|
|
|
|
||||||||||||
|
همراه با نيكوس كازانتزاكيس گرامیداشت خاطرهی بزرگ او
بعد از مرور سر تا ته زندهگی مرد بیقرار كرت، بهترين يادكرد از او در خاتمهی مسير، بازخواندن پارههايیست از ابتدا و انتهای «گزارش به خاك يونان»اش كه حديث نفس زندهگی اوست به قلم مفتونكنندهی خودش، با اين يادآوری كه اين سطور برگرفته از ترجمهی اثر به دست توانای صالح حسينیست.
پيشگفتار ... مرا مینگريستی و در نگاهات احساس كردم كه اين دنيا ابریست مالامال از تندر و باد، روح انسان ابریست مالامال از تندر و باد، و خدا بر فراز آنها پف میكند و رستگاری در ميانه نيست. سر بالا كردم و تو را نگاه كردم. میخواستم بپرسم: "پدربزرگ! راست است كه رستگاری در كار نيست؟" اما بانام به كام چسبيده بود. میخواستم به تو نزديك شوم، اما زانوانام وارفتند. در اين گير و دار دستات را دراز كردی، گفتی من غرق میشدم و تو میخواستی نجاتام دهی. با ولع دستات را چسبيدم ... دستات میسوخت. با لمس كردن آن نيرو گرفتم و توان حرف زدن يافتم. - پدربزرگ عزيز! به من فرمان بده! با تبسمی، دست بر سرم نهادی. دست نبود، آتشی رنگارنگ بود. شعله تا بن مغزم دويد. - فرزندم! برس به آنچه میتوانی! صدايت جدی و اريك بود، گويی از حلقوم عميق زمين بر میآمد. صدا تا بن مغزم رسيد، اما در قلبام اثر نكرد. دوباره صدا زدم ... "پدربزرگ! فرمانی دشوارتر به من بده!" كلامام تمام نشده بود كه به يكباره شعلهيی هيسكنان هوا را شكافت ... فريادی بر جای ماند، فريادی فرمانآلود، و هوا لرزيد. - برس به آنچه نمیتوانی! يكهيی خوردم و بيدار شدم. روز آغاز گشته بود. برخاستم ... اين صدای تو بود. جز تو، پدربزرگ سيریناپذير، كسی ديگر يارای به زبان آوردن چنان فرمان مردانهيی نداشت. ... اين است آنچه تو میخواهی، اين است جايی كه مرا میرانی، جايی كه هميشه مرا راندهای. فرمانات را شب و روز شنيدم. به قدر وسع ستيز كردم تا به محال دست يابم. اين را وظيفهی خويش قرار دادم. توافيق يا شكستام را تو بايد به من بگويی. خبردار روبهروی تو میايستم و منتظر میمانم.
پیگفتار پدربزرگ محبوب! دستات را میبوسم. شانهی راستات را میبوسم، شانهی چپات را نيز. اعترافام تمام شد، اكنون بايد داوری كنی. جزئيات روزمره را بازگو نكردم. تفالههايی بيش نبودند. آنها را به زبالهدانی مغاك افكندی و من نيز چنين كردم. زندهگی با غمهای كوچك و بزرگاش، با شادیهای كوچك و بزرگاش، با شادیهای كوچك و بزرگاش، گاهی زخمیام كرد و زمانی نوازشام. اين روزمرهگیها تركمان كردند، ما هم تركشان گفتيم. به زحمتاش نمیارزيد تا آنها را از مغاك بالا بكشيم. اگر آدمهايی را كه میشناختم در بوتهی فراموشی بمانند، دنيا چيزی را از دست نمیدهد. تماس با معاصرانام تأثير بسيار اندك بر زندهگیام نهاد. آدمهای زيادی را دوست نمیداشتم. يا نمیتوانستم آنها را درك كنم يا با حقارت به ايشان نگريستم. شايد هم با كسی ديدار نكردم كه سزاوار محبت باشد. با اين همه، به هيچ كس كينه نورزيدم. چند نفری را نيز، بی آنكه بخواهم، رنجه كردم. آنان پرستو بودند و میخواستم عقابشان سازم. عزم كردم تا از روزمرهگی رهايیشان دهم. قدرت تحملشان را برنسختم، آنان را به پيش راندم و نقش بر زمين شدند. تنها مردهگانی جاودانی بودند كه مفتونام كردند: سايرنهای بزرگ! مسيح و بودا و لنين! از همان آغاز زندهگیام، كنار پاشان نشستم و به غزلوارهی سرشار از عشقشان گوش سپردم. همهی عمر را كوشيدم تا بی آنكه هيچ يك از اين سايرنها را انكار كنم، خود را از ايشان رها سازم. تلاش كردم تا اين سه آوای خصمآلود را يگانه سازم و به همآهنگی تبديل كنم. ... پدربزرگ! آنچه میتوانستم كردم، بيشتر از توانام، همانگونه كه تو راهنمايیام كردی. نمیخواستم مايهی سرافكندهگیات گردم. اكنون كه نبرد پايان يافته، میآيم تا در كنارت بيارمم، تا در كنارت خاك شوم، تا هر دو چشمبهراه روز محشر باشيم. پدربزرگ! دستات را میبوسم. شانهی راستات را میبوسم. شانهی چپات را میبوسم. پدربزرگ، سلام!
|
|