سال چهارم

هفت خرداد 1385

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مجتبا ويسی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mojtaba_veissi

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1385

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

خنده را تاب می‌آورم و زمان تلافی

تی سی آراگون و كريس پاتن

ترجمه‌ی مجتبا ويسی

 

خنده را تاب می‌آورم

تی سی آراگون

تنها دارايی من شنيده‌هاست. در پارکی کنار رودخانه نزديک يک نيم‌کت ايستاده‌ام. به گمان‌ام شب است، چون نور آف‌تاب را احساس نمی‌کنم. در سمت راست‌ام، صدای آهنگين رودخانه به گوش می‌آيد و باد، همان طور که بدن مار مانندش را در ميان برج‌های شهر پيچ و تاپ می‌دهد، به نوای رودخانه پاسخ می‌دهد. آکنده از خاطرات گم‌شده و فراموش‌شده هستم. وز وز يک‌نواخت ماشين‌های سواری و عوعو کاميون‌ها، صدای ثابت صدها گام که اين ور و آن ور می‌روند يا می‌دوند، و يا برای در امان ماندن از باران سر پناهی می‌جويند، صداهايی مثل خنده‌ی کودکان، هياهوی عشاق، فرياد يک مادر، آه کشيدن يک پدر. مدت‌هاست که صدای خنده‌يی را نشنيده‌ام، اما آن را خوب به خاطر می‌آورم. شايد موجودات فانی چندان موافق نباشند، اما به عقيده‌ی من، سنگ فناناپذير نيست. من و شهر، با هم از پا در می‌آييم و در هم می‌شکنيم. مرا ساختند تا نکته‌يی را به ياد آن‌ها بياورم. حالا بد نيست که باقی‌مانده‌ی عمر، فقط آن‌ها را به خاطر بياورم. همين!

 

زمان تلافی

كريس پاتن

در حالی که پشت‌ام از خوابيدن روی نيم‌کت مثل چوب خشک شده بود، بيدار شدم. بی سر و صدا چپيدم تو رخت‌خواب و آن‌جا، بی آن‌که چشم روی هم بگذارم، دراز کشيدم. جر و بحث‌مان را مرور می‌کردم. بغل دست من، کارن که گرفتار يکی از آن کابوس‌های شبانه شده بود، پيچ و تاب می‌خورد و آه و ناله می‌کرد. هميشه در اين مواقع او را از خواب بيدار می‌کردم، اما اين بار گذاشتم زجر بکشد تا لذت انتقام را زير دندان مزمزه کنم.

 

Ç