|
|
|
|
||||||||||||||
|
چشماندازهای روزمره: روز دوم خرده يادداشتها و تصاويری از دل روزمرهگیها شهاب مباشری
اشاره: اين نوشتهها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمرهگیهايم هستند؛ شايد هم روزمرهگیهای هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم میگويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرضام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاهام به شمارهی گامهاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بیخود و بیجهت نكوش چيزی در لايههای زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمرهگی!
روز دوم نمیدانم چهطور شد كه ياد روزهايی از كودكی افتادم كه ...
پای تلويزيون مینشستم و چرخ زدن بچههای همسن و سالام را در گود زورخانه میديدم _ در آن سالها ورزش باستانی با رویكردی انقلابی به عنوانی ورزشی انباشته از خوی پهلوانی حسابی تبليغ میشد. به هر حال، بعد از آن تماشا، گل وسط قالی میشد نقش مركز گود زورخانه برای من و میچرخيدم و میچرخيدم، چه بچهگانه چه ناشيانه! همه چيز از پيش چشمانام بههمريخته میگذشت: صندلی و ميز، تلويزيون و قاب بر ديوار، گلدانها و درهای باز و بسته و چراغهای خاموش يا روشن، كه انگار شكسته و تابخورده، و حتا اهل خانه كه در عبورشان كج و معوج میشدند. آن قدر میچرخيدم كه سرم به دوار میافتاد. وقتی كه از چرخ خوردن باز میايستادم، بر پا بند نبودم. خودم را تلوتلوخوران به كنار ديوار میرساندم و دست بر ديوار تكيهداده آرام مینشستم. سرم كه سنگينی میكرد، دراز میكشيدم. آن وقت چشمان بازم بود كه گيج و گول در و ديوار را میديد آن گونه كه گويی آواریست در آستان فرو ريختن. يكجور بدحالی و هول را از سر میگذراندم و با خود عهد میكردم تا ديگر چرخ نزنم چنان، اما بچهگیست و فراموشی هزار هزار از اين قول و قرارها كه میخواهد از شور و جذبه وابداردت. پس وقتی ديگر _ وقتهايی ديگر _ باز چرخ میزدم، باز به سرگيجه میافتادم، باز هول ...
حالا از آخرين تجربههای آن چرخ زدن و سرگيجه و هول كه به ياد میآورم، شايد بيش از پنج دورهی پنج ساله بگذرد! هر چند ديگر نه از تلويزيون خبریست نه از تصوير گود زورخانه و تبليغاتاش، اما سخت هوس كردهام بچرخم، پس پا میشوم، میچرخم و میچرخم. همه چيز از پيش چشمانام بههمريخته میگذرد: صندلی و ميز، قاب بر ديوار، گلدانها و درهای باز و بسته و چراغهای خاموش يا روشن، كه انگار شكسته و تابخورده، اما ديگر كسی نيست كه عبور كند و او را كج و معوج ببينماش!
آن قدر میچرخم كه گيجخوران، سر به دوار افتاده، میافتم كف اتاق. ديگر حتا مجال نمیيابم كه دست بر ديوار تكيه دهم. نگاهام هنوز هم دارد میچرخد و هول آوار در و ديوار بر وجودم مینشيند. نگاهام همينطور هی میچرخد، میچرخد، میچر...
به خود كه بيايم، عهد میكنم ديگر چرخ نخواهم زد چنان، اما ...
تا روزی ديگر ...
|
|