|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: چهار شعر و سه شاعر شعرهايی از شادی بيان / فيروزه خرمشاهی / قاسم نصر
شادی بيان
مثل تميز كردن ناخن شستام پشتِ هر بار كه بر تكهيی از پوست پرتقال فرو میشود، بیهوده است. و مثل روزنامهی مچالهيی كه به يكباره باز میشود فريبانگيز.
بودنام! اين هميشه درنگ. وقفهيی چشم در راهِ هر چه نيامده
آه! فرصت نيست هيچ فرصت نيست برای بردن مادربزرگ به سينما و خريدن آن پيراهن آن پيراهن.
توهم شادی بيان
روزهای متمادی در توهم ِ آرامشی كه نيست طی میشود. تو گوشهايت را گرفتهای. بهناچار اما يك روز چشم باز میكنی و میبينی همه چيز سر جای خود است. تنها تويی كه ميان صداها گم شدهيی.
فيروزه خرمشاهی
رايانهات پنجرهها گشوده سوی راز غريب نگفته پر شده از غزلهای پرمغز پنجرههای باز شكفته. رنگهايش شبانه نوشته عطر گلهای بسته. او عميقا شگرف است. مغز انسان غرورش. وقت انديشهی خلقت او نور هم ذره گشته. تا خدايیترين فكر راحت و ساده از او برويد. وقت طرح تصاوير بسته روشنیهای تازه برآيد. چند سال ديگر نمانده تا طلوع غريب ستاره از درون كلاماش بريزد. ياسهای پيچندهی شب از درون كليد الفبا بوی خود را بپيچد. نور در سرعت او راز تأثير نقشه. وسعت طرح برنامهی مغز حك شده روی تخته. صفر و يك در معمای ايجاز روشن و خاموشهای پياپی سوی رايانهها جلوه هايیست، رمز پنهانی روح انسان.
قاسم نصر (هنگام)
پاهايم بیقراری كوه عشاير دلهای شوريده از دوردست انتظار موسيقی كوچ زمزمه میكنند
دستهايم خيمه بر بستهی ييلاق آغوشی در گريبان سردِ فصل به قشلاق نفسهای سوته دل بستهاند
|
|