سال چهارم

سيزده فروردين 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1384

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

نهال‌های رابطه

شادی بيان

 

پيش‌نوشت: گه‌گاهی به رابطه‌ها فكر می‌كنم. به فراز و فرودها و درست و غلط‌های واكنش‌هايمان، حرف‌هايمان، قضاوت‌هايمان و خيلی چيزهای ديگر.

 

هر انسان، در ذهن خويش صاحب پردازش‌گری‌ست كه پيوسته در كار بررسی و تحليل داشته‌های درون خود و داده‌های بيرون از خود است. و رابطه زمانی شكل می‌گيرد كه پردازش‌گر ذهن آدمی بتواند ميان داشته‌های خود و داده‌های ديگری به تناسب و تشابه مورد قبولی دست يابد. حال اين كه اين تناسب و تشابه بر اساس چه معيارهايی سنجيده می‌شود، موضوع مورد نظر من نيست. آن‌چه در اين‌جا قصد پرداخت آن را دارم اين است كه آيا ذهن، در جريانِ اغلب سريع ِ عمل ِ پردازش ِ رابطه‌ها به طور مستقل عمل می‌كند يا واسطه‌های ديگری نيز در روند اين تشخيص و تصميم‌گيری‌ها دخالت دارند؟

در پاسخ بايد گفت كه ظاهرا هر يك از ما يكی هستيم، اما در پنهان‌ترين زوايای وجودمان، ناگهان سه تا می‌شويم! خود، ستايش‌گر، سرزنش‌گر!

«خود» می‌خواهد كه در جاده‌ی آسفالت‌شده‌ی پيش رويش قدم بردارد، اما ستايش‌گر او را به خاكی  راست و سرزنش‌گر او را به خاكی چپ می‌كشانند. اين دو به ساده‌گی بر داده‌های دريافت‌شده از ديگران اعم از شكل و مرام و سخن و عقيده برچسب می‌زنند و حيله‌گرانه «خود» را به پی‌روی از اين نتايج وا می‌دارند. اين دو نمی‌گذارند «خود» ِ حقيقی ما بروز كند.

اغلب ما در جريان بسط و حذف رابطه‌های زنده‌گی‌مان، قيمت‌های گزافی را پرداخته‌ايم، بی آن‌كه دانسته باشيم، ناآگاهانه در مسير دل‌خواه اين دو قدم برداشته‌ايم.

چرا صحت و سقم سيگنال‌های مثبت و منفی برآمده از ذهن‌مان را هيچ گاه زير سؤال نبرده بوديم؟ چرا هيچ گاه به سركشی و مخالفت در برابر چنين تصميم‌گيری‌هايی برنيامده بوديم؟ آيا آغاز و پايان رابطه‌های انسانی، اين هديه‌ی بزرگ خداوند به آدمی، نيازمند دقت و ظرافت‌های بيش‌تری نبوده و نيست؟

تا اين‌جا سخن از فردی با سلامت و استقلال نسبی فكری بود، كه در دام ستايش‌گری‌ها و سرزنش‌گری‌های نابه‌جای ذهن خود افتاده است، اما اين «خود» هميشه هم متمايل به جاده‌ی آسفالت‌شده‌ی روبه‌رويش نيست. گاه علاوه بر اين دو موجود نهی و امر كننده، «خود» نيز درك صحيحی از رابطه و نوع ايجاد آن نداشته و چه‌گونه‌گی تصميم‌گيری يا برخورد با آن را نياموخته است. و به اين ترتيب، شكل‌گيری يك رابطه‌ی صحيح عملا غيرممكن می‌شود.

تو هنوز اهميت آن‌چه را من از آن حرف می‌زنم، نمی‌دانی. برای همين است كه هنوز دل به مقاله‌ام نداده‌ای. حالا لطفا حواس‌ات را جمع كن! از اول تا آخرش پنج دقيقه هم از وقت‌ات را نمی‌گيرد. بايد با هم يك سفر كوچك بكنيم. برگرديم به خيلی قبل‌ها. به وقتی كه خيلی كوچولو بوديم. بايد برگرديم و ببينيم مادر و پدر ِ آن وقت‌هايمان، چه‌گونه برای‌مان مادری و پدری كرده‌اند. اين خيلی مهم است.

هر چند، پاراگراف‌های زير قرار نيست ما را بر آن بدارد تا همه‌ی كاسه‌ها و كوزه‌های نقصان و كوتاهی در چه‌گونه‌گی شكل‌گيری و رشد يا عدم رشد رابطه‌های انسانی‌مان را بر سر پدرها و مادرها بشكنيم. مطمئنا بايد تعداد نه كم اندكی را برای جامعه و به همان نسبت را برای خودمان و صدالبته چند تايی را هم برای دست سرنوشت كنار بگذاريم. تولد ستايش‌گر و سرزنش‌گر درون هر فرد، علاوه بر اين‌كه ثمره‌ی تلاش‌های دل‌سوزانه و يا از سر جهل خانواده و نزديكان است، ريشه در فرهنگ و بازخوردهای سنتی يا جاهلانه جامعه آن فرد نيز دارد. با اين حال، اين همه نمی‌تواند رسوخی چنين عميق در ذهن آدمی داشته باشد مگر به لطف ساده‌انگاری‌ها و فضای رشد مناسبی كه فرد در ايجاد آن نقش مؤثری را بازی می‌كند.

بياييد به آن سفر كوچكی كه پيش‌تر شما را به آن فراخوانده بودم، برويم.

 

«والد ديكتاتور يا بی‌تفاوت»: اين والد به كودك اجازه می‌دهد كه از خودش مراقبت كند و يا خواسته‏اش را به كودك ديكته می‌كند و جايی برای گفت‌وگو باقی نمی‌گذارد. كودك احساس ناخواستنی بودن می‌كند. احساس می‌كند كسی برای او احترامی قائل نيست، چرا كه اگر به او اهميت می‌دادند، او را در تصميم‌‏گيری‌‏ها دخالت می‌دادند.

اين كودك وقتی بزرگ شود، از ترك شدن می‌ترسد و به راحتی با ديگران ارتباط برقرار نمی‌كند.

«والد ناجی»: اين والد به فرزندش اجازه نمی‌دهد كه به سياه و سفيد دست بزند. به او امكان خطا نمی‌دهد. بنا بر اين كودك طفل باقی می‌ماند. احساس وابسته‌گی و ناشايسته‌گی می‌كند. از جدايی ايجاد وحشت می‌كند. اين شرايط با آن كه پدر و مادر از ترسو بودن كودك شكايت می‌كنند، ادامه می‌يابد.

اين كودك وقتی بزرگ شود، يا ديگران را پس می‌زند يا در رابطه‌ی خود با ديگران گم می‌شود.

 

«والد مشروط»: اين والد با دادن وعده و پاداش می‌خواهد فرزندان‌اش را مجبور كند تا خود را با او تطبيق دهند: "اگر اين كار را بكنی، من فلان چيز را برای‌ات می‌خرم." كار انجام می‌شود، ولی والد پای قول‌اش باقی نمی‌ماند. كودك بر اين گمان است كه اگر مطابق خواسته‌ی پدر يا مادرش رفتار كند، پاداش می‌گيرد، اما اگر از انجام خواسته‌ی آن‌ها سر باز زند، احساس گناه می‌كند.

اين كودك وقتی بزرگ می‌شود، به كسی اعتماد نمی‌كند و چيزی برای خود نمی‌خواهد.

 

«والد انتقادگر»: والدی با اين مشخصات به هر چيزی با ديده‌ی تحليلی و انتقادی نگاه می‌كند. هميشه اشكالی پيدا می‌كند، از كودك تعريف و تمجيد نمی‌شود. كودك تلاش می‌كند برای رسيدن به محبت پدر و مادر آن‌ها را راضی كند. كودك خود را موجودی ناشايست و خطاكار می‌بيند.

اين كودك وقتی بزرگ شود، هرگز از كار خود يا ديگران راضی نخواهد شد و هميشه گرسنه‌ی تأييد و مهر ديگران است.

...*

در دنيايی كه ام‌روز در آن زنده‌گی می‌كنيم، همه چيز نيازمند بازنگری و تجديد نظر است و انسان شايسته‌ی زيباترين رهايی‌هاست، از هر آن‌چه كه او را از تجربه‌های شيرين زنده‌گی بر حذر می‌دارد يا احمقانه او را به سمت تجربه‌های تلخ و بی‌ثمر سوق می‌دهد.

از خودم پرسيدم، انسان منهای روابط انسانی چه سرانجامی خواهد داشت؟ انسان منهای روابط انسانی  صحيح چه سرانجامی خواهد داشت؟ آيا رابطه‌ها گياه‌های خودرو هستند؟ يا نهال‌هايی كه ما بايد بكاريم و درو كنيم؟ در فصل مناسب! در خاك مناسب! در فضای مناسب! به گمان‌ام اين دومی درست‌تر است. تنها يادمان باشد كه اين نهال‌ها از كارت‌های اينترنت هم مهم‌ترند. بنا بر اين نه يكی يا ده تا، تمامی خطوط ارتباطی‌مان، برای حمايت و پشتی‌بانی لازم است.

اميدوارم سالی كه در آن قدم گذاشته‌ايم، سالِ قطع روابط ناسالم و آسيب‌زا و تولد روابط صحيح، سالم، پرثمر و شيرين برای همه‌ی ما باشد! البته پيش از ايجاد هر تغيير و تحولی در رابطه‌های پيشين و هر تصميم و انتخابی برای رابطه‌های تازه، مطمئنا می‌بايد هارد ذهن‌مان را فرمت كنيم! اين داده‌های غلط به اندازه‌ی كافی قربانی گرفته‌اند.

 

* http://tv3.irib.ir/salamatbashid/ravan4.htm

 

Ç