سال چهارم

24 اردی‌بهشت 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

داود اصلانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

akhtasa2004

[@] yahoo [.] com

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

علی‌رضا حسين‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

alireza2004_h

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

فيروزه خرم‌شاهی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

f.khoram

[@] gmail [.] com

 

هنگام

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: شش شعر و پنج شاعر

شعرهايی از

داود اصلانی / شادی بيان / علی‌رضا حسين‌آبادی / فيروزه خرم‌شاهی / هنگام

 

رقص در باد

نرگس بابايی

 

می‌رقصد در باد

گيسوان دختری تنها

ايستاده بر تپه‌يی بلند

در سرزمينی دور

می‌تپد در دل

قلب سرخ دختری تنها

ايستاده در سرخی افق

می‌چکد اشکی

ز شوق و بيم

ز چشم دختری خسته

افتاده بر زمين خشک

می‌رقصد در باد

دامنی گل‌گون

بر تن دختر قصه

Ç

 

يك اصل ديگر!

شادی بيان

 

می‌خواهد مرا

در چارديواری ترس‌های خود

محبوس كند.

می‌خواهد مرا

به نامأنوسی اوهام‌اش

پيوند زند.

می‌خواهد

گوش ِ مشتری شكوه‌ها،

زبانِ تأييدِ كودكانه‌هايش باشم.

 

من اما

از هر چه ترس و وهم و شكوه و اين چنين كودكانه بيزارم.

 

آه، بگذار ديوانه‌وار

سراغ راه خروج را بگيرم،

وقتی نمی‌توانم

كپی برابر اصل تو باشم،

وقتی خود

يک اصل ديگرم.

Ç

 

برو تا خفقان نشانی

علی‌رضا حسين‌آبادی

 

برو تا خفقان نشانی!

خيابان‌های سرراست را که راه می‌روی

تا ابد حلقه‌يی از نهايت می‌شوی

سلسله‌ات هم که به آخر برسد

تو زاده‌ی زئوسی ــ سپيدی اُلمپ.

تتيس درياها

دل‌ام را که آشوب می‌کند

می‌خواهم

پرتاب شوم به ساحل‌ات ــ تا بی‌نهايت نفس‌هايت

اكنون، ونوس بن‌بست‌های رم

بوتيك شلاق و كوچه‌های تاريك

شماره‌ی خانه‌ی بعد

كمی ليز، لزج و لجوج است

و يك روز آن طرف هفته

Ç

 

رستم‌زاد پهلوی تو ام، بانو!

علی‌رضا حسين‌آبادی

 

رستم‌زاد پهلوی تو ام، بانو!

از پستوی هزار خواهر گريان

در سرخی شب‌های بارانی‌ات

هين! که نه من‌ام

زخمی چله‌ی چله‌نشين‌ات‌ام

از كتاب شهرزادت

آويختم بر پله‌كان نقره‌يی گردن‌ات،

بالای دو ماهور مرگ‌زای تختی اعتماد.

حالا يك دم صلا ده

تا دام زانوان‌ات

حرير مه‌تابی شبانه‌ام شود.

ديگر کفر اين شاعر

مجال سياوش را

در آتش خاموش می‌کند.

Ç

 

سفر

فيروزه خرم‌شاهی

 

هنوز از نگاه تو شروع می‌شود

مثل هميشه

همان تكان‌های قبلی

زلزله‌يی كه در شهر است

مثل بغض دختران چله‌نشين

و روسری‌های مدفون زير آوار

هنوز نگاه تو مانده است

و بوی تو را

می‌دهد اين آجرها

كه هر روز

ترك می‌خورند

زير باران

و دست تكان می‌دهند

شاخه‌ها

می‌دانم

كه تمام

شيشه‌های عطر را

با بوی تو

پر كرده‌اند

و هر جا خراب است تو بوده‌ای

حالا

همه می‌دانند

قبل از

هر زلزله

تو نگاه كرده‌ای

و تمام آجرها بوی تو را می‌دهند

هر روز

هر شب

مثل هميشه.

Ç

 

بند دل

هنگام

 

برای قلب‌ام

بندی ساخته‌ام

گردن‌آويز

تا

با هر نگاه

نيفتد به زير پا

 

Ç