|
|
|
|
||||||||||||||
|
نگاهی به ريشههای عرفان ايرانی بخش چهاردهم محمود كوير
مانداييان پارهی اول
درآمد مانداييان از بنيانگذاران انديشهی دوبنی جهان هستند. در آيين اينان بود که نيکی و شر، نور و ظلمت، از هم گسيختند و به يکباره، با هم، به ستيزی هميشهگی برخاستند. اين گونه نگرش بر هستی، در فرهنگ و اخلاق ما تأثير بسيار نهاد. دنيا به دو پارهی خوبان و بدان، سياهی و سپيدی تقسيم شد و اين دو نيرو يا پارهی هستی به ستيزهای همواره درگيرند. دنيای مهر و مدارا و ميانه در اين نگرش راهی ندارد. جنگ بر آن حاکم است. سپس در آيين زروانی - زرتشتی نيز اين دو نيرو در هم آويختند. چون اين دو نيرو در آويختند، مردمان به دو گروه شدند: آنان که در صف خير و آنان که در صف بدان جای دارند. دنيا محل جنگ اين دو نيروست. پس همواره آدميان در انتظار هستند که عمر جهان به پايان رسد و نيکی بر شر غلبه کند. انديشهی ظهور نجاتبخش و بیاعتبار بودن اين جهان و جبر حاکم بر اين نبرد که سرانجام به پيروزی خير میانجامد، به تدريج به فرهنگ و اخلاق ما راه يافت. فرهنگ کهن ايرانی بر پايهی همآهنگی دو ضد در هستی استوار بود. جهان در آن میروييد. مشی و مشيانه (زن و مرد نخستين) همتراز و همسر و همبالا، از دل ريواسی میروييدند. انسان ايرانی میکوشيد تا بهشت خويش را بر زمين بنا نهد. هر پديدهای در هستی، پديدآورندهای داشت، که در جان و دل همان پديده نهان بود. هستی هر بامداد از عشقبازی بهرام و رام، از نو و در ميان موجی از رقص و شادمانی زاده میشد. سيمرغ خدای درون هر موجودی بود. آيين سيمرغی بر نيايش و آفرين به هستی استوار بود. ايزدبانوهای شادی و رقص و خرد و دانايی از ميان انسانها برخاسته و انسانها را در گيتی يار و ياور بودند. با دوبنی شدن جهان، اين انديشهها به تدريج رخت بر بست. شاهان قدرتطلب و تمرکزطلب که در ميدان جنگ و قدرت به مردان جنگی بيشتر نياز داشتند، در اين ستيز پيروز شدند آيين کهن را از ميان برداشتند . حکومتهای دودمانی محلی و آزاد، جای خود را به حکومت مرکزی داده و آيينهای آزاد نيز به يک دين واحد تبديل شدند. در شاهنامه داستان نابودی آيين کهن ايرانی در خاندان رستم، به دست اسفنديار و گشتاسب و آوردن دين بهی به وسيلهی آنان، همين ماجرا را روايت میکند. با اين نگرش است که به گوشههايی از اين آيين نگاهی میاندازيم.
آيين ماندايی در ابتدا فقط نور بود و نور در حی بود.از نور و وقار و پاكی و زيبايی بر تابيد و ظلمت در خواب بود. نور در حركت بود و ظلمت در خواب. حی مانا را خلق كرد. مانا نور بود و حيات در او نهفته بود. مانا كلمه بود. دانش زندهگی بود، حكمت بود. كلام نخستين مملو از پاكی و نور بود. مانند قطرهی نيطوفتا، مانند تاك حيات. هزاران هزار مانا از او پديد آمدند و حيات در حركت بود و ظلمت در خواب. نور آب را ديد. ديد كه نيكوست و در آن ساكن گشت. رودها و نهرها را جاری ساخت و زندهگی از او بود. آب جاری نورانی از شمال میآمد و گناه آدم و فرزنداناش را میشست و به جنوب میبرد. ظلمت از خواب برخاست. ديد كه فرشتهی عقل زندهگی در يك قدمی اوست. نعره زد و به خود آمد. فرشته نورانی از او ظلمتاش را خواست. چه بدهم؟ چه بگيرم؟ فرشتهی نورانی گفت: "ظلمتات را و نورم را!" و صدای ارابهها به گوش رسيد. جنگ آغاز گشت.
ادامه دارد ...
|
|