سال چهارم

ده اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شناخت شاه‌نامه: نامه‌ی جان و خرد

بخش دوم

محمود كوير

 

اشاره: اين مقاله دومين از مجموعه‌يی‌ست چهار بخشی در باره‌ی شاه‌نامه‌ی فردوسی، کندوکاوی ديگر در اين اثر بی‌هم‌تای جهانی. بخش نخست را اگر نخوانده‌ايد، از قلم نيندازيد.

 

درآمد

شاه‌نامه، فراخوانی‌ست به سوی مهر، مدارا، خرد و داد. پهلوانان شاه‌نامه، پيام‌بران آشتی و مهر و شادی هستند. آنان می‌رزمند تا صلح و آرامش و پيمان و خرد را پاس دارند.

در هيچ اثر حماسی جهان، چنين فرهنگ و بينشی روشن و تاب‌ناک ديده نمی‌شود. بنگريم که چه‌گونه شاهنشاهی در برابر ديگران سخن می‌گويد:

جز از که‌تری نيست آيين من

نباشد به‌جز مردمی دين من!

و سپس رو به تمام انسان‌های جهان بانگ برمی‌دارد که:

ميازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شيرين خوش است!

 

داستان و دستان پهلوانی با نام ايرج می‌آغازد. فريدون کشور خويش را بين سه پسر خود تقسيم می‌کند: سلم، تور و ايرج. در اين ميانه، ايران به پسر کوچک، اما خردمند، يعنی ايرج می‌رسد. دو برادر بزرگ با يک‌ديگر بر آن می‌شوند تا ايرج را از ميان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و بيش‌طلبی آنان، ايرج راهی را برمی‌گزيند و سخنی می‌گويد که بيانيه و فرمان پهلوانی‌ست. اين نخستين پيام پهلوانی به انسان‌هاست:

بدو گفت: ای مه‌تر نام‌جوی

اگر کام دل خواهی، آرام جوی!

نه تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه

نه نام بزرگی، نه ايران سپاه

من ايران نخواهم، نه خاور، نه چين

نه شاهی، نه گسترده روی زمين

بزرگی که فرجام او تيره‌گی‌ست

بدان برتری، بر ببايد گريست

سپهر بلند ار کشد زين تو

سرانجام، خشت است بالين تو

مرا تخت ايران اگر بود زير

کنون گشتم از تاج و از تخت سير

سپردم شما را کلاه و نگين

مداريد با من شما هيچ کين

مرا با شما نيست جنگ و نبرد

نبايد به من هيچ دل رنجه کرد

زمانه نخواهم به آزارتان

وگر دور مانم ز ديدارتان

جز از که‌تری نيست آيين من

نباشد به‌جز مردمی دين من!

و سپس رو به تمام انسان‌های جهان بانگ برمی‌دارد که:

ميازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شيرين خوش است!

 

زال

زال بنيان‌گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی‌ست. زايش و پرورش وی در هاله‌يی از رازهای عرفانی نهان است. عشق، خرد و فضيلتی عرفانی همواره با اوست. نيمی خدا و نيمی انسان است. هنگام زاده شدن، سپيدموی است و اين نشان خردمندی او و سروش كه خدای زايمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پيام‌آور تولد اوست. زال آن نيمه‌ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی‌ست. او نيز مانند بسياری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می‌شود و سيمرغ كه آشيان بر البرز دارد، او را پرورش می‌دهد. او فرزند سيمرغ است. سيمرغ خداست و او شيره‌ی جان خدا را می‌نوشد و خدا و آدمی در هم می‌شوند. اين است ارج و مقام آدمی در عرفان ايرانی. اين است آيين و دين مولانا و حافظ و عطار و ...

البرز آن كوه مقدسی‌ست كه جز سيمرغ را بر فراز آن راه نيست. البرز دژ عاشقان جهان است. البرز مركز جهان، سرحد نور و تاريكی، قرارگاه مهر است. البرز، قله‌ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشيان دارد.

زال نيمی در اساطير و نيمی در حماسه می‌زيد. زال (خرد تاب‌ناك درون هر انسانی) گشاينده‌ی تمام قفل‌ها و رازهای عرفانی‌ست:

زمانی در انديشه بد زال زر

برآورد يال و بگسترد پر

وزان پس زبان را به پاسخ گشاد

همه پرسش موبدان كرد ياد:

بخست از ده و دو درخت بلند

كه هر يك همی شاخ سی بركشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آيين ابرگاه نو

به سی روز مه را سرآيد شمار

برين سان بود گردش روزگار

كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب

فروزان به كردار آذرگشسب

سپيد و سياه است هر دو زمان

پس يك‌دگر تيز هر دو دوان

شب و روز باشد كه می‌بگذرد

دم چرخ بر ما همی‌بشمرد

و ديگر كه گفتی از آن سی سوار

كجا بر گذشتند بر شهريار

شمار مه نو بر اين گونه دان

چنين كرد فرمان خدای جهان

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

كه يك شب كم آيد همی گاه گاه

كنون از نيام اين سخن بركشيم

ز دو سرو كان مرغ دارد نشيم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تيره‌گی دارد اندر جهان

چو زين باز گردد به ماهی شود

بدان تيره‌گی و سياهی شود

دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند

كزوييم شادان و زو مستمند

جهان را بدو بيم و اميد دان

داستان عشق شورانگيز زال و رودابه كه همه‌ی سنت‌های موجود را زير پا می‌نهند، نيز از قسمت‌های دل‌كش شاه‌نامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می‌گيرد و چونان رنگين‌كمانی بر بام ايران قد برمی‌افرازد. كه جهان از عشق زاده می‌شود و عشق جهان را می‌زايد. زال در تمام دوران پهلوانی شاه‌نامه با ماست. پيری زال، زوال قدرت پهلوانان و بر تخت نشستن دولتی دينی و پايان حماسه است.

 

رستم

بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ايران با نام رستم و داستان‌های او پيوند دارد، چون: سيمرغ، البرزكوه، تيرگز، هفت خان، نوش‌دارو. رستم با سوگ‌نامه‌های سياوش و سهراب و اسفنديار و افراسياب در هم تنيده است. رستم با كاوس و كی‌خسرو و ديگر شاهان نيز هم‌زمان و هم‌راه است. رستم با نخستين عمل سزارين، از بر مادر و با داروی بی‌هوشی، و به ياری سيمرغ، زاده می‌شود. كودكی كه آمده است تا تاريخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را رقم زند. رستم تخم آزاده‌گی‌ست. رستم را هيچ قدرتی نمی‌تواند از ميان بردارد، زيرا كه نماد روح ملت است و شگفتا كه سرانجام نيز، نه به دست دشمن، كه در چاه نابرادر از پای درمی‌آيد.

رستم از سيستان و از ديار سكاها در ده‌هزار سال پيش تا ايرلند و چين می‌تازد. همه‌ی اين عناصر در عرفان ايرانی سرريز است و سهرودی به آشكار اشاره می‌كند كه با نام پهلوانانی چون رستم و كی‌خسرو، دو پهلوان عرصه‌ی عشق و خرد، گوهر پاك عرفان پهلوانی بنيان نهاده می‌شود.

رستم نمونه‌ی برجسته‌ی يك پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه‌ی ی صحنه‌های نبرد با دشمنان را درمی‌نوردد و سر در برابر هيچ قدرتی خم نمی‌كند و حتا در برابر فرستاده‌ی دين و دولت، اسفنديار رويين‌تن و بی‌مرگ، دست به بند نمی‌دهد و می‌خروشد كه:

كه گفت‌ات: برو! دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

اسفنديار در حقيقت نماينده‌ی قدرت و دين‌آور و رسول است و رستم، نماينده‌ی آزاده‌گی و عرفان و آيين كهن و متهم به الحاد و بت‌پرستی!

پس، شاه كه خود را دين‌آور می‌نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آيين‌های كهن و آزاده، به مركز مخالفان، كه سيستان باشد، می‌تازد:

به زاولستان شد به پيغمبری

كه نفرين كند بر بت آذری

اسفنديار آمده است تا آن نظام دموكراتيك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماينده‌ی آن است، در هم شكند و از نماينده دين نيز فتوا در دست دارد كه:

چو آن‌جا رسی، دست رستم ببند

بيارش به بازو فكنده كمند

اين رستم نماد پهلوانی و آزاده‌گی‌ست كه بايد به بند كشيده شود. او نجات‌دهنده‌ی دربندان و گرفتاران (بيژن از چاه. كاوس از زنجير و جادو و ...) و رهاننده‌ی دانش و خرد از بند جادوان است (در كوه مازندران و از دست اكوان و ديو سفيد).

سيمرغ به او پيام می‌دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفنديار بجنگد، به ضرورت تاريخ و سرنوشت، خود و خاندان‌اش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه نابودی خود و خانواده را می‌پذيرد و آن فرستاده‌ی رويين‌تن را با تيری از پا می‌افكند تا انسانيت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ايرانی به نماد آزاده‌گی بدل گردد. اسفنديار جوان و جويای نام و قدرت و بازی‌چه‌ی دستان اهريمنی پدر با هر چه رستم است سر دشمنی دارد، چنان‌كه در خان چهارم، جفت سيمرغ را كه زنخدای بزرگ ايران است و نماد مردمی و آزاده‌گی‌ست، می‌كشد.

برخی پژوهش‌گران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی يكی دانسته‌اند. رستم را نيز از شاه‌زاده‌گان اشكانی قلم‌داد كرده و گودرز شاه‌نامه را همان گودرز يكم اشكانی می‌دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی‌ست و ياد و خاطره‌ی پهلوانان اشكانی با يادمان‌های دوران كهن در هم آميخته و اين پهلوانان از تاريخ به اسطوره و افسانه پر كشيده‌اند. اين پهلوانان كوشيدند تا با دست‌گاه ستم و دين شاهی ساسانی نبرد كنند و به همين سبب، چون ساسانيان به قدرت رسيدند، ياد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می‌گويد:

از آنان به‌جز نام نشنيده‌ام

به همين جهت، نام زال و رستم در هيچ يك از كتاب‌های دينی پهلوی نيامده است.

داستان عشق رستم و تهمينه از بخش‌های زيبای شاه‌نامه است. عشق در اين داستان همه‌ی مرزهای ملی را درمی‌نوردد و مرز نمی‌شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ايران است به شاه‌زاده‌يی از سرزمين دشمن دل می‌بازد تا از آشتی ميان دشمنان، كوك فردا، سهراب، زاده شود.

رستم نماينده‌ی بی‌رقيب دست‌گاه پهلوانی ايران است و همه‌ی منش‌های آنان را در خود دارد. در جايی بر شاه قدرقدرت كه او را به جنگ فرا می‌خواند، چنين می‌تازد:

همه كارت از يك‌دگر بدتر است

ترا شهرياری نه اندر خور است

چه می‌گويد رستم؟ به ما چه درسی می‌دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامه‌گی چيست؟ مگر شاه و ديگر قدرت‌مداران، اين قدرت از كه گرفته‌اند؟

برون شد به خشم اندر آمد به رخش

من‌ام! گفت شيراوژن تاج‌بخش

چو خشم آورم، شاه كاوس كيست

چرا دست يازد به من! توس كيست!

اين است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!

رستم انديشه‌های پهلوانی و عرفانی خود را چنين باز می‌گويد:

مرا زور و فيروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشگر است

سر نيزه و گرز يار من‌اند

دو بازو و دل، شهريار من‌اند

كه آزاد زادم! نه من بنده‌ام

يكی بنده آفريننده‌ام

اين پيام رستم كه نماد منش و كنش پهلوانی‌ست را بايد بر دل و پيشانی هر انسانی نگاشت!

شگفتا كه مردم به وی پيش‌نهاد شاهی می‌كنند و اين دل‌آور عاشق آن را نمی‌پذيرد، زيرا كه تخت سلطنت‌اش بر دل‌های مردمان است:

دليران به شاهی مرا خواستند

همان گاه و افسر بياراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

نگه داشتم رسم و آيين راه

در سوگ‌نامه‌ی رستم و سهراب، اين بار اما، سهراب نماينده‌ی نسل جوان عرفان است كه آمده است تا بنيان ستم و شاه و دين را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سياوش با هم دارد. او فرزند رستم و تهمينه است. می‌گويد كه من به ايران می‌روم تا:

برانگيزم از تخت كاوس را

از ايران ببرم پی توس را

به رستم دهم تخت و گرز و كلاه

نشانم‌ش بر گاه كاوس شاه

چو رستم پدر باشد و من پسر

نبايد به گيتی كسی تاج‌ور

و كاوس كه اين همه را خوب می‌داند، پدر را به جنگ پسر می‌فرستد و رستم، كه از پس اين نوپهلوان بر نمی‌آيد، برای نخستين بار با فريب، پور جوان را پهلو می‌درد و چون برای درمان وی از كاوس طلب نوش‌دارو می‌كند، كاوس به فرستاده می‌گويد كه اگر نوش‌دارو بدهم و سهراب نجات پيدا كند:

شود پشت رستم به نيرو ترا

هلاك آورد بی گمانی مرا

با مرگ رستم به دست هم‌خون و برادر، در چاه خيانت، برای نام و قدرت، هزاره‌ی سوم پايان می‌گيرد. هم‌زمان، پادشاهی كيانی نيز به آخر می‌رسد و دوران حماسه و پهلوانی غروب می‌كند. آرامش و آسايش ايران به پايان می‌رسد. فرزندان اسفنديار به ايران و سيستان می‌تازند و دمار از مردمان بر می‌آورند. سيستان ويران و غارت می‌شود. دين نو به آيين سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می‌شود:

كشيدند شمشير و گفتند اگر

كسی باشد اندر جهان سربه‌سر

كه نپسندد او را به پيغمبری

سر اندر نيارد به فرمان‌بری

به شمشير جان از برش بر كنيم

سرش را به دار برين برزنيم

و دين تازه به قدرت رسيده به نام آيين نو چه می‌كند:

جهان بينی آن گاه گشته كبود

زمين پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بينی پسر

بسی بی پسر گشته بينی پدر

شكسته شود چرخ و گردونه‌ها

بيالايد از خون‌شان جوی‌ها

سرانجام زال نيز به بند می‌افتد و سوگ‌نامه با جنون رودابه، پايان شوم خود را باز می‌يابد. ايرج، كاوه، منوچهر و آرش نيز از بنيان‌گذاران عرفان پهلوانی هستند كه جداگانه به آن‌ها خواهم پرداخت.

رستم و زال، پدران سنت‌های پهلوانی و عرفانی ايران هستند. گوهر و بنيان فرهنگ ايران در آنان است.

اين سنت‌ها با آمدن و رفتن سلسله‌ها از ميان نمی‌رود. همانند‌های رستم و زال در ادبيات ديگر مردمان نيز يافت می‌شود، اما هيچ كدام آن بار عاطفی و عرفانی ژرف شاه‌نامه را ندارند. شاه‌نامه تصويری پرشكوه از پهلوانی‌های انسان‌های عارف و عاشق آن روزگار است.

 

Ç