|
|
|
|
||||||||||||||
|
سه شعر: يادی از سقوط، خواب و كاش برف میباريد فرزانه فراهانی
يادی از سقوطدیروز روی تابوتهای سوگواری خالی از استخوان گيسوان مشکی کلاغها تلوتلو میخورد و حلقومهاشان از جراحت عزا باد کرده بود امروز ميان تراکم آتش و دود پنجرههای آسمان فرو ريختهاند و تيرهگی تنها تنها نشان سقوط است سقوط سقوط سقوط
خواب خوابام ديدهاند خنجر بهدست هاله برابرم ضربه ضربه هوا را میدرم ميان شکافهای خونين قلبی شروع به تپش کرده است "خواهم کشت!" زمزمهها بر میخيزند "آبستن است!" "آبستن است!"
کاش برف
میباريد بلورهای کوچک و سپيد، سطح ناپاک اشياء را میپوشاند کاش برف میباريد کاش برف میباريد و حجم سهمگين سکوتی سپيد حکم خاموشی نجواهای سبک را تنفيذ میکرد و سپيدی پليدیها را پنهان میساخت و رقص تماشايی دانههای برف و غژغژ لطيف تودهها در زير کفش و سکوت دلپذير خيابان مرا در خود گم میکرد.
|
|