|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين ميوه* بخش دوم ری برادبری ترجمهی ستار شكری
اشاره: «ری برادبری»**، از معروفترين و پركارترين نويسندهگان گونهی علمی – تخيلی، در سال 1930 در ايالت ايلینويز زاده شد و بعدها به لسانجلس رفت. آثار برادبری انسانگرايانه و تصويرگر تكاپوی روح انسان است برای حفظ آزادی خود در مقابل يورش نظامی خفقانآور كه قدرت خود را مديون پيشرفتهای شگرف دانش در آينده است. گذشته از مضامين انسانی آثار برادبری، سبك نگارش آنها نيز تحسينشدهی منتقدان و پژوهشگران ادبیست.***
در شمارهی پيش بخش نخست تنظيمشده از داستان «آخرين ميوه» را خوانديد و رسيديم تا به اينجا كه:
... كف هشتاد و پنجمين كشو، عاقبت دستكش پيدا كرد. "اوه، خدايا، خدايا!" پايين جالباسی ولو شد و آهی كشيد. دستكش را به دست كرد، بالا كشيد، مغرورانه دكمههايش را بست. نرم، جا افتاده، ضخيم و شكستناپذير بودند. حالا میتوانست با دستهايش هر ككی سوار كند و هيچ ردی به جا نگذارد. جلو آينهی اتاق خواب، به نوك دماغاش انگشت زد. دندانها را مك زد.
اينك ادامهاش را از سر گيريد.
هاكسلی فرياد زد: "نه!" عجب نقشهی كثيفی بود! هاكسلی مخصوصا خودش را روی زمين انداخته بود! چه مرد شرير و جلبی بود! جناب هاكسلی روی كف چوبی افتاده بود و ويليام آكتون به دنبال او. همانطور غلتيده و جنگيده و كف اتاق را پنجول كشيده بودند در حالی كه انگشتهای جنونآميزشان را مرتب روی آن میكشيدند. هاكسلی توانسته بود چند متر فرار كند و آكتون توانسته بود دستها را روی گردناش بگذارد و آنقدر فشار بدهد تا حيات، مثل خمير دندان، از بدناش خارج شود! ويليام آكتون دستكشپوشيده به اتاق برگشت، روی زمين زانو زد و با جان كندن شروع كرد به كار پرمشقت پاك كردن اينچ به اينچ اتاق. اينچ به اينچ برق انداخت و برق انداخت، تا اين كه صورت مصمم و عرقكردهآش را روی زمين ديد. بعد سراغ يك ميز رفت و همانطور تا به بدنهی زمخت و زوارهای روی ميز رسيد، بعد ظروف نقرهيی را دستمال كشيد و ميوههای شمعی را برداشت و برقشان انداخت، اما آخرين ميوهی ته ظرف را تميز نكرد. "اصلا به اين دست نزده بودم." بعد از دستمال كشيدنِ ميز، سراغ قاب عكس روی ميز رفت. "مطمئنام به اين دست نزدم." قاب عكس را نگاه كرد. درهای اتاق را نگاه كرد. امشب از كدام درها استفاده كرده بود؟ به ياد نمیآورد. "پس همهشونو تميز كن!" از دستگيرهها شروع كرد. همهشان را نورانی كرد. بعد درها را از بالا تا پايين قشو كرد تا جای شكی باقی نماند. بعد سراغ مبلمان داخل اتاق رفت، دستهی صندلیها را هم پاك كرد. هاكسلی گفت: "اين صندلی كه شما روش نشستی، آكتون! يه مبل عتيقهس، مال زمان لويی چهاردهم. جنس پارچه رو احساس میكنی؟" "من نيومدم اينجا از مبل و صندلی حرف بزنم، هاكسلی! واسه «ليلی» اومدم." "لیلی، هوم؟ بیخيالاش شو بابا! تو اينقدرهام در موردش جدی نيستی. میدونی، دوستات نداره. به من گفته ماه ديگه همراهام میآد مكزيكوسيتی." "... تو و اون پولات و مبلمان لعنتیات!" "مبلمان خوبيه آكتون! مهمان خوبی باش و ازش لذت ببر." اثر انگشت حتما روی پارچهها هم بود. "هاكسلی!" ويليام آكتون به جسد زل زد. "تو میدونستی میخوام بكشمات؟ يعنی ضمير ناخودآگاهات میدونست؟ مثل ضمير ناخودآگاه من كه میدونست؟ اين ناخودآگاهات نبود كه مجبورم كرد توی خونهات بچرخم، كتابها رو، ظرفها رو، درها رو، صندلیها رو دست برنم، اين ور و اون ور كنم و نازشون كنم؟ يعنی تو اينقدر آب زير كاه و پست بودی؟" صندلیها را با پارچهی چلانده شده تميز كرد. بعد به ياد جسد افتاد. اين يكی را با پارچه خشك نكرده بود. سراغآش رفت، اين طرف و آن طرفاش كرد و خلاصه همهجايش را كاملا تميز كرد. حتا كفشها را برق انداخت. وقتی كفشها را برق میانداخت، صورتاش با نگرانی لرزيد. لحظهيی بعد بلند شد و خودش را به ميز رساند. ميوهی هاكسلی ته ظرف را در آورد و دستمال كشيد. زير زبانی گفت: "بهتر شد!" و دوباره سراغ جسد رفت. اما همين كه روی جسد خم شد، پلكهايش بسته شد، آروارههايش به اين سمت و آن سمت حركت كرد. با خودش فكر كرد. بعد بلند شد، برگشت و يك بار ديگر سراغ ميز رفت. قاب عكس را تميز كرد. در حين تميز كردن، متوجه چيزی شد. ديوار! گفت: "اين ديگه احمقانهس!" هاكسلی فرياد زده بود: "يا ..." و سعی كرده بود او را كنار بزند. در حين تقلا به آكتون تنهيی زده بود. آكتون به ديواری خورده بود، بعد به ديوار دست زده و بلند شده بود و دوباره به سمت هاكسلی دويده بود. بعد هاكسلی را خفه كرده بود. هاكسلی مرده بود ... آكتون استوار و مصمم كنار آمد. فحشها و صحنهی جنايت از ذهناش محو شد. به چهار ديوار دورش نگاه كرد. گفت: "مسخره!" از گوشهی چشمهايش چيزی روی ديوار ديد. "محل سگ نمیذارم." اين را گفت تا حواس خودش را از موضوع منحرف كند. "حالا میريم سراغ اتاق بعدی. اصولی كار میكنم. خوب، ببين، روی هم رفته توی راهرو بوديم و توی كتابخونه و اين اتاق و اتاق غذاخوری و آشپزخونه." پشت سرش روی ديوار يك لكه بود. مگر نبود؟ با عصبانيت برگشت: "خيلی خوب، خيلی خوب! فقط برای اطمينان!" سراغ ديوار رفت و نتوانست لكه را پيدا كند. اُه! يك لكهی كوچك. بله، هم اينجا! پاكاش كرد. به هر حال اثر انگشت نبود. دستِ دستكشپوشيدهاش به ديوار تكيه زد. به ديوار نگاه كرد كه چهطور به راست و چپ و تا بالای سر و تا پايين پايش امتداد داشت و به نرمی گفت: "نه!" بالا و پايين و طول و عرض ديوار را نگاه كرد و آهسته گفت: "اين خيليه!" چند پای مربع میشد؟ "به درك!" دور از ديد چشمهای او، انگشتان داخل دستكشاش با ضربآهنگی خاص، روی ديوار ماليده میشدند. به دستاش خيره شد و به كاغذ ديواری. از بالای شانه به اتاق ديگر نگاه كرد و به خودش گفت: "بايد برم اونجا و چيزهای مهمترو پاك كنم." اما دستهايش همانجا ماند. انگار كه ديوار را يا خود او را نگه داشته باشد. صورتاش جدی شد. بدون هيچ حرفی شروع كرد به دستمال كشيدن ديوار. بالا و پايين، عقب و جلو، بالا و پايين، تا آنجا كه میتوانست قدش را بكشد و تا آنجا كه میتوانست خم شود. بلند شد و دستها را به كمر زد. "مسخرهس، خدايا! مسخرهس!" اما فكرش به او میگفت: "بايد مطمئن بشی!" جواب داد: "آره، بايد مطمئن شد، بايد مطمئن شد." آنوقت دوباره مشغول دستمال كشيدن و پاك كردن شد. يك ديوار را تمام كرد و بعد ... سراغ يك ديوار ديگر رفت. فكر كرد: "الآن ساعت چنده؟" به ساعت روی تاقچه نگاه كرد. يك ساعت گذشته بود. پنج دقيقه از يك گذشته بود. به ديوار جديد و دستنخوردهآش نگاه كرد. "احمقانهس! لك نداره. دست به آش نمیزنم." رويش را برگرداند. از گوشهی چشماناش تارهای نازك را ديد. وقتی پشتاش به عنكبوتها بود، از قسمتهای چوبی ديوار بيرون آمده، تارهای ظريف و نيمهمرئیشان را تنيده بودند. البته نه روی ديوار سمت چپاش، چون آن ديوار كاملا شسته و تميز شده بود، بلكه روی سه ديواری كه تا آن وقت دست نخورده بودند. هر بار كه مستقيما بهشان زل میزد، داخل قسمت چوبی برمیگشتند تا تنها وقتی او عقبنشينی میكرد، برگردند. مصرانه نيمچه فريادی سر داد كه "اين ديوارا خوبان! من بهشون دست نمیزنم." سراغ ميز تحريری رفت كه هاكسلی قبلا پشتاش نشسته بود. كشويی را باز كرد و چيزی را كه دنبالاش میگشت، بيرون آورد. يك ذرهبين كوچك كه اكسلی گاهی برای خواندن از آن استفاده میكرد. ذرهبين را گرفت و با ناراحتی به ديوار نزديك شد. آثار انگشت! "ولی اينا كه مال من نيس!" خندهاش میگرفت: "من اينجا نگذاشتمشون! مطمئنام. شايد كلفتی، نوكری، سرایداری، كسی گذاشته باشه." ديوار پوشيده از آثار انگشت بود. به خودش گفت: "اينو نگاه كن! دراز و قلمی. زنونهس. شرط میبندم." - جدی؟ - واقعا میبندم. - مطمئنی؟ - بله! - صد در صد؟ - خوب، آره! - حتما؟ - آره لعنتی، آره! - اما پاكاش كن! - خدايا ... بيا! خوبه؟ - لكهی لعنتی رو پاك كردی، ها آكتون؟ آكتون به شوخی گفت: "اين يكی رو نگاه كن!اين مال يه مرد چاقه." - مطمئنی؟ - خيلی خوب، خيلی خوب، دوباره شروع نكن! يك لنگهی دستكش را درآورد و دستاش را جلوی نور گرفت. "نگاهاش كن احمق ... میبينی حلقهها چه شكليه؟ نگاه كن!" - چيزی رو ثابت نمیكنه. "آه، خيلی خوب!" با خشم شروع كرد به دستمال كشيدن ديوار. بالا و پايين، جلو و عقب، با دستهای داخل دستكش. و در حالی كه عرق میكرد، در حالی كه غرغر میكرد، فحش میداد، دو میشد، راست میشد. كتاش را در آورد و روی يك صندلی نشست. "ساعت دو!" اين را بعد از تمام شدن ديوار و نگاه به ساعت گفت. سراغ ظرف ميوه رفت و ميوهی شمعی را بيرون آورد و ميوههای ته ظرف را برق انداخت، سر جايشان گذاشت و بعد قاب عكس را دستمال كشيد. بعد بالا را نگاه كرد. به شمعدان چند شاخهيی ... انگشتاناش يكدفعه جمع شد. دهاناش باز شد، زباناش روی لبها كشيده شد، به شمعدان نگاه كرد و رويش را برگرداند. دوباره به شمعدان نگاه كرد، به جسد هاكسلی نگاه كرد و بعد به شمعدان بلوری، با آن مرواريدهای شيشهيی كشيده و رنگارنگاش. يك صندلی پيدا كرد و پايين شمعدان گذاشت. يك پا را روی صندلی گذاشت و شمعدان را پايين آورد و صندلی را با خشونت به گوشهيی پرت كرد. بعد از اتاق بيرون دويد، در حالی كه يك ديوار، هنوز نشسته باقی مانده بود. توی اتاق غذاخوری ...
ادامه دارد ...
|
|