|
|
|
|
||||||||||||||
|
ميخائيل باختين بخش نخست مری كليجز* ترجمهی وحيد آقاجانی
باختين، نظريهپردازی كه در اتحاد جماهير شوروی دههی 1920 مینوشت، به معنای واقعی يك ماركسيست نبود، با اين حال از دكترينها و نظريههای ماركيستی و نحوهی شكلگيری آنها شناخت بسيار زيادی داشت. همچنين عضو مكتبی بود كه به فرماليستم روسی شهرت دارد و به نوعی پيشرو جنبش آمريكايی دهههای 1940 و 1950 (نقد جديد) است (پيتر بری در «نظريهی آغاز» شرح خوبی از فرماليسم روسی ارائه داده است). باختين كه با رژيم شوروی مشكل داشت، تبعيد شد و مجموعهيی از بهترين آثارش را در تبعيد نوشت. به علت اختلاف سياسی با جمهوری شوروی و نيز معضل ترجمه و دسترسی فرهنگ غرب به نوشتههايش، آثار باختين تا دههی 1970 (پس از پايان استالينيسم) ترجمه و يا منتشر نشده بود. باختين در مورد جهان اجتماعی و تاريخي، در مورد اينكه بشريت چهگونه فكر و عمل میكند (به عبارتی ديگر در مورد شكلبندی سوژه) و در مورد زبان به عنوان ابزاری كه با آن ايدئولوژیها بيان میشوند، از نظريات ماركيستی بهره زيادی برده است. برای باختين، همچون آلتوسر، نفس زبان (هم به لحاظ ساختاری و هم محتوايی) هميشه ايدئولوژيك است (باختين همچنين با ولوسينوف، در اثر «ماركسيم و فلسفهی زبان» كه مستقيما به چهگونهگی ايدئولوژيك عمل كردن زبان اشاره دارد، همكاری داشت). زبان برای باختين هميشه ماده بوده است. او در نقطهی مقابل سوسور و ديدگاههای ساختاری قرار داشت كه زبان را صرفا شكل (و يا ساختار) میديدند. او استدلال میكرد كه هميشه بايد ببيند مردم زبان را چهگونه به كار میبرند – چهگونه زبان به عنوان يك عمل مادی همواره در ميان سوژهها و از طريق آنها شكل میگيرد (اين مبحث در كتاب «ايدئولوژی و دستگاه تبيين ايدئولوژيك» به عنوان تز دوم آلتوسر هم آمده است). نظريات باختين در ابتدا بر مفهوم «گفتوگو» و اين تصوير متمركز بود كه زبان – چه در شكل گفتار يا نوشتار – هميشه يك گفتوگوست. اين تصور از گفتوگو اگر چه به تمركز كردن بر ايدهی ماهيت اجتماعی گفتوگو و ايدهی تقابل ذاتی موجود در آن شباهت دارد، اما همان تصور ماركيستی از ديالكتيك نيست. گفتوگو سه عنصر دارد: گوينده، شنونده/مخاطب، و ارتباط بين آن دو. بنا بر اين زبان (و آنچه زبان میگويد، به عنوان مثال عقايد، شخصيتها، صور حقيقت) هميشه محصول تعامل بين حداقل دو فرد است. باختين تصور گفتوگو را با ايدهی مونولوگ، يا منطق تكآوايی كه سخنانیست كه توسط يك فرد يا جوهر ادا میشود در تقابل میداند. «گفتمان در رمان» برگزيدهی مقاله طولانیتریست با همين عنوان كه در كتاب «تخيل گفتوگويی» آمده است. در اين مقاله، باختين به مسألهی فرمها و ژانرهای ادبی به عنوان نمونههای فرم گفتوگويی میپردازد. او اختصاصا به تباين بين شعر و رمان میپردازد و میگويد كه شعر به طور تاريخی فرم ممتازی دارد (و اين را میتوان زوجی در مقابل هم تصور كرد، شعر/داستان، كه شعر Valued Term است).ما يك شرح از اين امتياز يا دستكم از فرق بين شعر و نثر را ديدهايم كه يكی از نظريهپردازان ايدهی نمايش، تكثر يا تعدد در اصل زبان تا شعر را كه در آن زبان رهاتر است و بين دال و مدلول بيشترين گسست ايجاد میشود، ارزشگذاری میكند. باختين با سوسور تفاوت دارد، با سنتی كه از سوسور آغاز میشود و بر جدايی دال و مدلول بيشتر از ارتباط بين آن دو ارزش میگذارد. باختين زبانشناسی سوسوری و به طور اعم نظريههای ساختارگرايی را میشناخت، اما (برخلاف نظريهپردازان ديگر نظريهی آلتوسر كه در بارهشان خواندهايم) از ديدگاه ساختارگرايی زبان استفاده نمیكند. باختين مقالهاش را با طرح يك مسأله آغاز میكند: اگر شعر در فرهنگ غرب (و در نظريهی پساساختارگرايی و ساختارگرايی) فرم ادبی ممتازتریست، پس در مورد نحوهی عمل زبان يا گفتمان در رمان چه میتوان گفت؟ بديهیست كه زبان در ادبيات داستانی و نثر نسبت به شعر متفاوت عمل میكند و يا متفاوت به كار میرود؛ اين ژانرها نسبت به شعر تصور متفاوتی از چهگونهگی خلق معنا دارند. يك پاسخ به اين پرسش اين است كه در بارهی رمان هرگز نمیتوان و يا نبايد سخن گفت. از منظر فمينيستهای فرانسوی (به ويژه سيزو)، رمان بخشی از حالت واقعگرای نمايش است كه بر پايهی ارتباط دادن نشانههای زبانشناختی به ارجاعاتاش و به مدلولهای واقعی استوار است. از نظر سيزو، اين موضوع، ادبيات داستانی و واقعگرايی را به خلق معنای ثابت و خطی ربط میدهد (كه در آن يك دال فقط به يك مدلول ارتباط پيدا میكند) و فمينستهای فرانسوی آن را نوشتن مردانه يا مذكرمحور میخوانند. از اين لحاظ هر فرمی از زبان نمايشی – هر گفتمان منثور و هر فرمی از ادبيات داستانی – بخشی از تلاشیست در جهت ايجاد زبان ثابت، واحد و معين. و اين بسيار بد است. اما، از جنبهی ديگر، بين آنچه كه رمان به دست میدهد و آنچه كه شعر، نمیتوان مقايسهيی كرد. هدف از شعر خلق فرم هنریست، خلق زيبايی يا زيبا بودن است، در حالی كه ادبيات داستانی نوعی بديعگويیست، يك قالب ادبی كه میخواهد بخشی را به سرانجام برساند، نه آنكه تأثير زيبايیشناختی توليد كند. اين تعاريف به شكل وسيعی از نحلههای تاريخی سرچشمه میگيرد. رمان از سنن نثر اقناعی منبعث میشود، همانگونه كه بسياری از منتقدان از قول سر فيليپ سيدنی نقل كردهاند، منظور هنر «روشنگری و آگاهی»ست. اما شعر عموما با كاركرد زيبايیشناسانه (روشنگری) ارتباط دارد و رمان با كاركرد تعليمی (آگاهی). باختين، برای بازسازی مفهوم اين روش كه شعر را سبكشناسی ممتاز میداند، با جدايی ميان شعر و ادبيات منثور و كاركردهای اجتماعی آنها آغاز میكند. او میگويد كه علم بديع (در فرهنگ عرب) – هنر استفاده از زبان برای اقناع و متقاعد كردن آدمها - هميشه تابع شعر بوده است، چون علم بديع هدفی اجتماعی دارد: كاری انجام میدهد. در مقابل، بهرغم ادعای سيدنی، اختصاصا شعر همواره بر سطحی زيبايیشناسانه استوار است. از نظر باختين، شعر به نقاشیيی كه به ديوار میآويزند شباهت دارد و نثر مانند قطعهيی از وسايل آشپزخانه است. به اعتقاد باختين چون ادبيات داستانی به عنوان زيرمجموعهی علم بديع كاری انجام میدهد، كيفيت مثبت دارد. پيش از هر چيز، ادبيات داستانی فرم خاص تاريخی و اجتماعی كاربرد زبان است. باختين استدلال میكند كه رمان به ساير فرمهای موجود علم بديع – زبانهای مورد استفاده در روزنامهنگاری، اخلاق، مذهب - در هر دورهی تاريخی خاص قرابت بيشتری دارد تا شعر. در واقع باختين میگويد، رمان گرايش بيشتری به فرمهای تاريخی، اجتماعی دارد تا به ايدههای زيبايیشناسانهی هنری خاص كه در هر دورهی خاص عرضه میشود، در حالی كه شعر در وهلهی اول به زيبايیشناسی و فقط در وهلهی دوم به ساير جنبههای موجوديت اجتماعی مربوط میشود. باختين میگويد كه ايدههای مربوط به زبان همواره گويندهی واحد را مسلم فرض میكند، گويندهيی كه با «زبان منفرد و واحد مختص به خود» ارتباط بیواسطه دارد. اين گوينده (همانند «مهندسِ» ژاك دريدا) میگويد: «من در گفتارم معنای منحصر به فردی را توليد میكنم، گفتار من از من تنها نشأت میگيرد.» باختين میگويد در اين روش انديشيدن در بارهی زبان از دو قطب استفاده میشود: زبان به عنوان يك سيستم، و فردی كه با آن تكلم میكند. با اين حال، هر دو قطب، به گفتهی باختين زبانی مبتنی بر منطق تكآوايی توليد میكنند – زبانی كه به نظر میرسد از يك منبع يكشكل و منفرد نشأت میگيرد. باختين زبان مبتنی بر منطبق تكآوايی را در مقابل دگرآوايی قرار میدهد. دگرآوايی ايدهی تكثر زبانیست كه همهی اين زبانها در يك فرهنگ عمل میكنند. دگرآوايی را میتوان به عنوان مجموعهيی از قالبهای گفتار اجتماعی يا حالتهای بديعگويی دانست كه مردم در طول زندهگی روزانهی خود از آن بهره میبرند (باختين اين قالبها را زبانهای اجتماعی – ايدئولوژيك میخواند و در صفحهی 668 كتاباش آن را تشريح میكند). يك نمونهی خوب از دگرآوايی همهی زبانهای متفاوتیست كه در طول روز استفاده میكنيم. با دوستان به يك شكل صحبت میكنيم، با استاد دانشگاه جور ديگر، با والدين به گونهيی ديگر، با گارسون رستوران به روشی ديگر و و و و. مثالی میآورم: يك بار از دانشجويی (كه برای نوشتن مقالهاش فرصت بيشتری میخواست) روی پيامگير نلفنام پيامی دريافت كردم. پيام اين گونه بود: «هی، خانوما و آقويونا، من اينجا نيستم واسه اينكه تمام روز دارم كوه میكنم، يه وخ ديگه ميام سراغتون.» اين زبان به روشنی به ارتباط بين استاد و دانشجو دلالت نمیكند. بلكه ترمينولوژی، مفروضات و حالت بيان به سمت شنوندهيی بسيار خاص تمايل دارد. اين نمونه نشان میدهد كه گونهيی از زبان مورد استفاده است كه اين گوينده/دانشجو يك قسمت از دگرآوايی را انتخاب كرده است. همچنين كلامی مبتنی بر منطق گفتوگويی را هم نشان میدهد – به اين معنا كه گرايش به نوع خاصی از شنونده/مخاطب دارد و بر رابطهی خاصی بين گوينده و شنونده دلالت میكند. باختين عقيده دارد كه در واقع هر گاه زبان مورد استفاده قرار میگيرد، دو نيرو عمل میكنند: نيروی مركزگرا و نيروی گريز از مركز. نيروی مركزگرا (باختين اين ايده و اصطلاح را از فيزيك گرفته است) تمايل دارد كه چيزها را به نقطهی مركز براند و نيروی گريز از مركز از نقطهی مركز در جهات بيرون. باختين میگويد كه زبان تكگو (تكآوا) مطابق نيروی مركزگرا عمل میكند: گوينده زبان تكآوا تلاش میكند كه همهی عناصر زبان، همهی حالتهای مختلف بديع (روزنامهيی، مذهبی، سياسی، اقتصادی، آدكاميك و شخصی) را به يك شكل يا كلام مفرد كه از يك نقطهی مركزی نشأت میگيرد، سوق دهد. نيروی مركزگرای تكآوا تلاش دارد تا تفاوتهای موجود در زبان (يا حالتهای علم بديع) را در جهت ارائهی يك زبان واحد رها سازد. تكآوا سيستمی از فرمها، يك زبان استاندارد، و يا زبان رسمیست. زبان استانداردی كه هر كسی بايد به آن سخن بگويد، زبانی كه ساز و كارهای مختلفی به آن تحميل میشود، همانند ISA و RSA آلتوسر. از سوی ديگر، دگرآوا تمايل دارد زبان را به سمت تكثر پيش ببرد – نه همانند ساير نظريهپردازان ساختارگرا كه با گسست بين دال و مدلول، برای هر عبارت و كلمه تكثر معنايی قائلاند، بلكه با استفاده از يك نوع وسيع از راههای مختلف گفتن، تدابير مختلف بديعی و دايره واژهگانی. باختين میگويد، هم دگرآوايی هم تكآوايی، هم نيروی مركزگرا هم نيروی گريز از مركز زبان، همواره در هر كلام به كار میآيند. «هر كلام ذاتی يك سوژهی سخنگو همچون نقطهيی عمل میكند كه نيروی گريز از مركز همانند نيروی مركزگرا بر آن تحميل میشود.» زبان، در اين معنا، هميشه اجتماعی و نيز گمنام است، چيزی كه فراتر از هر فرديتی شكل میگيرد، اما ذات هم با محتوای خاص پر میشود كه توسط سوژهی سخنگو شكل میپذيرد. به نظر باختين، به طور تاريخی زبان شاعرانه مركزگرا متصور شده است و زبان رمان گريز از مركز. زبان رمان مبتنی بر منطق گفتوگو و دگرآوايیست و همچون پایگاهی در تلاش است تا كلام تكآوا و تكساحتی را تحت سلطه در آورد و يا مضحكه كند، كلامی كه زبان متمركز رسمی را توصيف میكند. باختين میخواهد برای رویكرد ساختارگرا و فرماليست محدود جایگزين بيابد، چون اين راههای نگريستن به ادبيات تمايل دارد تا آثار ادبی را «همچون يك كل خوداتكا و تأويلپذير بررسی كند، كلی كه عناصر آن سيستم بستهای را تشكيل میدهد و نه چيزی را ماورای خود مسلم میپندارد و نه كلام ديگری را.»
ادامه دارد ...
* Dr. Mary Klages, Associate Professor of English, University of Colorado at Boulder
|
|