|
|
|
|
||||||||||||||
|
آلن و يك داستان كوتاه آيزاك كلی ترجمهی مجتبا ويسی
آلن آفتاب بر میآيد. آلن از خواب بيدار میشود. گرفته و عبوس است. فرنی میخورد. به تلويزيون نگاه میکند. حالاش بهتر میشود. آلن دارد میميرد. به بازی نينتندو میپردازد. تلويزيون تماشا میکند. به دوستاناش زنگ میزند. ناهار میخورد. به تلويزيون نگاه میکند. گريه میکند. به مادرش زنگ میزند. به دوست صميمیاش تماس میگيرد. به ديدن نمايش «گودزيلا هيولای غولپيکر» در سنتوريان میرود. حالاش بهتر میشود. به خانه برمی گردد. تلويزيون تماشا میکند. شام میخورد. ظرفها را میشويد. موز میخورد. دندانهابش را مسواک میزند. میخوابد.
يک داستان کوتاه روزی روزگاری يک جن کوچک و خوشحال در جايی زندهگی میکرد. او خوشحال بود. بعدش هم افتاد و مرد. پايان!
|
|