سال چهارم

سيزده فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

بهزاد دوران

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

bd672001

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سه‌گانه‌ی يهودا

برای هم‌راهان فروغ

بهزاد دوران

 

1

تا وصال راهی نيست، پياده گز می‌كنيم.

- هنوز پنج و بيست دقيقه است.

- قرار ساعت چنده؟

- پنج و نيم.

قدم می‌زنيم.

- چه‌قدر جلوی كانون منتظرت وايستاده باشم خوبه؟

- حالا مگه چه‌قدر وايستادی؟

- خيلی!

- پشيمونی؟

- پشيمون؟ عين سگ!

می‌خنديم. جلوی كانون شلوغ است. مادرها نزديك‌تر ايستاده‌اند، پدرها كمی دورتر، و دوست‌پسرها يا نام‌زدها از همه دورتر. بايد زمان تعطيل كلاس‌ها باشد.

- بدم نمی‌گذشت.

- چی؟

- می‌گم بد نگذره؟

- چی بد نگذره؟

- هيچی بابا!

جلوی ويترين نوشت‌افزارفروشی می‌ايستيم.

- از اين مغازه خوش‌ام می‌آد.

- من‌ هم همين‌طور ... برای خودش و كارش ارزش قائله.

- برای مشتری.

- وقتی برای خودش ارزش قائله، برای مشتری هم ارزش قائله. ولی از اين كارش خوش‌ام نيومد كه رو همه چی اتيكت زده، اون هم به اين ضايعی.

- خوب اين هم برای راحتی مشتريه ديگه ...

- راحتی مشتری يا راحتی خودش؟

چند تايی از چيزهای نوباوه تو ويترين را به يك‌ديگر نشان می‌دهيم.

- دير نشه؟

- آره، به‌تره برگرديم.

برمی‌گرديم سمت انقلاب.

- كيا می‌آن؟

- قراره همه بيان.

- همه يعنی كيا؟

- بچه‌ها ديگه.

- به‌جز شهاب؟

- به‌جز شهاب و رضا و پژمان، بقيه رو من هم نمی‌شناسم.

- يكی نيست بگه تو رو سننه؟

- منو؟

- نه، با خودم‌ام.

- تو با منی.

- طفيلی.

- نه، اون كه من‌ام، قفيلی!

- اصلاً خود تو با كی هستی؟ معلومه؟

- يعنی معلوم نيست؟

- چرا، چرا معلومه!

- با كی؟

- با تو عزيزم! [ادای مرا درمی‌آورد]

...

- نمی‌دونم چرا دل‌ام شور می‌زنه؟

- لابد شوركوكه!

- چی؟ [می‌خندم] نه جدی می‌گم.

- من هم جدی گفتم.

- تو رو خدا بس كن!

- باشه، بس كردم.

- آخرش هم دير شد!

- دير خوبه ...

- كلاس كاره! [باز ادای مرا درمی‌آورد]

به سرعت پله‌ها را بالا می‌رويم و وارد لابی هتل می‌شويم.

 

2

نوايی ملكوتی [- هه!] به گوش‌مان [- به گوش‌ام] می‌رسد. انگار تم‌هايی از باخ را فرشته‌گان در عرش اجرا می‌كنند [- حتما به ره‌بری جبرئيل؟ - نه، به ره‌بری شخص آهنگ‌ساز]. فضای لابی سايه‌روشن و مه‌آلود است [- رفت تو هپروت!]. شهاب كه با لب‌خندی كودكانه و به غايت محزون در ميان دوستان [- حواريون. - حواريون دوازده نفر بودند و ما، اگر شما دو ضعيفه را هم حساب كنيم، هشت نفر. – ضعيفه ... - ببخشيد، ببخشيد! تاجِ سر! خوب شد؟ (اگه گذاشت به كارمون برسيم. خواننده‌ی عزيز! از من بشنو، دوست باقی بمون!)] نشسته، اشاره می‌كند بنشينيم. پژمان و رضا و دو دودی ديگر در يمين نشسته‌اند، لاجرم می‌پيونديم به اصحاب يسار، كه خدا خودش ختم به خير گرداند [- من كه به اين چيزا معتقد نيستم ...؟ - آره، نيستم، ولی می‌گن نحوست‌اش، پناه بر خدا، حتا دامن اون‌هايی رو هم كه معتقد نيستن، می‌گيره! (خوش‌بختانه رفت به مطبخ)]. در لمحه‌يی خوراك و انواع نوشيدنی بر ميزهای سه‌تكه پيش‌رويمان ظاهر می‌شود.

شهاب لب به سخن می‌گشايد: اين [به نوشيدنی‌های روی ميز اشاره می‌كند] خون من است و اين [به كيك پيش روی ما اشاره می‌كند] گوشت من! ديگر كسی رغبتی برای خوردن و نوشيدن از خود نشان نمی‌دهد و ولوله‌يی در ميان جمع می‌افتد. هر يك از خود به نجوا می‌پرسيم: آيا اين واپسين ديدار است؟ و شهاب كه پرسش را در چشمان دوستان خوانده است، به آهسته‌گی سر فرو می‌آورد كه آری! اين واپسين ديدار است. سكوتی سنگين چنان بر جمع سايه می‌افكند كه فرشته‌گان هم سازها را زمين می‌گذارند و ديگر بار سلاح‌های آتشين‌شان را به دست می‌گيرند. ميزهای اطراف كنج‌كاوانه سر برمی‌گردانند. حتا گارسون‌ها هم سرك می‌كشند، نكند نظم ميزها بر هم خورده باشد؟ نه، همان‌طور سه تكه‌ی جدا افتاده، محكم و استوار پابرجايند، اما من با چشمان خودم ديدم كه تاب نياوردند و ترك برداشتند، و كور شوم اگر دروغ بگويم.

در بحر ترك ميزها رفته‌ام كه نام خودم را از زبان شهاب می‌شنوم: ... پاشو برو نان بگير! نفهميدم مرا صدا زد تا بگويد كسی _ يحتمل پژمان، چون رويش به او بود _ برود نان بگيرد يا اين كه خطاب‌اش به من بود، و اگر منظورش اين بود چرا رويش به پژمان بود؟ اصحاب يمين كه انگار بی‌هيچ شك و ترديدی مخاطب را شناخته‌اند غضب‌ناك به من خيره شده‌اند، و بر سيگارهاشان پك‌های فلسفی و عميق می‌زنند و دودش را بی‌وقفه به سمت من فوت می‌كنند. دل‌ام مالش می‌رود. نسكافه‌ام را يك نفس سر می‌كشم. ياد حرف شهاب می‌افتم. اوغ به دلم می‌نشيند. [- چی شد؟ رفتی؟ - كجا؟ - قربون من! دنبال نون ديگه. - رفتم، رفتم.] و به‌اين ترتيب است كه من صرفا برای نان (و نه هيچ چيز ديگر) و به خواست شهاب (و نه هر كس ديگر) از تابلو خارج می‌شوم و هيهات كه بعدها می‌شنوم همه‌ی كاسه كوزه‌ها را بر سر من شكسته‌اند و خيانت را پای من بی‌نوا گذاشته‌اند (و بر خواننده‌ی فهيم و هوش‌يار پوشيده نيست كه در آن زمان روح من هم حتا از چيزی خبر نداشت [- هنوز كه نرفتی. - رفتم]).

 

3

سلانه سلانه پله‌ها را پايين می‌آييم.

- چه‌طور بود؟

- چی؟

- چی؟

- سرم درد می‌كنه.

- ...

- خيله خب، خوب بود.

- ...

- چيه؟ حال‌ات گرفته شد؟

- نه.

- پس چی؟

- هيچی.

- ببين، دو ساعت يه‌سره حرف زدی ...

- سرتو بردم.

- خوب صدات يه جوريه ...

- چه جوريه؟

- ناراحت نشيا، ولی وقتی فقط صدای تو رو مدتی يه بند می‌شنوم، صدات عصبی‌م می‌كنه.

- خوب؟

- ناراحت شدی؟

- نه، خوش‌حال شدم!

- چرا، ناراحت شدی.

- خوب، ناراحت شدم. خيال‌ات راحت شد؟

- ...

می‌رويم به سمت آزادی.

 

Ç