شماره‌ی گام‌هاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بی‌خود و بی‌جهت نكوش چيزی در لايه‌های زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمره‌گی!

 

روز پنجم

به احترام دوستی كه يك شب خواند: «خيس‌مرگی مكرر دهان می‌كند يادم»!

 

هر آدمی چه بسا روزی سر رو به هوا كند! نه از آن سر به هوا شدن‌هايی كه نشانه‌ی گيجی و حواس‌پرتی‌اند، نه! اين چرخش سر رو به آسمان، هم‌راه با غلتيدن دو كره‌ی چشم در كاسه‌هاشان است كه خيره می‌شوند و مبهوت. و شايد هم حس و حال ديگری را نيز آدمی تجربه كند در اين سر به هوايی و گاهی به آسمان نگاه كردن!

 

مثلا يك بار كه در آستانه‌يی ايستادم، وقتی خواستم به آسمان رو كنم، حسابی احساس كوچكی كردم. چارچوب بلند آن درگاه با همه‌ی ريزبه‌ريز كاشی‌های فيروزه‌يی‌اش، قاب آسمانِ پيش چشمان‌ام را در آن زاويه بسته بود.

 

 

اين‌جا ورودی مسجد جامع يزد است. يك سفر كوتاه يك روزه و دم غروب!

 

يا يك دفعه‌ی ديگر، همين كه خواستم از پای مناره‌يی بلندای آن را به رخ اندازه‌ی كوچك خودم بياورم، خورشيد كه در هوای نيمه‌ابری پشت ابرها لميده بود، چنان تند و تيز از جا جهيد و شعاع‌هاش را رو به من تاباند كه فهميدم در روشنای سر ظهر در يك سرزمين استوايی هم ممكن است بينايی چشمان‌ات رو به آسمان به كار نيايند!

 

اين‌جا زير برج تلويزيونی كوآلالامپور است. يك سفر ميان‌مدت و سر ظهری گرم و شرجی!

 

يك وقتی هم كه عصر گرم تابستانی‌يی بود، آن موقع كه به ديدار بعد از مدت‌های دوستی رفته بودم، زير سقف پوشيده و نه چندان بلند اتاق كارش، همين كه به صورت‌اش نگاه می‌كردم، انگار درازكش بر زمين افتاده‌ام و دارم آسمان را می‌بينم و حتا آن سقف بسته هم مانع نيست. حتا آسمان رو به تاريكی غروب‌هنگامی كه داشت از راه می‌رسيد، ديدم را مخدوش نمی‌كرد. خلاصه، ترفندی زدم تا وقتی می‌بينم‌اش، سرم به سرش نزديك‌تر شود از آن پايينی كه من انگار بودم!

 

اين‌جا اتاق كار «صالح» است. يك ديدار و عصرهنگامی چسبيدنی، مثل هميشه!

 

آری، هر آدمی چه بسا روزی سر رو به هوا كند ...

پی‌نوشت: «گاهی به آسمان نگاه كن» فيلمی‌ست از كمال تبريزی كه نمی‌توان نسبت به آن بی‌تفاوت نشست، وقتی می‌بينی‌اش. داستان‌اش را از «مرشد و مارگريتا»ی بولگاكف مايه گرفته است. اين اشاره را هم آوردم كه اگر از نام فيلم وامی برده‌ام، حق صاحب‌كار را نديده گرفته نباشم!

Ç