|
|
|
|
||||||||||||||
|
شبی كه با يك مشما جنگيدم كاوه احمدی علیآبادی
به شدت سردم بود. در حالی كه تازه پستام را تحويل گرفته بودم، سعی كردم گرمايی را كه در داخل سنگر در تنام بود به كمك پوشاندن منافذی كه از گوشه و كنار اوركت، پوتين و كلاهام بيرون میزد، حفظ كنم. كمی راه رفتم تا هم به خود بقبولانم كه بر اوضاع مسلطام و هم با تحرك، گرمای جديدی در بدنام بدمم، اما آن قدر سنگين بودم كه چنان دستآوردهايی برای خودم نيز باوركردنی نبود. باد نيز آن قدر پر پيچ و خم و متغير میوزيد كه انگار بدنام را چون كيسه بوكسی از هر طرف میكوبد و تعادل مرا بر هم میزند. كوشيدم به گونهيی ديگر ساعتهای سنگين نگهبانی را كه اكنون به چهار ساعت در شب رسيده بود، سپری كنم. در تپههايی كه سنگرهای ما در آن به طرز ناشيانهای حفر شده بود، كمتر منفذهيی چشمنواز در روی زمين يافت میشد، بنا بر اين ديدهگانام به سرعت از نقطهی تلاقی تپهها و افق به سوی آسمان كشيده شد و در اقيانوسی از ستارهگان، اندك مكثی كرد و به سرعت ميانشان محو شد. اينك من در ميان پارههايی از شيارهای آن، چون كودكی مشتاق گم شده بودم و از خوشهيی به خوشهی ديگر میپريدم و گاه با تمركز روی برخی از آنها سعی میكردم، به تشخيصشان پی ببرم. به خصوص دانهدرشتهايشان. به فكر ستارهگان دنبالهدار افتادم. آنها در چنين آسمان بیابر و پرستارهيی، بسيار بهتر با چشم شكار میشوند. كافی بود تا كمی روی امواجی از آنها در گوشهيی از آسمان خيره میماندم. زاويهيی را برگزيدم كه ديد وسيعتری داشت و احتمال میدادم كه دسترسی به دنبالهدارها راحتتر است، اما آنان مرا بيش از ميزان مورد انتظارم وا گذاردند. ستارهگان مرا با خود به خاطرات آثاری چون «سفر به دشت ستارهگان» و «2001: يك اوديسهی فضايی» و (برای من) مهمتر از آنها، كتابهای «هدف كرهی ماه» و «روی ماه قدم گذاشتيم» از «تن تن و ميلو» كه حس نوستالژيك كودكیام را برمیانگيخت، بردند. حتا در سالهای اخير نيز گهگاه به آن كتابها باز میگردم، انگار چيزی از من در آنها جا مانده است كه هر چه سعی میكنم آنها را به حال و هوای كنونیام انتقال دهم، چون حبابی ناپديد میشوند. ناگهان به خودم آمدم و احساس كردم از اطرافام حسابی غافل شدهام. برای چند لحظه چنان ترسی بر من مستولی شد كه تنها در دوران كودكیام سراغ داشتم، اما همه چيز آرام به نظر میرسيد. گوشهايم را نيز تيز كردم تا اگر صدايی ناآشنا نيز به تورم افتاد، هوشيارتر شوم، گرچه وز وز ناموزون باد مانع از چنين دريافتی میشد. در لابهلای پيچك پژواكاش، اندك خلائی باقی میماند كه میشد صداهای وامانده را تشخيص داد. خبری نبود. از پشت سرم میتوانستم برخی از پستهای مجاور و نگهبانانشان را ببينم كه حكايت از آن داشت اتفاق نگرانكنندهيی نيافتاده بود. آهسته و كمی با ترس به سوی راهی رفتم كه به پایگاه ما منتهی میشد. كمی جلوتر تا بتوانم پايين تپه را ببينم، خوشبختانه تهديدی مشهود به چشم نمیخورد. در حالی كه تلاش میكردم، به درونام كه تا لحظاتی پيش ملتهب شده بود، مسكنی تلقينی تزريق كنم، حس خود را به گونهيی چرخاندم كه انگار همه چيز تحت كنترل است تا درونام نيز با ظهور تلقينها همراه شود و فرو نشيند. به ساعتام نگاه كردم. حواسام را از زمان به چيز ديگری معطوف ساختم تا به خيالام سريعتر بگذرد. میتوانستم كمی بنشينم تا هم استراحتی كرده باشم و هم از دور كمتر ديده شوم، اما نشستن در زمان نگهبانی جريمهی اضافه خدمت داشت. گرچه در شرايط سخت، بسيار پيش میآمد كه نگهبانان چنين كنند، چون در زمانهای نگهبانی، اگر انرژیمان را ذخيره نمیكرديم، قوايمان بسيار تحليل میرفت و علاوه بر آن كه از دقت انجام وظيفهمان كاسته میشد، فردای آن روز، نه میتوانستيم از پس بيگاری برآييم نه برای نگهبانی روز توانی داشته باشيم. پس چند گامی به سوی سنگری برداشتم كه توسط بچههای خود ما با روی هم گذاشتن سنگها ساخته شده بود و تا سينهام را میپوشاند. با وجود آن كه لابهلای سنگها پر از منافذی بود كه باد از ميانشان میگذشت، اما از شدت آن میكاست و مهمتر از آن، احساس امنيت بيشتری به من میداد، به خصوص وقتی كه روی چند سنگ در پايين سنگر نشستم. خشابهای دو سوی كمرم به گونهيی به پهلوهايم فشار میآوردند كه مانع از آن میشدند تا احساس كنم راحتام. كمی خودم را تكان دادم و خشابها را جابهجا كردم تا جا افتادند. پشت خود را كمی به ديوار سنگر تكيه دادم، ولی نمیشد زياد به سنگهايی كه روی هم چيده بوديم، اطمينان كرد. اندكی حس سبكی بر من نازل شد. با خود فكر كردم: "خدمت همينه ديگه، برای همه سخت میگذره، بقيه مگه چیكار كردن؟ تازه خيلیهاشون موقع جنگ بودن." يادم اومد شب اولی كه با لباسهای شخصی وارد پادگان شده بوديم، به ما گفتن روی زمين دراز بكشيم و يه طرف صورتمونو رو زمين بذاريم. همهمون كه از اين دستور كمی گيج شده بوديم، اطاعت كرديم. يادم نمیره يكی از بچهها كه روش به سوی يكی از دوستاش بود، خنديده بود. شخصی كه اون موقع نمیدونستيم چیكارهس (پيراهنی كه روش درجه باشه نپوشيده بود) و بعدا فهميديم، اون خودش يكی از سربازهای وظيفه مثل ما بود كه تشويقی درجه گرفته بود، از كسی كه خنديده بود، خواست تا پاشه و بعد يه سيلی محكم زده بود تو گوشاش. طفلك پسره سرخ شد و كمی خجالت كشيد. بعد دستور داد تا باز به همون صورت بخوابه. بعدش اون غذاهای بیمزه و پرآب و بیگوشت كه يواش يواش بهاش عادت كرديم. پيش از خدمت كه از سربازی رفتهها در بارهی مشكلات اون پرسوجو كرديم، دنبال تنبيهات و سختگيریهای طول خدمت میگشتيم. وقتی مدتی از خدمتمون گذشت، فهميديم خيلی از چيزهايی رو كه پيش از سربازی ازشون میترسيديم، به سرعت يا به تدريج عادی شدن، ولی چيزهايی به شكل وحشتناكترين مشكلات قد علم كردن كه حتا فكرشونو هم نمیتونستيم بكنيم! زمان يكی از بزرگترين جلادها بود كه در طول سربازی مثل مار بوآ آروم و پيوسته به درونمون میپيچيد و نفسها رو تو سينههامون حبس میكرد. پس از مدتی با خود فكر كردم، بهتر است دوباره بلند شوم و برای مدتی بيرون را خوب ورانداز كنم. با چرخشی به هر سوی سنگر، تغييری ديده نمیشد، پس دوباره نشستم و خود را در موقعيت قبلیام قرار دادم. نگاهی به ساعتام انداختم: "ای بابا! زمان انگار تصميم نداره خودش جلو بره، بايد هلاش داد." لحظاتی از نشستنام نمیگذشت كه ناگهان صدايی توجه مرا به خود جلب كرد. صدايی غيرمتعارف كه كشيده میشد. با احتياط سرم را بيرون آوردم. منتظر صدا ماندم. برخاستن صدا همراه با حركت كسی يا چيزی بود كه سياه به نظر میرسيد، در ميانهی راهی كه به سوی سنگرم میآمد، اما مكثی كرد. انگار منتظر واكنش من بود، اما مطمئن نبودم كه مرا ديده باشد. شايد موقعيت پایگاه را ورانداز میكرد، اما آن چيز سياه كه نمیدانستم انسان است يا حيوان، به گونهيی تكان میخورد كه پنداری اين پا و آن پا میكرد! با وزش باد، صدای او نيز برخاست و گامهای او نيز به جلو برداشته شد. من آنچنان دستپاچه شدم كه نمیدانستم چه عكسالعملی انجام دهم. تنها به گوشهی سوی ديگر سنگر رفتم و كمی سرم را پايينتر آوردم و به بدنام موقعيتی دادم كه اگر قرار شد تيری شليك كنم، آماده باشم. سپس او از حركت باز ايستاد. به فكرم رسيد به او ايست دهم. بعد فكر كردم با ايستام هوشيار میشود. شايد بهتر است مطمئن شوم كه دشمن است، سپس به او شليك كنم، اما با پيچيدن صدای گلوله در شب، كل گروهان بيرون میريخت و اگر اشتباه كرده باشم، پاسبخش موضوع را گزارش میداد و فرمانده برایام اضافه خدمت میبريد، كه ناگهان با صدايی مهيب آن شخص به سويم هجوم آورد. با صدايی نه چندان بلند ايست دادم، ولی شليك نكردم. آن شخص به سرعت از كنار سنگرم گذشت و من با تعجب ديدم، آن تنها يك مشمای (پلاستيكی) مشكی بود كه با وزش باد به حركت درآمده و چنان پژواكی را پديد آورده بود. به بيرون از سنگرم رفتم، جايی كه پلاستيك مدتی را در آنجا مانده بود. آنجا بوتهی خاری بود كه احتمالا پلاستيك به آن گير كرده بود و وزش باد آن را تكان میداد، اما نمیگذاشت باد آن را با خود ببرد. بالاخره با فشار بيشتر باد، پلاستيك از تلهی بوتهی خار آزاد شد. پاسبخش بود كه به سوی من میآمد ... خوشبختانه صدای ايست من آن قدر بلند نبود كه فرمانده و سربازان خستهی خواب رفته را بيدار كند و تنها نگهبانهای اطرافام و پاسبخش صدای فرياد توهمام را شنيده بودند. وقتی كه پستام را با نگهبانی پاس بعدی عوض میكردم، با خود انديشيدم، عجب تجربهی چريكیيی بود! شبی كه به توهم خود حمله بردم!
|
|