|
|
|
|
||||||||||||||
|
شناخت شاهنامه: نامهی جان و خرد بخش نخست محمود كوير
اشاره: اين مقاله اولين از مجموعهيیست چهار بخشی در بارهی شاهنامهی فردوسی، کندوکاوی ديگر در اين اثر بیهمتای جهانی.
مقدمه شاهنامه با نام «جان و خرد» آغاز میشود، آغازی بیمانند در ادبيات ايران. کتابی سراسر داد و دانايی! واژهها همه دانههای دانايیاند. شاهنامه يا خداینامک، داستان پهلوانیها، پيمانداریها، مهربانیها، مدارايیها نيز هست. در اين روايت کممانند ادبيات جهان، خرد و عشق چنان در هم آميخته است که گويی جهان فردوسی، آميزهيی از عشق و دانايیست. اين فرهنگنامه با ستايش مردم و خرد میآغازد و با برچيده شدن بساط خرد و انديشه به پايانی تلخ میرسد. سراسر داستان خرد است و درآويختن و درآميختن آن با بیخردی. عشق است و کين. با خدايانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی میآغازد و با بر سر کار آمدن خدايی کينهکش و شمشير به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود میرسد. با برافراشتن پرچم قيام کاوه و کيان بر ستم و بيداد، نخستين داستان شاهنامه رقم میخورد و با دريده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کيانيان به دست عمر و تازيان، آخرين داستان به سرانجام میرسد. اما خون پهلوانان، دلآوران، شاهان، ايرانيان و انيران، همچنان در رگهای من میدود. سياوش و سهراب، در ميدانهای کار و زندهگی من حضور دارند. کيکاوس هزارههاست که بر تخت ايران نشسته است! اسفنديار همچنان برای دين و قدرت میجنگد. شاهنامه چونان رودی در تاريخ اين سرزمين جاریست. شاهنامه چونان خون در رگهای هر ايرانی میدود. بخش مهمی از اين کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانیست. پهلوانی نه تنها يک منش و روش، بل يک دستگاه نگرش به هستی و فرهنگ و اخلاق ايرانيان در سدههای تاريخیست. در اين راستا، بر آنام تا در بخشی از اين سلسله نوشتار، نگاهی بيندازم به دانش پهلوانی و پهلوانان ايرانی. و میگشايم اين عشقنامهی بزرگ جهان را با نامهی پهلوانی.
نامهی پهلوان کلمه «پهلو» معنای فراخنگری و مدارايی داشته است. اين واژه از خشت و خشتره به معنای آميزش و مهرورزی و همبستهگی آمده و خشتر در فارسی باستان، شاه و پهلوانیست که شهر و کشور و جهان را با مهر و مدارا میآرايد. از همين واژهی خشت که بنيان خانه است، و خشت به معنی نی که در دست پادشاهان بر سنگنگارهها ديده میشود، میتوان پی برد که پهلوان، شاهِ جهانآراست: نشسته بر آن بارهی خسروی بپوشيده آن جوشن پهلوی (گرشاسبنامه) کلمهی پارت نيز از همين کلمه گرفته شده است و پهلو، پرتوه، پهله و پارت از يکجا آمده است و اشکانيان که همان پارتهايند، نامشان از اشک گرفته شده و اشک و خشت و عشق از يک ريشه و همه معنای مدارا و مهر و همبستهگی دارند. پس پهلوانی کيش مدارا و مهر بوده است: تبه کردی آن پهلوی کيش را چرا ننگريدی پس و پيش را (اسدی) در يشتها و به ويژه يشت نهم و دوازدهم و سيزدهم و نوزدهم كه در زمان هخامنشيان و اشكانيان نوشته شده، از پهلوانان ايران ياد شده است. كتاب يادگار زرير، داستانهای دورهی ساسانی چون بهرام چوبين، كارنامهی اردشير بابكان، سكسيكين، پيكار، مزدكنامه، التاج، دينكرد، بندهشن، اردایويرافنامه، مينوی خرد و آييننامهها نيز داستانهای پهلوانان ايرانی در آن روزگار را باز میگويند.
پهلوان و پهلوانی در ايران از قاف میآغازد و از همانجا با عرفان پيوند میخورد. كوه و حيوان و انسانی كه در اين داستانهای پهلوانی میآيند، همه در تاريخ عرفان حضوری چشمگير دارند. پهلوانان شاهنامه فرهنگی با خود دارند و آن را نمايش میدهند كه ريشه در كهنترين آيينهای عرفانی دارد. آنان در دستگاه دولت، نقش ميانجی و پاسدار حقوق مردم را دارند. اين پهلوانان که در دوران گلهداری و رمهگردانی، خود کدخدا و فرمانروايی دودمانی بودهاند، سپس نقش رابط بين مردم و دستگاه قدرت را در دفاع از مردم بر عهده میگيرند و چون دين و دولت، بر مردم میتازد، دستگاه پهلوانی برمیخيزد تا آن آيين و انديشهی كهن را در برابر اتحاد شاه و دين نگه دارد (رستم در برابر زرتشت و اسفنديار و گشتاسب). و چون سرانجام، به ضرورت تاريخ، از پای درمیآيد، گشتاسب و زرتشت قدرت میگيرند و شاهی و دين به يكديگر اندر میشوند. به بند کشيدن رستم به دست اسفنديار، نماد رويارويی منش پهلوانی يا آيين کهن ايران با دين جديد است.
زبان اين پهلوانی سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاهنامه، گوشههايی از آن را به ياد میآورد. در كنار سرود، چامه نيز بوده است. چامه سراسر ستايش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا میشده است. دستگاههای اين سرودهای پهلوانی در شاهنامه عبارتاند از: خروش مغان، دادآفريد، پيكارگرد، سبز در سبز. اين سرودها بسی كهنتر از شاهنامهاند و بخشی از سرودهای كهن آفرينشاند كه خنياگران عاشق بر گرد جهان میپراكنده اند. در بخشی از شاهنامه نيز باربد بر فراز درخت، سه سرود میخواند: پهلوانی سرود در دستگاه دادآفريد. بربط او را آلت ننگ و نبرد خواندهاند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنايی بودهاند. آخرين فرد از نسل اين خنياگران سرودخوان دورهگرد پس از نكيسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی (کولیگردی) میكرده و از عارفان نامدار ايران است: تو رودكی را ای ماهرو همیبينی بدان زمانه نديدی كه اين چنينان بود بدان زمانه نديدی كه در جهان رفتی سرودگويان، گويی هزاردستان بود در بارهی گوسانی کردن در منظومهی ويس و رامين گرگانی آمده است: نشسته گرد رامينش برابر به پيش رام، گوسان نواگر سرودی گفت گوسان نوايی درو پوشيده حال ويس و رامين نام يكی از سرايندهگان شاهنامه به گفتهی فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همين خنياگران دورهگرد و آوازخوانی بوده است. بنگريم كه همين بلبل در مرگ اسفنديار و درماندهگی رستم و مرگ سياوش چهگونه میخروشد و شگفت نيست كه آواز بلبل در ادبيات ايران به زبان پهلوی و زبان كهن ايرانی مانند شده است: نگه كن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتن پهلوی و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی يكی شمرده شده است: بلبل به زبان پهلوی با گل زرد فرياد همیكند كه می بايد خورد يا: بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی مرغان باغ قافيه سنجند و بذلهگوی تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی و اين خواجه كه چنين دلباختهی زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ايران است، خود سرآمد عارفان و رندان جهان است. و در بارهی سماع خسروانیست: بشنو و نيک شنو نغمهی خنياگران به پهلوانی سماع و به خسروانی طريق (مسعود سعد) لحن اورامان و بيت پهلوی زخمهی رود و سماع خسروی (بندار) و در بارهی پهلوانی سرود است: سخنهای رستم به نای و به رود بگفتند بر پهلوانی سرود مغنی سحرگاه بر بانگ رود به ياد آور آن پهلوانی سرود (نظامی) از ديگر درويشان خانهبهدوش جهانگرد كه سرنوشتی رنجبار داشتهاند و داستانهای ملی را میپراكندهاند، يكی نيز لوليان بودهاند. آنان كه انسانهايی آزاده و وارسته بودند، تنها آوازخوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خويش و پدران خود را نيز بر اين داستانها افزوده و در جهان پخش میكردند: صبا زان لولی شنگول سرمست چه داری آگهی چون است حالاش در تاريخ ما نخستين بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند، میخواهد تا گروهی از آنان را به ايران بفرستد و چهار هزار تن از اين رامشگران در ايران پراكنده میشوند. اين لوليان شايد به دليل سختی زندهگی و مشكلات سياسی نيز خود به ايران كوچيده باشند. به هر روی آنان از هند به ايران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستانهايی چون رستم را هر جای بردند. امروزه روشن است كه ريشهی لوليان اروپای شرقی و كرواتها با ايرانيان كهن و هنديان يكیست. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسيار آزارشان دادند. روح شورشی و دلآور و سرگردان آنها، همراه با اين كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسيقی را با خود به هر سو میبردند، بيشتر روحانيون را بر آن داشت تا در ميان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانهها بر سر زبانها اندازند. در ايران نيز چنين شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ايران، غربتی، در آذربايجان آنان را قراچی، برگرفته از كلمهی غرچه به معنی پست و بیشرم لقب دادند. اين دلآوران آزاده به آوازخوانی و رامشگری و غربالبندی و فالگيری روزگار میگذراندند.
حيوانِ پهلوان اسب است. آرياها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی اسبسوارانی خبره بوده و اسبان شاهنامه چون رخش و سياه نقش مهمی در اين فرهنگ بر عهده داشتهاند. اسب در يشتها نيز ويژهی خدايان است و با عرفان و مسائل آيينی نيز پيوند دارد. مهر در يشت، دارندهی چهار اسب سفيد است و به دارندهی اسبهای زيبا توصيف شده است. اسب سياوش در سير و سلوك كیخسرو به مقام يك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سياوش است كه او را از كوه آتش عبور میدهد و سرفرازی و بیگناهی او را نشان میدهد. رخش رستم با وی سخن میگويد و با ديوان نبرد میكند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان میسپارد و اينها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پيوندیست. اسب نماد آن حيوان سرفرازیست كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است. آرياها اين حيوان را اسپ خواندهاند و در سنگنوشتهی داريوش چهار بار به کار رفته است. در نام اين افراد که همه از پهلوانان کهن ايران هستند، واژهی اسب ديده میشود: گرشاسب (دارندهی اسب لاغر)، ارجاسب (دارندهی اسب گرانبها)، لهراسب (تند اسب)، تهماسب (دارندهی اسب نيرومند). ارسطاطاليس در سدهی چهارم پيش از ميلاد از اسبان نسايی ستايش کرده است. در ميان سومريان اما، نام اسب ديده نمیشود. در مصر هم گاو و خر گردونهها را میکشند. در قوانين حمورابی نيز، که نام بسياری از حيوانات آمده است، نامی از اسب نيست. اينها نشان میدهد که اسب با ايرانی و پهلوان ايرانی به جاهای ديگر جهانِ آن روز رفته است.
عياری رفتن و عياری کردن نيز در فرهنگ پهلوانیست. رستم بارها در شاهنامه به عياری میرود. جامه میگرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن میرود. شبانه کمند میگرداند و يکه و تنها از برج و بارو درمیگذرد. عياری کردن نه تنها با گستاخی و کمند و خنجر بر لب و دندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فريب دادن دشمن همراه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپيد، وی فريبی به کار میبرد. کاروانی به جانب دژ به راه میاندازد و: به بار نمک در نهان کرد گرز برافراخته پهلوان يال و برز ز خويشان تنی چند با خود ببرد کسانی که بودند هشيار و گرد به بار شتر در سليح گوان نهان کرد آن نامور پهلوان لب از چارهی خويش در خند خند چنين تازيان تا به کوه سپند.
آيينهای کهن عرفانی و پهلوانی به هم آميخته است. نگاه کنيم به آيين سوگند خوردن کیخسرو: بگويم که بنياد سوگند چيست خرد را و جان را به از پند چيست: بگويی: به دادار خورشيد و ماه به تاج و به تخت و به مهر و کلاه به ياد فريدون، به آيين و راه به خون سياوش، به جان تو، شاه! به فر و به نيک اختر ايزدی که هرگز نپيچی به سوی بدی ميانجی نخواهی به جز تيغ و گرز منش پست داری ز والای برز پس کیخسرو، روی به سوی آتش میکند و سوگند ياد میکند به دادار دارنده و به روز سپيد و به شب سياه و: به خورشيد و ماه و به تخت و کلاه به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه که هرگز نپيچم سر از مهر اوی نبينم به خواب اندرون چهر اوی سپس دبيران در کار میآيند و: يکی خط نوشتند بر پهلوی به مشک از بر دفتر خسروی گوا بود دستان و رستم بدين بزرگان لشگر همه هم چنين و سوگندنامه را به رستم میسپارند: به زنهار در دست رستم نهاد چنين خط سوگند و آن مهر و داد پايانبخش آيين سوگند نيز چنين است: وز آن پس همیخوان و میخواستند دگرگونه مجلس بياراستند ببودند يک هفته با رود و می بزرگان در ايوان کاوس کی
رويينتن شدن و بیمرگی و جستوجوی چشمهی آب زندهگی يا آب حيات يا چشمهی خضر (خدر، خسرو، كسرا، قيصر، كايزر، سزار، همه از نام خسرو يا شاه گرفته شده است) در كهنترين داستانها و آيينهای عرفانی ايرانی و در شاهنامه ديده میشود (همچنين در اسطورهی گيل گمش كه كهنترين اسطورهی يافتهشدهی بشریست و در غرب ايران به دست آمده است). اين آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال میگشايد. مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رويينتن نقطهضعفی دارد که به همين سبب از پای درمیآيد. آشيل را هنگامی که در آب فرو میبرند تا رويينتن شود، مادرش پاشنهی پای او را میگيرد و آن قسمت آبديده نمیشود و دشمن با پرتاب تيری به پاشنهی آشيل او را نابود میکند. اسفنديار نيز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را میبندد و سرانجام رستم با پرتاب تيری به چشمان او، وی را میکشد.
سلاح پهلوان در نبرد رويارو، گرز، شمشير، ژوبين، تير و کمان، نيزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عياری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازيان چون در زورخانهها به تمرين جنگ برمیخيزد، وسايل زورخانه چون ميل و کباده و تخته شنا را بر مثال تير و کمان و گرز و سپر میسازد و زورخانه نمادی از ميدان زندهگی و رزم است. به هنگام صف آراستن در ميدان جنگ، ميدان زندهگی را پيش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپهبدان در بازو و رستم در بالای همه. درفشها هر کدام رنگی و نشانی از خدايان و زنخدايان دارند، که دين پهلوان، آيين آزادهگیست. درفش زنگه شاوران، هما پيکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفتسر است. درفش توس نشان فيل دارد و سراپردهاش سياه است. گودرز بر درفش نقش شيری دارد که شمشيری در کف گرفته و سراپردهاش سرخ است. گراز سراپردهيی زرد دارد و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ايران، سراپردهی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشيد دارد و بر يالای آن ماهی زرين میدرخشد، اما رستم سراپردهيی سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاويانی يا پرچم ملی ايران در اهتزاز است. افراسياب چون به ميدان نبرد و پهلوانی میآيد، از هيبت خويش لرزه بر اندام دشمن میافکند: که آن ترک در جنگ فر اژدهاست دم آهنج و در کينه، ابر بلاست درفشاش سياه است و خفتان سياه از آهنش ساعد از آهن کلاه همه روی آهن گرفته به زر درفشی سيه بسته بر خود بر
چون پهلوانان ايران را نامنويسی میکنند، نزديک هفتصد و سی تن را نام میبرند: از خويشان کاوس، صدو ده تن. نوذريان، هشتاد تن. گودرزيان، هفتاد و هشت تن. از تخمهی گژدهم، شصت و سه تن. از خويشان ميلاد، صد نفر. از تخمهی توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خويشان برزين، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بيست تن. کیخسرو چون شاهی را رها میکند، فرمانروايی بخشهای مختلف ايران را به اين سه پهلوان میسپارد: به گيو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نيز، زابلستان، کابلستان، هند و غزنين. پهلوانان از نسل جمشيدند. جمشيد همان جم، نخستين انسان روييده از گياه، همان خدا و همان سيمرغ است. در اين بينش، انسان و گياه و مرغ و خدا يكیست، درهم و با هم است.
پهلوانان بزرگ از سيستان برخاستهاند و عياران عارف ايران نيز سيستانیاند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمیشناسد و از همين رو بزرگترين پهلوان ايرانی، رستم، چنين نسب دارد: از ازدواج جمشيد با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شيدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نريمان، سام و از سام، زال زاده میشود تا بنيان پهلوانی را در اين بسرزمين بگذارد. زايش پهلوان اما خود حکايتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستين سزارين تاريخ و به کار بردن داروی بیهوشی برای اين کار روبهرو هستيم و چون پهلوان از مادر زاده میشود، با آيين ويژه خبر به پدرش میرسانند، که بسيار خواندنیست: يکی کودکی دوختند از حرير به بالای آن شير ناخورده شير عروسکی همبالای رستم میدوزند و: درون اندر آکنده موی سمور به رخ بر نگاريده ناهيد و هور به بازوش بر اژدهای دلير به چنگ اندرش داده چنگال شير به زير کش اندر گرفته سنان به يک دست کوپال و ديگر عنان نشاندندش آنگه بر اسب سمند به گرد اندرش چاکران نيز چند آنگاه اين عروسک يا آدمک رستمپيکر را غرق در سکه و گل برمیدارند و: مر آن صورت رستم گرزدار ببردند نزديک سام سوار يکی جشن کردند در گلستان ز کابلستان تا به زابلستان اگر زايش پهلوان دلکش و شيرين است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنين است مويهی تهمينه بر مرگ سهراب: بزد چنگ و بدريد پيراهنش درخشان شد آن لعل زيبا تنش مر آن زلف چون تابداده کمند بر انگشت پيچيد و از بن بکند تهمينه سخت میگريد و: همی خاک تيره به سر بر فکند به دندان همه گوشت بازو بکند به سر بر فکند آتش و بر فروخت همه روی و موی سياهاش بسوخت سپس بر پيکر سوارش مويهها میکند و مویها میکند و بر زين و لگام اسب او بوسهها می زند و سرانجام: همان تيغ سهراب را برکشيد بيامد روان دم اسباش بريد به درويش داد آن همه خواسته زر و سيم و اسبان آراسته در کاخ بربست و تختاش بکند ز بالا برآورد و خوارش فکند در کاخها را سيه کرد پاک ز کاخ و ز ايوان برآورد خاک و چون کاخ و ايوان سياه میکند و بر باد میدهد، خود به نشان سوک، جامهی نيلی رنگ بر تن میکند: بپوشيد پس جامهی نيلگون همان نيلگون غرق کرده به خون پهلوانان ايرانی بيشتر نه به دست دشمن، بلکه به دست نزديکترين کسان خويش و با خيانت و برای قدرت و نام از پای درمیآيند: سهراب را پدرش، رستم میکشد. رستم خود به دست برادر کشته میشود. ايرج را برادراناش میکشند. منوچهر، نوهی ايرج، عموهايش، سلم و تور را میکشد. سياوش به خيانت، به دست پدر زنِ خويش بر تشت خون مینشيند.
در آن نظام حکومتی که در شاهنامه آمده است، سه قدرت در کنار يکديگر قرار دارند. قدرت سياسی و قدرت دينی که در هم آميخته و باهماند و هرم قدرت و ستم را با هم میسازند و بر آناند تا بنياد قدرت سوم را برافکنند: چو بر دين کند شهريار آفرين برادر شود پادشاهی و دين نه بی تخت شاهی بود دين به پا نه بی دين بود شهرياری به پا چنين پاسبان يکديگرند تو گويی که در زير يک چادرند چو دين را بود پادشا پاسبان تو اين هر دو را جز برادر مخوان اما قدرت سوم، پهلوانی و دستگاه پهلوانیست، که با مردم است و نگهدار مرز و افتخار ايران زمين. سلطنت بر بنيان پدر فرزندی میچرخد و پسر و گاه دختر جانشين پدر میشود، اما پهلوانی از گونهيی ديگر است: پهلوانی به ارث نمیرسد و بر پايهی توانايی و خرد شکل میگيرد. پهلوان دينی با دم و دستگاه ندارد. آيين پهلوان آزادهگی و پيمانداری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگترين پهلوانان ايرانی از مرزهای دينی و نژادی و ملی درمیگذرند! نگاه کنيم به نسب اين پهلوانان و آيا اين چه درسی به ما میدهد؟ رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است. سهراب، فرزند رستم و تهمينه، دختر پادشاه سمنگان، است. سياوش، فرزند کاوس و مادرش از خويشان گرسيوز تورانیست. کیخسرو، فرزند سياوش و فرنگيس، دختر افراسياب تورانی، است. اسفنديار، فرزند گشتاسب و کتايون، دختر قيصر روم، است.
با اين درآمد در بخش دوم، نگاهی میکنيم به چند داستان پهلوانی در شاهنامه.
|
|