سال چهارم

سی مهر 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

زيبا كاوه‌يی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ziba_kavehi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

zibakavehi.tripod.com

 

هنگام

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

برای «فروغ»

سه نوشته از شادی بيان، زيبا كاوه‌يی و هنگام

 

- يك نوشته‌ی نامربوط، از جنس زنده‌گی!

- فروغ زادگاه من مجازی‌ست، مثل آن روز كه فروغ مادر شعر من شد!

- شايد عشق!

 

يك نوشته‌ی نامربوط، از جنس زنده‌گی!

شادی بيان

مدت‌هاست کتابِ پدرمادرداری را تا به آخر نخوانده‌ام. يک، دو يا حتا سه سال! اين رقم خيلی بزرگی‌ست. هرچند در ابتدا خيلی کوچک بود. درست مثل عطسه‌هايی که خبر از يک سينه‌پهلوی اساسی می‌دهند و تو جدی‌شان نمی‌گيری! اوايل اين گونه بود، نگرانی مکرر اما بی‌هوده‌يی که به حاشيه می‌راندم‌اش. فکر می‌کردم قضيه چيزی شبيه دست‌گاه کنترل تلويزيون خانه است که گاهی کار نمی‌کند و بعد يک دفعه به کار می‌افتد. حالا نمی‌دانم عصبانيت نويسنده، از سر گناه من بود که کتاب‌اش را نخوانده، بسته بودم يا از اول تصميم چنين پايان بی‌رحمانه‌يی را گرفته بود. اين که «نخواندن» به «ميل به نخواندن» تبديل شود. مثل بچه‌يی که نمی‌خواهد، نه اين که فراموش کرده باشد، سلام کند.

با اين همه هنوز به جاهای ترس‌ناک‌اش نرسيده بودم. هيجان فيلم وقتی به اوج خود رسيد که قهرمان با صدای بلندی فرياد زد: "به اين نتيجه رسيده‌ام که همه‌ی کتاب‌های دنيا را خوانده‌ام و صندلی خالی برای نشستن هيچ حرف تازه‌يی در ذهن ندارم."

و اين مساوی بود با «عدم نياز به خواندن»!

بعدش را هم حتما می‌توانيد حدس بزنيد: بارانِ ترس و گلايه و عذاب!

اگر ديگر هيچ کتابی نخوانم چه؟

چه‌طور به چنين مصيبتی گرفتار شدم؟

و عذابِ نخواندن، ميل به نخواندن و همين طور سر پا ايستادنِ هزاران کلمه و کلام!

خيلی طول می‌کشد تا دوزاری‌ام می‌افتد، وقت آن رسيده است تا همه‌ی آن چيزهای خوش‌مزه‌يی را که با آن ولع، درسته و ناجويده قورت داده‌ام، بالا بياورم و نشخوار کردنی «نه از جنس خواندن و انديشيدن»، که از جنس «زنده‌گی» آغاز کنم!

حالا همه‌ی اين حرف‌ها چه ربطی به جشن تولد «فروغ» دارد، خودم هم نمی‌دانم! شايد آغاز پنج ساله‌گی «فروغ» که با کم‌تر از دو هفته چشم‌پوشی، مصادف شده است با آغاز بيست و چند ساله‌گی من، بر آن‌ام داشته که به جای حرف و حديث در باره‌ی آن چيزی که بايد، پی نقد و نظر در باب چيز ديگری بيفتم و نتيجه‌اش هم بشود همين نوشته‌ی نامربوط. و البته کلی افکار درهم و برهم ديگر که تنها چيز مرتبط‌اش با خواننده‌های نشريه، اين اميدواری‌ست که خدا کند «فروغ» و هر چيز ديگری که به او پيوندمان داده است، از دسته‌ی آن چيزهايی نباشد که با ولع، درسته و ناجــويده قورت می‌دهيم!

پيش‌ترها، در همين «فروغ»، خطاب به خودمان نوشته بودم، هيچ جای نگرانی نيست. بسياری از حرف‌هايی را که ما می‌خواهيم بزنيم و نمی‌شود، در آينده‌ی نزديک، آدم‌های ديگر به نحو بسيار به‌تر و کامل‌تری خواهند زد. حالا بايد تهِ آن نوشته اضافه کنم که بسياری از حرف‌هايی که ما ام‌روز بريده و به لکنت می‌زنيم، پيش‌تر به نحو بسيار به‌تر و کامل‌تری توی همين کتابِ کنار دست‌مان به رشته‌ی تحرير در آمده است و اين جای بسی نگرانی‌ست که ما از خارج از خودمان اين همه بی‌خبريم. ام‌روز داستان زيبايی را از هرمان هسه که به طرز عجيبی به اين «نوشته‌ی نامربوط» مربوط می‌شد، خواندم. بعد از اين که هيجان‌ام از شباهت قريب افکارم با هسه خوابيد با خودم فکر کردم شايد خلاصه‌اش، هديه‌ی خوبی باشد برای «فروغ»: داستان «مردی با کتاب‌های بسيار» را حتما بخوانيد!

 

Ç

 

فروغ زادگاه من مجازی‌ست، مثل آن روز كه فروغ مادر شعر من شد!

زيبا كاوه‌يی

با فروغ به سرزمين ادبيات وارد شديم. جايی كه بی‌ترديد خاك هر آن كسی‌ست كه دستی برای نگارش قلبی دارد كه به عشق انسانيت می‌تپد. عرصه‌يی كه از لاجرم روزگار گاه در تنگ‌نظری‌های باری به هر جهت چنان بی هيچ روزنه‌يی می‌نمايد كه شهامت سر برآوردن از خاك را برای ساقه‌ی نورسته، كه هنوز هيچ نياموخته با لرزش باد و سردی برف و آفتاب صبح تا شام بلند بی‌نشانه‌گی اين شهر چه بايد كرد، به آرزويی دوردست تبديل می‌كند. طفلی از اين گونه بی‌لباس و بی‌سپر و بی هيچ سرپناهی پناه‌دهنده از گزند تمسخرها و ناديده گرفته شدن‌ها و زيادی ديده شدن‌ها!

تا مگر به اعتبار تبار رنج‌كشيده‌ی اين مردمان نجيب، بی‌دغدغه‌ی پای‌كوبی‌های بزرگی كه بزرگی‌شان را با لگدكوب هر آن‌چه كوچك می‌نمايد، اثبات می‌كنند، گام بردارد! گيرم كه زمانی با بغض فروخورده نوشته باشد: در حدود سايه‌ام پرسه می‌زنم / بی‌خيال اعتبار آف‌تاب!

و چنين است كه فروغ در تولد هر باره‌ی برگ‌های ماشوره‌يی گياهكانی تازه‌رسته از دل خاكِ توانستن، می‌نويسد: در خاك بی حصار و پرده و پرچين می‌شود رشد كرد و از رشد همان ساقه‌های لرزنده‌ی با بيم و اميد، باغ بزرگی ساخت كه پروانه‌هايش ترانه‌ی باران را تعبير كنند و بی وحشت تگرگ و سقوط و كوچكی شكننده، در حوالی آسوده‌گی تن به آفتاب سپارند و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها را شماره كنند تا صدمين روز تولدی همه‌گانی و هديه‌يی كه شايسته‌ترين برنده‌گان‌اش همان مردمی‌اند كه به عشق خنده‌های بی‌دغدغه‌شان می‌نويسيم و با همين اميد، پنج سال، پنجاه سال، پانصد سال و پنج‌هزار سال اين سرزمين را روز به روز زنده‌گی كرده‌ايم!

هر آينه و بی هيچ ترديدی كه شايد!

 

Ç

 

شايد عشق!

هنگام

به چه بارانی!

سرانگشتان باران بر سقف کاذب پاسيو آهنگی نواخت که مرا به اتاق زير شيروانی دوران کودکی‌ام برد. آن‌جا که من ساده بودم و ساده‌گی بهايی داشت دوست‌داشتنی. آن قدر زياد که در خلوت‌ترين تنهايی‌هايم حس با هم بودن داشتم. هم‌راهی قلب‌هايی ساده و باصفا.

اينک در اين همهمه‌ی شلوغ تنهايی، هم‌راهی دوری و دريوزه‌گی، و هوايی آلوده به فتنه و فريب که در آن انسان‌های ساده و قلب‌های پاک چون دو خط موازی‌اند، چه چيز می‌تواند ما را از تنهايی رهايی بخشد؟

 

Ç