|
|
|
|
||||||||||||||
|
من از لوليدن وسط اين همه شعر و داستان کوتاه و کتابهای فانتزی خوشام میآيد! شادی بيان
بعد از کلی خواهش و التماس به يکی دو نفری که خيلی دلات میخواهد همراهات شوند برای ديدن نمايشگاه کذايی کتاب، سرت به سنگ میخورد و تصميم میگيری تنهايی بروی. با آن حجم کتابهای هنوز خواندهنشدهيی که در بغل کتابخانهات به خواب رفتهاند، به خودت قول دادهای که چيزی نخری. فقط قرار است بروی ببينی چه نینی کتابهايی اجازهی تولد يافتهاند و حالِ مامان انتشاراتیها چهطور است و البته حتما سری هم به سالن مطبوعات خواهی زد. در همان نگاه اول متوجه میشوی که خبر تازهيی نيست. يعنی اصلا قرار نبوده که باشد. درست مثل سالهای پيش، همه چيز سر جای خودش است، به جز چيزهايی که سر جای خودشان نيستند! دور و بر بعضی غرفههای درندشت، پشه و مورچهيی پر نمیزند و مساحتِ اندکِ بعضی غرفههای ديگر، يادآور اتوبوسهای شرکت واحد شده است. کما فی السابق، کتابهای والديندار (پدر و مادر دار) با تخفيف چشمگيری عرضه نمیشوند و حضور کتابهای جيبی هم که مثلا قرار بود بخشی از دردِ کتابنخوانی اين وریها را حل کند، بيشتر منبع درآمد سهلالوصولتری برای آن وریها شده است. به رديف کتابهای هر غرفهيی که نظر میکنی، هفت هشت ده تايی از اين نوع کتابهای جيبی و فانتزی به چشمات میخورد که اغلب دربر گيرندهی چند تصوير و چند خط نوشتهاند، منتها با بهايی به اندازهی کتابهای رقعی و وزيری. يکی دو باری در ورود و خروج را گم میکنی و دور خودت هی چرخ میزنی و تابلوهای خروج اضطراری را دنبال میکنی و بعد میفهمی اين تابلوها را اصلا برای خروج اضطراری تو نگذاشتهاند! و گرمات میشود و آب پرتقالِ کمرنگ را تا آخر میخوری و پلاستيکاش را توی سطل آشغال رها میکنی و ناگهان روشنايی بيرون آشکار میشود و با خوشحالی میروی سراغ سالن بعدی. مثل هميشه با يکی دو غرفهدار سر قيمت بالای کتابی که میخواهی بخری کلکل میکنی و دست آخر هم از لجات نمیخریشان. هر چند خوب میدانی که تا مدتها توی گلويت گيرکرده خواهند ماند و به احتمال زياد دو سه ماه ديگر حاضری دو برابر همان قيمت را بدهی، ولی برای تهيهشان پايت را از خانه بيرون نگذاری! با اين حال، خريدن آنها توی نمايشگاه کتابی که ادعای يکی از بزرگترين حرکتهای فرهنگی خاورميانه را دارد، زور دارد و اصلا هم پشيمان نخواهی شد! به غرفهی نامآشنايی میرسی و از صدقهی سر بعضیهای ديگر، تو را هم تحويل میگيرند و در غرفهی نامآشنای ديگری که همين پارسال پيرارسالها تو هم آن ورش نشسته بودی، خودی نشان میدهی و جملهی کليشهيی و لوسی، شبيه «با آرزوی موفقيتهای روزافزون برای شما!» را در يک جايی به نام دفتر يادبود مینويسی و زيرش را امضا میزنی و بعد با حس احمقانهی به ثبت رساندن خود، به راهات ادامه میدهی. اين حس، البته با آن حس ِ فاتح شدن و به ثبت رساندن فروغ خيلی فرق دارد. توی راه با خودت فکر میکنی، آدمی که «در جستوجوی زمانِ از دست رفته» میخواند و «کليدر» برایات هديه میگيرد و وقتی وزير ارشاد عوض میشود مثل ديوانهها حملهور میشود به کتابفروشیها و هر چه دستاش میرسد میخرد، چرا حاضر نشد در چنين حرکت فرهنگی شگفتانگيزی با تو سهيم شود؟ بعد از خودت می پرسی، اصلا چرا هميشه اصرار داری که اين همه راه بيايی و اين همه راه بروی و اين همه راه برگردی، آن هم فقط به خاطر درکِ نوعی احساس لذت از اين همراه شدن با جريانی سرشار از نوشتهها و سرودهها و ترجمهها! خوب جواب اين است: تو از لوليدن وسط اين همه شعر و داستان کوتاه و کتابهای فانتزی خوشات میآيد و يک جورهايیات میشود. همين و بس! و هر بار که در حال تجربهی ديگر بار اين احساسی، از زندهگی بيشتر خوشات میآيد. اين احساس درست از همان موقعها که فرم عضويت کانون پرورش فکری کودکان را پر کرده بودی و کتاب داستانهايی به نام تو، زير در خانهتان میانداختند، در وجودت ريشه کرده است. بعد هم که هی معلمهای ادبياتِ توی مدرسه، بابت انشاهايی که به لطف صدای لرزانات، بدجوری توجه ديگران را جلب میکرد، تحويلات گرفتند و خوب اوضاع خرابتر شد. البته به گمانات نقش اساسی در ايجاد اين انحراف فکری را همين رفيق شفيقات (همکلاسی سابق) بر عهده دارد که آن وقتها شعرهای تو را را در دفترچهی ارزشمند «اشعار و متون زيبا»يش، کنار شعرهای مشيری و شاملو و فروغ مینوشت(!!!). حالا به گمانام بهتر است زندهگی را پيچيدهتر از اين نکنی و آنقدر برای لذتهای سادهی زندهگی، دنبال دليلهای گنده نگردی. تو از رفتن به نمايشگاه کتاب لذت میبری و اين لذت، حتا اگر تنها باشی و چيزی به جز يک آب پرتقال کمرنگ هم نخوری، سر جای خودش باقیست. بنا بر اين، لطفا خودِ خودت باقی بمان و تلاش نکن سر از کارهای رفيق روشنفکرت در آوری. همهی اين حرفها را که میزنی، ديگر وقت رفتن شده است. با خودت فکر میکنی، اين يکی دو جملهی آخری چيز خوبی از آب درآمده است و چه بسا بتواند پيام مناسبی (همان پيام معروف منفور، که نان نويسندههای زيادی را آجر کرد) برای خوانندهگان نوشتهات هم باشد! اين که «لطفا خودِ خودشان باقی بمانند! و تلاش نکنند ...»
|
|