|
|
|
|
||||||||||||||
|
شناخت شاهنامه: نامهی جان و خرد بخش چهارم محمود كوير
اشاره: اين مقاله چهارمين از مجموعهيیست چهار بخشی در بارهی شاهنامهی فردوسی، کندوکاوی ديگر در اين اثر بیهمتای جهانی. برای دنبال كردن موضوع، بخشهای نخست و دوم و سوم را نيز بخوانيد.
در جان و روان ايرانی، پهلوان اصلی شاهنامه سياوش است. منش و روش و کنشهای ما با سياوشها نزديکی بسيار دارد. گونهيی شيفتهگی و شيدايی به شخصيت وی در ماست. کیخسرو و سياوش، که نماد مظلوميت هستند در فرهنگ ما جایگاه ويژهيی دارند. ما از اين حکايت شهادت و انتقام و مظلوميت، سرشار میشويم. از سوی ديگر، اين دو تن، نماد تمام آرزوهای برآوردهنشدهی ما هستند. آنها آزادی را فرياد میزنند.
سياوش و کیخسرو سياوش، فرزند كاووس، كه در دامان رستم پرورش يافته، از پهلوانان عارفیست كه از اساطير به داستان و تاريخ آمده و نمايندهی روح آرامشطلب و صلحجو و وفادار ايرانیست. سياوش نيمهی گمشدهی ايرانیست. همسر جوان و زيبای پدر، به اين شاهزادهی جوان و دلآور دل میبازد (يوسف و زليخا و ...) و چون او تمكين نمیكند، وی را اتهام گناه مینهند و سياوش برای اثبات بیگناهی، از كوه آتش به سلامت میگذرد (ابراهيم خليل). سياوش برای نگه داشتن پيمان صلحی كه با دشمن دارد، تخت و تاج را رها كرده و نخستين پناهندهی ايرانی به كشور ديگری میشود. سياوش میكوشد تا آن بهشت گمشدهی ايران را كه همه در آسمانها در پی آن میگشتند، بر زمين بنا نهد. او باغ بهشت يا شهر عرفانی آرزوها را بنا میكند:
كزين بگذری شهر بينی فراخ همه گلشن و باغ و ايوان و کاخ همه شهر گرمابه و رود و جوی به هر برزنی رامش و رنگ و بوی همه کوه نخجير و آهو به دشت بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت تذروان و طاووس و کبک دری بيابی چو بر کوهها بگذری نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد نبينی در آن شهر بيمار کس يکی بوستان از بهشت است و بس همه آبها روشن و خوشگوار هميشه بر و بوم او چون بهار ... بسازيد جايی چنان چون بهشت گل و سنبل و لاله کشت
اين بهشت گمشده نه تنها در عرفان ايرانی، بلکه در ادبيات جهان نمونههای بسيار میيابد و در ايران نيز نمونههای ديگری در بيستون يا بغستان و تاق بستان يا تاق بغستان و جاهای ديگر بنياد نهاده میشود. سياوش به نمونهی انسان پاکباخته و ستمکشيده در فرهنگ ايران تبديل میشود و روايت کربلا و عاشورا بر اساس مرگ جانگداز اين شاهزادهی عارف برساخته میشود.
با کیخسرو همهی نمادهای يزدانی و پهلوانی و خسروانی درهم میآميزد و به يگانهگی میرسد. کی به معنی شاه است و خسرو نيز همين معنی را دارد، چنان که سپس به شکلهای کسرا، کايزر، تزار، سزار، قيصر و خضر به زبانهای ديگر راه میيابد. پس کیخسرو يعنی شاه شاهان يا شاهنشاه و او نخستين پهلوانیست که چنين لقبی دريافت داشته است و فراموش نکنيم که در آن هنگام و تا مدتها بعد، شاه را برای درويشان و عارفان به کار میبردند و شاه و خدا نيز معنايی يگانه داشتند. کیخسرو نخستين شاهیست که چون ابراهيم ادهم، شاهزادهی افسانهيی و بنيانگذار عرفان ايرانی در بلخ، از سلطنت کناره میگيرد و مانند بودا به عارفی پاکباخته بدل میگردد. کیخسرو در بستر مرگ نيز از دستگيری بينوايان و آبادانی شهرها باز نمیايستد و حتا جامههای خود را به رستم میبخشد و برهنه به سوی آخر جهان به راه میافتد و نمیميرد، بلکه ناپديد میشود و به صف جاودانهگان میپيوندد. کیخسرو فرزند سياوش است. به رؤيايی زاده میشود و مانند کورش و موسا و فريدون، چوپانان و جانوران او را پرورش میدهند. او که اصل نيکیست، در روز نوروز زاده میشود:
که روز نوآيين و جشن نوست شب زادن شاه کیخسروست
در سرزمين بيگانه و در دامان شر پرورش میيابد و برای آغاز کار به شهر سياوش میرود. مانند بسياری از ماجراهای عرفانی، در اين داستان نيز رؤيا و سروش پيامآور يا همان هاتف غيبی نقش مهمی دارند. در رؤيای گودرز میآيد که ابر پرآبی (نماد سيمرغ) که سروش خجسته بر آن میپرد، از ايران بر میآيد:
چنان ديد گودرز يک شب به خواب که ابری برآمد از ايران پرآب بر آن ابر پران خجسته سروش به گودرز گفتی که بگشای گوش به توران يکی شهرياری نوست کجا نام او شاه کیخسروست ز پشت سياوش يکی شهريار هنرمند و از گوهر نامدار
پس گيو به مدت هفت سال، زمين و زمان را در جست وجوی اين شهريار درمینوردد:
به توران همی تفت چون بیهشان مگر يابد از شاه جايی نشان چنين تا برآمد بر اين هفت سال ميان سوده از تيغ و بند و دوال
کیخسرو برای به راه افتادن و رستاخيز خويش اسبی میخواهد راهوار و در اينجا نيز بر اسب سياوش مینشيند که:
سياوش چو گشت از جهان نااميد برو تيره شد روی روز سپيد چنين گفت شبرنگ بهزاد را: که فرمان مبر زين سپس باد را همیباش در کوه و در مرغزار چو کیخسرو آيد ترا خواستار ورا بارهگی باش و گيتی بکوب ز دشمن زمين را به نعلات بکوب
کیخسرو بنيان آتشکدهی آذر گشسب يا کانون نور جاودان را مینهد و ديوان را از پای درمیآورد. چون بر تخت مینشيند، آن میکند که از چنان جهانپهلوانی اميد میرود:
بگسترد گرد جهان داد را بکند از زمين بيخ بيداد را به هر جای ويرانی آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد
در نتيجهی کارهای او:
زمين چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته جهان شد پر از خوبی و ايمنی ز بد بسته شد دست اهريمنی
پس چون کارها به سامان میرسد: از قدرت و تاج و تخت چشم میپوشد، سرداران را پندهای ارجمندی میدهد، رباطهای ويران را آباد میکند، به سرپرستی و حمايت از پيران و يتيمان و بيوهگان و بيماران فرمان میدهد. و هر چه را که دارد، به ديگران میبخشد.
که داند به گيتی که او را چه بود چه گويم که گوش آن نيارد شنود
کیخسرو صاحب جام جهاننماست. اين جام سپس به سبب محبوبيت جمشيد به او نسبت داده میشود و به جام جم شهرت میيابد. همان جام جم که نماد جان و روان آدمیست. نماد گوهر و نهاد پاک انسان و هستی:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد (حافظ)
آب حيوان چون به تاريكی در است / جام جم در دست جان خواهم نهاد (عطار)
اما در داستان بيژن و منيژه، فردوسی از جام گيتینمای کیخسرو ياد میکند:
پس آن جام در کف نهاد و بديد درو هفت کشور همی بنگريد ز کار و نشان سپهر بلند همه کرد پيدا چه و چون و چند
اين جام در عرفان به آينهی دل عارفان و عاشقان بدل میشود. با جام جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرريز شده و خرابات يا خورآباد را که مرکز سيمرغ و خورشيد و جم است به جای ويران کردن و خراب کردن ديوارهای کينه و آز بدل میسازد. خرابات مغان، همان نيايشگاه و دبستان عرفان کهن ايرانیست که تا زمان صفويان پاسدار فرهنگ کهن ايرانی بوده است و پير مغان همان استاد و راهنما و خرد تابناک ايرانیست:
در خرابات مغان نور خدا میبينم وه چه نوری ز کجا میبينم
با کیخسرو زمانهی حماسه نيز پايان میگيرد و تاريخ میآغازد. کیخسرو آخرين نمايندهی دانش پهلوانی و نخستين نمايندهی دانش خسروانیست. دانش پهلوانی، يزدانی و خسروانی کهنترين اندوختهی عرفان ايرانیست و همهی بنيانهای زيبا و انسانی اين آيين در آن زمانها و در اين سرزمين شکل گرفته است. اين دانش يك دستگاه كامل جهانبينی داشته است و فلسفهی ژرف و جهانیيی را نمايندهگی میكرده كه سهرودی و ديگر فلاسفه از آن برداشتها و تلاش كردهاند تا آن را از نو زنده سازند و از اين كار خود نيز ياد كردهاند، اما به سبب شرايط روزگار، نام كتابها و نويسندهگان آن را نياوردهاند. در پايان داستان، كیخسرو به همراه بسياری از پهلوانان ايرانی، چون توس و بيژن و فريبرز و گيو، در ميان امواج برف ناپديد میشوند و آنگاه لهراسب و گشتاسب و اسفنديار میآيند تا دين بگسترند و شاهی خويش بنا نهند و خاندان رستم را نابود كنند. داستان پهلوانی در ايران با زايش شگفت زال می آغازد و با پيوستن گروهی از پهلوانان و کیخسرو به صف جاودانهگان پايان میگيرد و تنها رستم میماند تا اين نبرد را به پايان رساند و در چاه نابرادر از پای درآيد و طومار پهلوانی در هم پيچيده شود. داستان کیخسرو فرجام از پای درآمدن دستگاه پهلوانی (خرد، داد و عشق) در برابر توفان سهمناک دستگاه دين – شاهیست. برابرنهاد تاريخی آن، نابودی شگفت دودمان پهلوانان اشکانی در برابر کودتای دين - شاهی ساسانیست. پهلوانی، يک دانش، گونهيی منش و کنش و روش برای زندهگانیست. پهلوانی نه تنها در عرصهی کارزار بلکه در زندهگانی و عشق و حکومت، روشی برای سرفرازی و بهزيستیست. پهلوانی بر بنيان خرد، داد، مهر، پيمان، آشتی، مدارا، همپرسی پی افکنده شده است. منشها و روشهای پهلوانی را پاس داريم. پهلوان ميدان عشق و زندهگی باشيم.
اسفنديار منام گفت يزدان پرستنده شاه مرا ايزد پاك داد اين كلاه چو آيين شاهان بهجای آوريم بدان را به دين خدای آوريم
برآمدن گشتاسب به تخت شاهی، آغاز عصر جديدی در تاريخ ايران است: روزگار دين-شاهی، و اين پايان روزگار پهلوانیست. دين و سياست، ترس و شمشير، دست در دست هم مینهند تا بنيان آزادی را بر كنند. حكومت پرقدرت مركزی ديگر تحمل اتحاديههای دودمانی و آزاد را ندارد. حكومت مركزی يك دين مركزی و واحدی را میخواهد. از آن روز، قدرت و ستم در كار شدند تا دين و سياست را استوار دارند: دين ِ قدرتمداران را شمشير شاهان رواج میدهد:
كشيدند شمشير و گفتند: اگر كسی باشد اندر جهان سر به سر كه نپسندد او را به پيغمبری سر اندر نيارد به فرمانبری به شمشير جان از برش بر كنيم سرش را به دار برين بر زنيم
چنين است راه و رسم دينگستری و كشورداری در روزگار گشتاسب و گشتاسبيان. در اينجاست كه جاماسب حكيم با شاه به مشورت بر میخيزد و او را میترساند كه مبادا بخواهد دين را با شمشير بگستراند و روزگار بر مردمان تنگ بگيرد و آزادی و آزادهگی به بند كشد، كه اگر چنين كند:
جهان، بينی آنگاه گشته كبود زمين پر ز آتش، هوا پر ز دود بسی بیپدرگشته بينی پسر بسی بیپسرگشته بينی پدر
و از اين خيال شوم، كه گستردن دين با شمشير باشد، آن چنان روزگار بر ايرانيان سياه میشود كه:
درفش فروزندهی كاويان بيفكنده باشند ايرانيان
روزگار را بنگريد كه اكنون پس از گذشت هزارهها هنوز جهان در كار تكرار آن فاجعه است. باری، اژدهای قدرت سر برداشته بود. روزگار بازی ديگری داشت. زمان پهلوانی به سر آمده بود. پس شاه فريبكار با دين و به بهانهی رواج دين به ميدان میآيد و نخستين قربانی اين شومانديشی، آزادی و مردم هستند و شاه ستمپيشه، فرزند قدرتطلب خويش را نيز قربانی خواستههای خويش میكند. به اسفنديار میگويد كه اگر تخت میخواهی، به ديار رستم بشتاب و:
ره سيستان گير خود با سپاه اگر تخت خواهی همی با كلاه و به اين نوجوان خام وعدهها میدهد تا بلكه يا او از ميان برود يا دستگاه پهلوانی ايران را كه با اين بازی تازه همراه نبود، با دست اين جوان، از ميان بردارد.
چو اندر شوی دست رستم ببند بيارش به بازو فكنده كمند
يعنی كه غرور و افتخار و سربلندی و شكوه ايرانی را بند بر دست بگذار! يعنی كه عرفان و انديشه و آزادهگی ايرانی را در برابر دين نو به زانو درآور! يعنی كه بنياد شادی و آزادی و آشتی و مهر و داد را بركن و هر دستی كه از آستين برآمد به زنجير كن! در اين ميان، كتايون، مادر خردمند و دانا، پسر را پند میدهد تا از اين خيال بازش دارد:
مده از پی تاج سر را به باد كه با تاج شاهی ز مادر نزاد كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد بدين كشتن و شور و تاراج باد
و اين نفريننامه، پيام شورآفرين آن زن دانا در آن روزگار سياه است كه آفرين و آفرين بر او باد!اما جوان خامشده راهی اين سفر شوم و بدفرجام میشود. هر چه رستم مهر نشان میدهد ، او كين میورزد. هر چه رستم از دوستی و مهر و داد میسرايد، او با خشم و كين و بیداد میخروشد. رستم از اين بازی در شگفت است. پس سيمرغ میآيد و راز باز میگويد: هر كس اسفنديار را بكشد، خود و خانداناش نابود میشوند. و اگر رستم دست به بند دهد نيز آبرو و شرف و افتخاراتاش بر باد میرود و نابود میگردد. رستم اما قلهی افتخار و آبرو و شرف و نجابت ايرانیست. مباد كه رستم تن به بند دهد! و نمیدهد و فرياد برمیدارد كه:
كه گفتات برو دست رستم ببند! نبندد مرا دست، چرخ بلند!
و اين گلبانگ آزادهگی و سربلندیست كه از گلوی سردار عشق برمیآيد و مباد كه آن را از ياد ببريم! پس رستم به نبرد و جستوجو بر میخيزد و ... سرانجام ... بر راز مرگ اسفنديار آگاه میشود و:
بزد تير بر چشم اسفنديار سيه شد جهان پيش آن نامدار
گويند كه چون خواستند تا اسفنديار را رويينتن كنند، او در چشمهيی فرو شد و از اثر آب آن چشمه، تير و شمشير بر او كارگر نبود، اما وی به هنگام فروشدن در آب، چشم خويش را بست و مرگ او در چشماناش تخم گذاشته بود. مانند آشيل كه مرگاش در پاشنهی پايش بود و عبارت پاشنهی آشيل به معنای نقطهی ضعف از آنجا آمده است. با مرگ اسفنديار ما يكباره با دو پايان تلخ و شوم در شاهنامه روبهرو هستيم: - مرگ يك پهلوان رويينتن (اسفنديار) كه نشان دين و شاهی دارد، - نابودی رستم و خاندان پهلوانان ايران. رستم را هيچ دشمنی يارای از پای درآوردن نيست. پس حكيم توس تومار زندهگی اين جهانپهلوان را به دست نابرادرش، شغاد، در هم میپيچد. رستم و رخش در چاه فريب و نيرنگ نابرادر از پای در میآيند. شغاد رستم را به شكار و مهمانی میخواند و بر سر راه او چاهی ژرف از خيانت میكند:
بن چاه پر حربه و تيغ تيز نبد جای مردی و جای گريز بدريد پهلوی رخش سترگ بر و پای آن پهلوان بزرگ
و اما پهلوان پير، رستم دلير، پيش از مرگ، دشمن زبون را نيز نابود میكند:
درختی بد اندر بر او، چنار برو بر گذشته بسی روزگارمياناش تهی بود و برگ اش به جای نهان بد پساش مرد ناپاك رای چو رستم چنان ديد، بفراخت دست چنان خسته از تير بگشاد دست درخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلاش برفروخت
و با مرگ رستم و برآمدن شاهان دينمدار بر اريكهی قدرت:
زمانه شد از درد او پر خروش تو گفتی كه هامون در آمد به جوش
گشتاسب و اسفنديار و رستم همه به يك باره از پای درمیآيند. آنگاه فرزندان شاه توران لشكر آورده، سيستان و ايرانشهر را ويران و خاندان رستم را به خاك و خون میكشند. و بدين سان شاهنامه به پايان تلخ ديگری میرسد: پايان بخش پهلوانی! بخش پهلوانی شاهنامه يكی از زيباترين و باشكوهترين بخشهای شاهنامه است. اين بخش نكات بسياری را در بارهی فرهنگ، اخلاق و انديشهی ايرانی برای ما باز میگويد.
پهلوانی اما در اين سرزمين باقی میماند. پهلوانان پس از تازش اعراب نيز در زيرزمينها و مخفیگاهها و زورخانهها به تمرين نبرد میپردازند و جنبشهای عياران ادامهی راه و مرام آنهاست. جوانمردان و اهل فتوت نيز از راهيان همين راه و انديشه بودند، كه تاريخ و داستان آنان را میتوان در فتوتنامهها و داستانهای مردمی چون سمك عيار و امير حمزه و حسين كرد و امير ارسلان و پوريای ولی و ديگران يافت. به هنگامهی مغول، پهلوانان خراسان و كرمان ، جنبش بزرگ و تاريخی سربهداران را در ايران سامان میدهند. پهلوانان ايرانی حتا به روزگار صفويان در تبريز شوريدند و حكومتی مستقل ايجاد كردند. پهلوانی يك منش و روش زندهگی و سرشار از روح جوانمردی و وفاداری و سربلندیست. مردمان نه به قهرمانها و پهلوانان، بلكه در روزگار ما، به روح و منش پهلوانی نياز دارند. گوهر و مايه و خميرهی پهلوانی در نهاد و جان همه هست. بر ماست كه ارزش های درون خويش را كشف كنيم. ارزشهايی كه سدههاست از ما گم شده، خوار و لگدمال شدهاند. برخيزيم و ارزشهای والای خويش را از خاك برگيريم و غبار از چهرهی مهربانش بزداييم و بر پيشانی تاريخ بگذاريم. اين ارزشهای فرهنگی و اخلاقی، خرد، داد، مهر، مدارا، شادمانی و عشق است. پايه و بنيان و ارزش فرهنگ، گوهر و جان و جان جهان ايرانی در اين واژههای تابناك خود را نشان میدهد. دنيا! بيا تماشا!
|
|