سال چهارم

دو بهمن 1384

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كامبيز منوچهريان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

خداحافظ همينگوی جوان

كامبيز منوچهريان

 

نامه را برای هزارمين بار خواند.

Hi father!

How are you?

I'm at the point you were many years ago.

آب تا گوش‌هايش رسيد. حس خفه‌گی تمام وجودش را فرا گرفته بود. خاطرات مثل برق از جلوی چشمان‌اش می‌گذشتند.

پسرك كلاس دوم بود. درس‌اش خوب نبود، اما قصه‌هايش همه را شگفت‌زده كرده بود، چون بيش‌تر به قصه‌های يك نويسنده‌ی بزرگ شبيه بود تا يك پسربچه‌ی كلاس دوم ابتدايی. نكته‌ی جالب ديگر تسلط عجيب او به زبان انگليسی بود.

با وجودی كه بيش‌تر از دو سال نبود كه به كلاس زبان می‌رفت، ولی تسلط معجزه‌آسای او به زبان انگليسی همه را شگفت‌زده كرده بود.

با وجودی كه هنوز نمی‌توانست به فارسی خوب بنويسد، اما داستان‌هايش را به انگليسی به راحتی می‌نوشت. با وجود توانايی‌های خارق‌العاده‌اش در انگليسی، اين فكر كه او نابغه است به هيچ وجه به ذهن پدر و مادرش خطور نمی‌كرد.

نمره‌های كم او در مدرسه هم بی‌تأثير نبودند. تنها معلم زبان‌اش متوجه بود كه با چه نابغه‌يی سر و كار دارد. بدون شك او يكی از كسانی بود كه می‌شد به هوش و استعدادش اعتماد كرد.

اگرچه روزهای مدرسه به خاطر نمره‌های كم، تحقيرها و رفتار معلم و هم‌كلاسی‌ها بد بودند، ولی داستان‌های فوق‌العاده و معلومات انگليسی‌اش به او قوت قلب می‌دادند.

داستان‌های او شاه‌كارهای ادبی بودند كه چاپ نمی‌شدند. داستان‌های فوق‌العاده‌ی يك پسربچه كه اطرافيان‌اش به زور آن‌ها را می‌خواندند. آدم‌بزرگ‌هايی كه با مدارك دانش‌گاهی بالا از خواندن داستان‌های انگليسی يك پسربچه عاجز بودند.

علی به‌جای آن‌كه به خاطر نبوغ فوق‌العاده‌اش تحسين شود، به خاطر نمره‌های پايين‌اش تحقير می‌شد. روزهای مدرسه خوب نبودند، اما از روزهای آسايش‌گاه به‌تر بودند.

ماجرا از آن روز شروع شد، آن روز تلخ كه او ديگر به فارسی صحبت نكرد و فقط كلمات انگليسی بر زبان‌اش جاری شدند. بعد جلسات روان‌كاوی و مشاوره‌های روان‌پزشكی شروع شد.

ديگر علی كوچولو تبديل شده بود به ارنست همينگوی بزرگ.

به همه‌ی سؤالات به انگليسی جواب می‌داد و خود را ارنست همينگوی معرفی می‌كرد. فارسی را نمی‌فهميد به طوری كه برای صحبت كردن با او از مترجم كمك می‌گرفتند. مترجم‌ها از تسلط فوق‌العاده‌ی يك پسربچه‌ی هشت ساله به زبان انگليسی تعجب می‌كردند. جالب‌تر از همه لهجه‌ی آمريكايی غليظ او بود كه همه را شگفت‌زده كرده بود.

هيچ روان‌كاوی نمی‌توانست بفهمد كه چه‌طور پسربچه‌يی كه در تمام عمرش اسم ارنست همينگوی را نشنيده، ادعا می‌كند همينگوی است .

نسيم خنكی می‌آمد.

به اطراف‌اش نگاه كرد. نفس عميقی كشيد. ديگر از خوردن قرص‌های آرام‌بخش راحت شده بود.

Wish to have a gun

درد عميقی وجودش را فرا گرفت. فكری در ذهن‌اش درخشيد.

Not different how to die

Just important to die like a champion

صدايی در فضا طنين انداخت:

Do not be silly dear baby!

Try to be alive.

Life: beautiful, nice and charming.

Not only white

Not only dark

Rather grey

Don’t make a mistake.

حس خفه‌گی وجودش را فرا گرفت. خاطرات به بن‌بست رسيدند. پيكر بی‌جان‌اش روی آب آرام گرفت. نامه‌اش با باد پرواز می‌كرد.

Dear father,

Nice to see you

 

Ernest H.

 

Ç