سال چهارم

24 اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شناخت شاه‌نامه: نامه‌ی جان و خرد

بخش سوم

محمود كوير

 

اشاره: اين مقاله سومين از مجموعه‌يی‌ست چهار بخشی در باره‌ی شاه‌نامه‌ی فردوسی، کندوکاوی ديگر در اين اثر بی‌هم‌تای جهانی. برای دنبال كردن موضوع، بخش‌های نخست و دوم را نيز بخوانيد.

 

«رستم و سهراب» داستانِ داستان‌هاست، داستان هميشه‌گی تاريخ. نقالان و مرشدان در قهوه‌خانه‌ها، ساليان دراز با اين داستان، اشک در چشم مردمان گردانيده‌اند. اين داستانْ حکايت تاريخی ماست. حکايت جان‌سختی نظام کهنه و واپس‌مانده در برابر نو. ساختار قبيله‌يی اين جامعه در برابر نو و دگرگونی، از خويش جان‌سختی‌ها نشان داده است. در برابر دانش و خرد، زبان و زمان ايستاده است. «رستم و سهراب» زبانِ زمانه‌هاست.

 

رستم و سهراب

كنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنيدستی اين هم شنو

يكی داستان است پر آب چشم

دل نازك از رستم آيد به خشم

 

داستان سهراب، تراژدی باشكوه رستاخيز انسان نو، نسل نوين و نيروی بالنده در برابر گذشته و كهنه و واپس‌مانده است. سهراب نماد و نماينده‌ی فردا و آينده است. سهراب خورشيدی‌ست كه در شب تاريك نبردها و دشمنی‌ها و ستم‌ها بر بام شاهنامه دمی نور می‌افشاند و رقصی عاشقانه می‌كند و در خون می‌نشيند.

رستم در پی رخش (شايد به بوی عشق) به سمنگان می‌رود. شگفتا كه در حماسه‌ی ملی ايران، دختر پادشاه دشمن، بر پهلوان ايران عاشق می‌شود و عشق همه‌ی مرزها و سنت‌ها را در هم می‌شكند! تهمينه شير بانويی گستاخ و عاشق است كه دل به رستم، سردار دشمن، می‌بازد تا از اين عشق نيروی جوان و بالنده‌ی شاهنامه برخيزد و قد برافرازد.

 

چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام، تهمينه، سهراب كرد

 

سهراب يا سوراب يا سورآو همان بذر و تخم نهال آينده است. او بذر عشق نام دارد. و نام مادرش نيز تخم و زهدان عشق است: تهمينه! پدر نيز رستم است: تخم‌افشاننده‌ی عشق.

نخستين نشان نوآوری و بالنده‌گی سهراب را زمانی می‌بينيم كه از مادر نشان پدر می‌خواهد و بر رازی بزرگ آگاه می‌شود: او فرزند رستم است و رستم، جهان پهلوان ايران است.

پس، از افراسياب می‌خواهد كه او را به جنگ ايرانيان بفرستد، اما هدف او از اين جنگ چيز ديگری‌ست. او غوغايی در سر دارد كه در ميان همه‌ی داستان‌های شاه‌نامه بسی تازه‌تر و نوتر و شورآفرين‌تر است. او به مادر می‌گويد كه:

 

برانگيزم از كاخ كاووس را

ببرم از ايران پی طوس را

نه گركين بمانم نه گودرز و گيو

نه گستهم نوذر نه بهرام نيو

 

پس او می‌خواهد كه نسل شاهان ايران را براندازد و:

 

به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانم‌ش بر كاخ كاووس شاه

 

و اين پيام نورانی و رخشان سهراب است. او می‌گويد كه آن‌گاه به اين نيز بسنده نكرده و:

 

وز ايران به توران شوم جنگ‌جوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگيرم سر تخت افراسياب

سرنيزه بگذارم از آف‌تاب

ترا بانوی شهر ايران كنم

 

و الخ! شگفتا كه اين بچه شير سخنانی بر لب می‌آورد كه در آن زمان باورنكردنی‌ست! عطر فردا دارد و رنگ خورشيد.

وی می‌خواهد كه بنياد ستم و جنگ و دشمنی بين ايران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اريكه‌ی شاهی بنشاند. پيداست كه زمانه با او سر ناسازگاری دارد و كهنه‌پرستان و گورزادان و قدرت‌طلبان كمر به نابودی او خواهند بست، گرچه سردسته‌ی اين پيران وامانده از گردش روزگار، پهلوان پير و سرفراز ايران و پدر او باشد!

تراژدی از همين نقطه آغاز می‌گردد.

انبوه مردمان، در برابر قهرمان می‌ايستند، تا شايد كمی بيش‌تر در پيله‌ی كهنه و دلبسته‌گی‌های روزمره بمانند و چنين می‌شود كه قهرمان شورشی و گستاخ و نوآور را به كشتارگاه می‌كشند تا سپس‌تر گورش را گل‌باران كنند.

در ميانه‌ی راه، پهلوان جوان بر شير دختری عاشق می‌شود كه در سرزمينی مردسالار با تاريخی مذكر در ميدان نبرد نيز (آن‌جا كه مردان نيز خود گريخته‌اند) بايد زن بودن خود را پنهان كند:

 

بدو روی بنمود و گفت: ای دلير

ميان دليران به كردار شير

دو لشكر نظاره بر اين جنگ ما

بدين گرز و شمشير و آهنگ ما

كنون من گشاده چنين روی و موی

سپاه از تو گردد پر از گفت‌وگوی

كه با دختری او به دشت نبرد

بدين‌سان به روی اندر آورد گرد

 

و با اين تدبير، پهلوان تازه‌سال را فريب می‌دهد و می‌گريزد و دل عاشق پهلوان را نيز با خود می‌برد. و اين عشق كوتاه و پرشتاب چونان ستاره‌يی در آسمان تيره قد می‌كشد و می‌سوزد و خاكستر می‌شود.

 

همی جست گردآفريد و نديد

دل‌اش مهر و پيوند او برگزيد

به دل گفت از آن پس دريغا دريغ

كه شد ماه تابنده در زير ميغ

 

آن‌گاه كاووس نيز رستم را به كمك می‌خواهد، تا پدر و پسر نادانسته با هم درآويزند تا قدرت و ستم بر جای بماند. و شايد بوی فرزند و مهر پدر است كه رستم را در آستانه‌ی رفتن در برابر شاه خودكامه به خشم و آشوب می‌كشاند:

 

تهمتن برآشفت با شهريار:

كه چندين مدار آتش اندر كنار

همه كارت از يك‌دگر بدتر است

ترا شهرياری نه اندر خور است

 

و سپس با خشمی خروشان بر شاه بانگ می‌زند كه:

 

برون شد، به خشم اندر آمد به رخش

من‌ام! گفت شير اوژن تاج‌بخش

مرا زور و پيروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

 

و آن‌گاه يادآور می‌شود كه حتا مردم از او خواسته‌اند كه شاه ايران باشد و او نپذيرفته است:

 

دليران به شاهی مرا خوستند

همان گاه و افسر بياراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

 

و چون ايرانيان به پوزش می‌آيند، می‌گويد كه:

 

مرا تخت زين باشد و تاج، ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه كاوس پيش‌ام چه يك مشت خاك

چرا دارم از خشم او ترس و باك

 

تراژدی آغاز شده است، همه‌ی تدبيرهای سهراب برای يافتن پدر نقش بر آب می‌شود. رستم پير برای نخستين بار و در برابر اين نيروی جوان و بالنده شكست می‌خورد و به فريب روی می‌آورد و اين نخستين فريب‌كاری رستم، نشان ناتوانی كهنه در رويارويی با نو است. و سهراب دلير و جوان و جوان‌مرد سر به گفتار پير فرود می‌آورد و زمينه‌ی مرگ خويش را فراهم می‌كند:

 

دلير جوان سر به گفتار پير

بداد و ببود اين سخن دل‌پذير

يكی از دليری، دوم از زمان

سوم از جوان‌مردی‌اش بی‌گمان

 

و پير از فرصت و فريب استفاده كرد و پهلوی پهلوان جوان را از هم دريد:

 

سبك تيغ تيز از نيام بركشيد

بر شير بيدار دل بردريد

 

رستم پير و پسر كشته اما هنوز اميد به كاووس دارد و از او نوش‌دارو می‌خواهد تا پسر را از مرگ برهاند، اما كاووس نابه‌كار كه از اين مرگ خوشنود نيز هست، در پاسخ خواهش جهان پهلوان‌اش می‌گويد:

 

وليكن اگر داروی نوش من

دهم، زنده ماند گو پيل‌تن

شود پشت رستم به نيرو ترا

هلاك آورد بی‌گمان مر مرا

 

ستم و سياهی كه نابودی نيروی جوان را به جشن نشسته است، به درباريان يادآور می‌شود كه زنده ماندن اين جوان و اين پهلوان نوآور و نوين، با مرگ او برابر است:

 

سخن‌های سهراب نشنيده‌ای؟

نه مرد بزرگ جهان‌ديده‌ای

كز ايرانيان سر ببرم هزار

كنم زنده كاووس كی را به دار

 

و بدين سان، پهلوان پير ايران، خود، فرزند جوان خويش را كه نماد نوآوری و عشق و آزاده‌گی‌ست به دست‌ياری كاووس ستم‌نهاد، به كام مرگ می‌فرستد و تراژدی به پايان شوم خويش می‌رسد.

و آيا اين تراژدی روزگار ما نيز نيست؟

 

سياوش

پايه و مايه‌ی فرهنگ و دانش و عرفان ايرانی را پس از آن همه تاراج و مسخ در كجا بايد جست‌وجو كرد؟ بی‌گمان ام‌روزه بسياری از يافته‌ها به ما در اين زمينه كمك می‌كند.

كهن‌ترين بخش آن كه به بيش از ده‌هزار سال می‌رسد و مربوط به زمان يك‌جانشينی ايرانيان و هنديان است و ما آن را دانش اساطيری يا حكمت ايزدانی می‌خوانيم. به طور عمده در اساطير هندی و ايرانی و گات‌ها و بخش كوتاه و اما مهمی از آن را در شاه‌نامه و ديگر آثار پهلوی و اوستايی می‌توان يافت.

بخش دوم را دانش پهلوانی می‌ناميم و بخش بزرگی از آن در خدای‌نامه‌ها و شاه‌نامه بايد جست.

بخش ديگر دانش خسروانی و مربوط به پايان دوران پهلوانی و بخش تاريخی شاه‌نامه است. انديشه‌های جاماسب حكيم و بوزرجمهر و ديگرانی كه بنياد فلسفه و حكمت اشراق سهرودی و شهرزوری بوده‌اند، از اين گروه است.

سپس دوران دانش عياری و جوان‌مردی و قلندری فرا می‌رسد كه حركت و جنبش عرفان و دانش ايرانی در دوران رستاخيز فرهنگی اجتماعی ايرانيان در زمان صفاريان و سامانيان است و در داستان‌های سمك عيار و فتوت‌نامه‌ها و ... رد پای آن را می‌توان گرفت.

پس از آن دوران سربه‌داری و درويشی‌ست كه دوران مغول و تيمور را در بر می‌گيرد و بازتاب بخشی از آن در انديشه‌های حروفيان و نقطويان و جنبش‌های درويشی در گيلان و مازندران و خراسان مانده است.

زمان حافظ ، روزگار رندی‌ست و دانش و حكمت رندی گسترش می‌يابد. ترديدی نيست كه تا روزگار حافظ هنوز اين عرفان كهن و آن بينش تاب‌ناكی كه پايه‌ی فرهنگ انسانی و والای ايرانی‌ست حضور گسترده‌يی داشته و عاشقان اين راه در خانقاه و مدرسه و خرابات، نزد پير خرابات و پير مغان درس عرفان و عشق می‌خوانده‌اند و آن همه فرياد عاشقانه و شادمانه‌ی مولانا و حافظ و عطار از می و می‌خانه و خرابات و آن همه اشاره‌های روشن آنان به فرهنگ ايرانی هم از اين روست.

تنها حكومت دين - شاهی صفويان بود كه بنيان اين آيين را با عزا و سركوب و مرگ‌انديشی بركند.

به هر روی، بخش بسيار مهمی از بنيان‌های فرهنگ، اخلاق و اساطير ايرانی را در شاه‌نامه بايد جست. شاه‌نامه نه تنها يك اثر حماسی، بلكه گنجينه‌يی از دانش و حكمت و فلسفه ايرانی‌ست. شما به پايان‌ها و آغازهای داستان‌ها نگاه كنيد! به سخنان جاماسب حكيم گوش فرا دهيد! به مناظره‌های بوزرجمهر بنگريد تا ژرفای دانش و حكمت نهفته در شاه‌نامه را دريابيد.

حال بيا و با ما هم‌سفر شو! در كوچه باغ‌های رخش و سياوش! بيا تا بال بر بال سياوش به آتش عشق در شويم! بيا تا بر سمند رخش، پنجه در كاكل خاطرات به سيستان و زابل‌ستان سفر كنيم! با ما بيا تا با هم به تالار عشق در شويم و عطر پاكيزه‌ی عشق را از گيسوان رودابه و رخساره‌ی تهمينه بشنويم كه:

اين جهان عشق است و عشق است و دگر هيچ!

 

«داستان سياوش» نگاره و صورت اخلاق و فرهنگ ايرانی‌ست. قهرمان و پهلوان اصلی شاه‌نامه نزد ايرانی، نه رستم، بل سياوش است. هزاره‌هاست كه داستان سياوش كه خود نماد رستاخيز طبيعت است، برای ايرانی به نماد مهر، پيمان‌داری و بی‌گناهی بدل شده است. تا جايی كه قرن‌ها در مراسم سوگ سياوش، ياد آن شاهزاده نگون بخت را گرامی داشتند و [...]

چرا؟ راستی در تاريخ و اساطير ما چرا اين همه نخبه‌كشی، شاه‌كشی، وزيركشان، پسر و پدركشی رواج داشته است؟ بيش‌تر شاهان و وزيران و قهرمانان ايرانی به دست دوستان و نزديكان خويش كشته و نابود شدند. هم اين شاهان هم آن قهرمانان را مردمان آفريدند و سپس خود از اريكه‌ی قدرت به زيرشان كشيدند و شگفتا كه باز هم خود مزارشان را گل‌باران كردند و از آنان شهيد ساختند! چه شد كه آن فرهنگ درخشان كه زن و مرد را برابر و هم بر و هم بالا می‌ديد، كه انسان را خدای خود می‌دانست، كه جهان را روييدنی و افشاندنی می‌دانست، كه بر پيشانی آن داد و مهر و مردمی، گفتار و كردار و پندار نيك نوشته بود، كه كورش‌اش نخستين دادنامه و منشور حقوق بشر را آفريده بود، كه بوزرجمهر و جاماسب و مانی و مزدك و سهروردی و عين القضات و مولانا و حافظ را پرورده بود، تا به آن‌جا از اسب خويش فرو افتاد كه خود به‌تر می‌دانی؟

اساطير و داستان‌های كهن، گوشه‌های پنهان و آن رازهای سر به مهر را بر ما می‌گشايد. به راستی در شاه‌نامه و ديوان حافظ و مولانا به دنبال چه می‌گرديم؟ آن‌ها تا كجا ما را به آن رازها نزديك می‌كنند؟

آن بلبل سخن‌گو  و آن سخن‌گوی بيدارمغز و آن دهقان دانا در شاه‌نامه چه رازی را با ما در ميان می‌نهند؟

پير مغان و ساقی و پير خرابات ما را در جست‌وجوی چه به گوشه‌ی می‌خانه و خاك خرابات می‌برند؟ آن‌ها ما را به گنجی نهان در سينه‌ی تاريخ و فرهنگ ايران راه می‌برند. بياييد شاه‌نامه و حافظ را با اين نگاه نيز بخوانيم. با نگاهی در جست‌وجوی بنيان‌های فرهنگ و اخلاق ايرانی.

 

سياوش دارای كدام ويژه‌گی‌هاست كه ايرانی را چنين شيفته و شيدای خود می‌سازد؟ به عبارت ديگر، ايرانی چرا چهره‌يی چنين در اساطير خلق می‌كند؟

سياوش پرورده‌ی رستم، جهان پهلوان ايران و نماد و نگاره‌ی آزاده‌گی و سرفرازی و سربلندی ايرانی‌ست. سياوش نماد بی‌گناهی‌ست و دل‌آورانه برای اثبات آن از كوه آتش می‌گذرد، آن چنان كه يوسف و ابراهيم و ديگر بی‌گناهان گذشتند.

 

ز آتش برون آمد آزادمرد

لبان پر ز خنده و رخ هم چو ورد

چو او را بديدند برخاست غو:

كه آمد برون ز آتش آن شاه نو

 

سياوش در نبرد با دشمن راه صلح و آشتی را برمی‌گزيند و در راه نگه‌داری پيمان، كه از بنيان‌های اخلاق پهلوانی و عرفانی‌ست، تا پای جان پيش می‌رود.

 

نباشد جز از راستی در جهان

به كينه نبنديم يك تن ميان

 

و در پاسخ پدر يا شاه می‌نويسد:

 

ز فرزند پيمان شكستن مخواه

مگو آن چه اندر خورد با گناه

نهانی چرا گفت بايد سخن

سياوش ز پيمان نگردد ز بن

 

او نخستين پناهنده و آواره‌ی ايرانی‌ست. ماجرايی كه به سبب مسائل گوناگون در تاريخ همواره با ايرانی بوده است و رنج‌اش داده است.

چون ايرانيان و تورانيان به بازی روی می‌آورند و كار بازی به خشونت می‌گرايد، وی با آن همه مهر كه در سينه دارد:

 

سياوش غمی گشت از ايرانيان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

كه ميدان بازی‌ست يا كارزار

بدين بخشش و گردش روزگار

 

او نيز مانند بسياری از قهرمانان تاريخ و اسطوره قربانی نامردمی‌ها می‌شود و مهم آن كه به شكلی فجيع كشته می‌شود و همان دم به نشانه‌ی انتقام و روح انتقام‌جوی ملتی شكست‌خورده از خون او گياهی می‌رويد. باشد كه روزی بر اسب سياه خويش بيايد و جهان را پر از داد كند و اين نيز آرزويی‌ست كه مردمكان هزاره‌ها با آن دل خوش داشته‌اند.

او تصوير پاك وفاداری و مهربانی‌ست. تصويری كه در چارچوب آرزوهای مردم آفريده شده است. و به گمان من آن كه او نخستين آرمان‌شهر و يا مدينه‌ی فاضله و يا شهر آرزوها و يا نخستين بهشت را نه در آسمان بلكه بر زمين می‌آفريند.

اين راز بزرگ سياوش است. او آمده است تا بر زمين بهشت مردمان را بنا نهد. آرزويی تاب‌ناك كه آدمی را هيچ‌گاه از وسوسه‌ی خويش رها نكرده است. به هفت حاشيه‌ی قالی‌های ايرانی و آن گاه باغ پر از گل و پرنده و در ميان آن حوض پر از آب بنگريد! آيا تصويری از بهشت نيست! به ساختمان خانه‌های قديمی ايرانی، به ويژه در يزد و كرمان و كاشان، نگاه كنيد! تالارها و اتاق‌های دورتادور خانه همان حجره‌های بهشت است و سپس باغ و گل و پرنده و در ميان خانه نيز همان حوض آب.

و مگر چرا كاخ‌های هخامنشی را در شمال شيراز، نه تخت كورش يا داريوش بلكه تخت جمشيد خوانده‌اند و مگر همين جمشيد نخستين انسان و نخستين شاه و آفريننده‌ی بهشت بر فراز البرزكوه نبود؟ و اين كاخ‌ها نيز بهشتی بوده‌اند كه درخت‌هايش از سنگ! بهشتی بر آمده از سنگ!

حال بنگريم بر بهشت سياوش:

 

كه چون گنگ‌دژ در جهان جای نيست

بر آن‌سان زمينی دل‌آرای نيست

 

آن‌گاه وصف سرزمين و جای‌گاه بهشت می‌آيد و سپس:

 

كزين بگذری شهر بينی فراخ

همه گل‌شن و باغ و ايوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجير و آهو به دشت

بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بيابی چو بر كوه‌ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار كس

يكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب‌ها  روشن و خوش‌گوار

هميشه بر و بوم او چون بهار

 

اين شهر هميشه‌بهار و اين كشور آرامش و سلامتی، همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سياوش بنا می‌نهد و اين راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب‌ها و سلطان دل‌هاست. او سلطنت نمی‌كند و حكم نمی‌راند و امر نمی‌دهد. او فرمان می‌راند. او برای مردمان مهر و داد و پيما‌ن‌داری را به ارمغان می‌آورد و بهشت را بر زمين بنا می‌نهد:

 

بسازيد جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

 

سياوش در فكر حكومتی جهانی‌ست كه در آن جنگ و دشمنی و كينه را راه نباشد. پس بر ديوار كاخ خويش اين آرزوی بزرگ را نقش می‌كند. جهانی بدون كينه و جنگ كه همه با ياری يك‌ديگر آن را بنا نهند:

 

بياراست شهری ز كاخ بلند

ز پاليز و از گل‌شن ارج‌مند

به ايوان نگاريد چندين نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با ياره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پيل‌تن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز ديگر سو افراسياب و سپاه

چو پيران و گرسيوز كينه‌خواه

به ايران و توران بر راستان

شد آن شهر خرم يكی داستان

به هر گوشه‌يی گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراينده رامش‌گران

به هرجا ستاده گوان و سران

سياوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

 

و بدين سان بار ديگر ستم و سياهی دست در دست هم می‌نهند تا اين درخت زيبا را از ريشه بركنند. تبه‌كاران تاريخ كه تاب روييدن درخت سياوش را ندارند، تبر بر می‌گيرند تا از پای درش آورند:

 

جدا كرد از سرو سيمين سرش

همی‌رفت در طشت، خون از برش

گياهی برآمد همان‌گه ز خون

بدان‌جا كه آن طشت شد سرنگون

گيا را دهم من كنون‌ات نشان

كه خوانی همی خون اسياوشان

 

سياوش نيك‌خواه و دادگر با دسيسه و بددلی به كشتارگاه می‌رود تا ستم و تباهی چند روزی ديگر بر تخت بمانند و فاجعه بار ديگر به پايان تلخ خويش می‌رسد. مردمان هنوز كه هنوز است سوگ سياوشان را بر دل دارند و تا كاوس و افراسياب در كارند، چنين است. تاريخ و اسطوره را به ياد داشته باشيم و ريشه‌های درد و رنج را بيابيم و آگاهانه پای در ركاب جست‌وجو در هزار راهه‌ی آينده بگذاريم.

از خون سياوش گياهی بر می‌آيد. از سياوش فرزندی باقی می‌ماند كه كی‌خسرو است. كی‌خسرو همان عارف وارسته و دل‌آوری‌ست كه راه پدر را پی می‌گيرد. بيا تا كی‌خسرو زمان خويش باشيم!

 

Ç