سال ششم

بيست‌ونه اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

vahidagajani.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بی‌سيم‌چی‌ها

وحيد آقاجانی

 

يك

رتيل بود كه در برابر چشمان بيدارشده‌ام از تراورس سقف سنگر آويزان شده بود و يك‌راست داشت می‌آمد به سمت صورت‌ام. سرم را بی‌درنگ كنار كشيدم تا رتيل بيفتد روی پتوی لوله‌شده زير سرم و هراسان بگريزد درون يكی از رخنه‌های ديوار سنگی سنگر فرورفته در خاك‌ريز دور پای‌گاه، تا اين يكی را ديگر فرصت نكنم كه بگيرم و در قيفی كاغذی اسيرش كنم و نفتی روی آن بريزم و آتش‌اش بزنم و بيندازم‌اش كنج ديوار، كنار بقيه، تا مثل رتيل‌های قبلی ذغال شود.

حالا كه خواب از سرم پريده، به ساعت زنگی كنار بی‌سيم و فانوس دودزده‌ی نيمه‌جان نگاهی می‌اندازم: ده دقيقه تا زمان تماس مانده است. با مراقبت از سرم كه به سقف نخورد بلند می‌شوم و پتوها را تخته می‌كنم كنج سنگر. اوركت كره‌يی را می‌پوشم و با سطلی می‌روم به سمت دری از جنس پتويی تيره و ضخيم كه با سنگ‌های قرار گرفته روی قسمت پايينی آن، سنگر را از سرمای استخوان‌سوز كوهستان مصون نگه می‌دارد. پوتين رنگ‌ورورفته و نم‌زده‌ام را می‌پوشم و پوست خشك‌شده‌ی ماری را كه در درگاه افتاده با نوك پوتين به سمت در می‌سرانم. پتو را كه كنار می‌زنم، آبی مطلق آسمان صبح‌گاهی و سفيدی منتشر برف‌های نشسته بر قله و پای‌گاه لحظه‌يی بينايی‌ام را مختل می‌كند.

قدم به محوطه‌ی پای‌گاه می‌گذارم و نگاه‌ام را به دور و اطراف پای‌گاه می‌چرخانم تا به نگه‌بان‌ها سلامی كنم. به جز سه نگهبان كزكرده در اتاقك‌های نگه‌بانی، كسی ديگر در محوطه نيست و درِ سنگر مجاور هم بسته است. صدای فشرده شدن برف زير پوتين‌هايم با زوزه‌ی خفيف باد در هم می‌شود. به سمت منبع بتونی كنار دروازه‌ی سنگی پای‌گاه می‌روم تا با شكستن لايه‌ی ضخيم يخ روی آب، سطلی آب بردارم.

به سمت نگه‌بان دروازه‌ی پای‌گاه می‌روم تا برای يادآوری مجدد، ساعت مهمانی جشن تولدم را به او بگويم تا او به بچه‌هايی كه امشب پاس نيستند بگويد كه در سنگر بی‌سيم همه‌گی ام‌شب مهمان من هستند. او لب‌خندزنان دستی به تأييد تكان می‌دهد و من به سنگرم برمی‌گردم.

سر ساعت بی‌سيم را روشن می‌كنم و با مركز تماس می‌گيرم:

"كميل كميل! هاشم!"

"هاشم، كميل! به گوش‌ام."

"سلام، صبح به‌خير، خسته نباشی."

"شما هم خسته نباشی، هاشم جان."

"كميل جان، ساعت هشت ثبت بشه. امری باشه به گوش‌ام."

"هاشم، كميل! ثبت شد، تمام."

"كميل جان، يه ربع ديگه يه سر به پستو بزن، كارت دارم، تمام."

يك ربع بعد فركانس را تغيير می‌دهم و می‌روم كانال اختصاصی خودمان و منتظر تماس دوست‌ام می‌شوم.

"احمد آقا، سلام. به‌گوشی؟ كجايی؟"

"به گوش‌ام، حسين، به گوش‌ام. چه‌طوری تو، خوبی؟"

"قربون‌اِت، چه خبر از اون ورا؟"

"سلامتی، از تو چه خبر؟"

"هيچی! تو اون بالا واسه خودت خلوت كردی حال می‌كنی، اين‌جا از بی‌خوابی دهن‌ام سرويس شد. كارم داشتی؟"

"آره، ام‌شبو كه يادت نرفته؟"

"نه بابا! مگه من چند تا دوست دارم كه شب تولدشون يادم بره؟ چی می‌خوای برات پخش كنم؟"

"يه تصنيف از شجريان. هر چی كه خودت می‌پسندی."

"ای به چشم! يه هديه‌ی كوچولو برات دارم. چه ساعتی باشه؟"

"من ساعت هشت و نيم شب بی‌سيمو روشن می‌كنم و منتظرت می‌مونم."

"ببين احمد جان، فقط پنج دقيقه بيش‌تر نمی‌تونم پخش كنم‌ها."

"نگران نباش. همون پنج دقيقه كافيه. حالا از پستو برو بيرون كه زيادی طول كشيد. بعدا می‌بينم‌ات."

"يا حق! به اميد ديدار!"

فركانس را برمی‌گردانم و بی‌سيم را خاموش می‌كنم. از نيم‌تنه لخت می‌شوم و با آبی كه با چراغ والر سنگر داغ‌اش كرده‌ام، سرم را می‌شويم. بعد به سراغ صندوق مهمات مخصوص نگه‌داری آذوقه‌ها می‌روم تا تدارك جشن‌ام را ببينم: دو بسته خرما، سه بسته بيسكويت، دو عدد كنسرو بادمجان، سه عدد كنسرو تن، دو عدد كمپوت سيب، يك شيشه مربای هويج و قدری نان خشك و ماست چكيده. يك بسته شمع را هم كه هفته‌ی پيش به تداركات‌چی سفارش داده بودم و چند شيشه‌ی خالی مربا را برای خوردن چای به اين خوان نعمت اضافه می‌كنم - حالا همه چيز مهياست.

پس از مرتب كردن اسباب و اثاثيه، كف سنگر را كه با دو پتو فرش شده است جارو می‌كنم و برای نشستن مهمانان، چند پتوی تاخورده را دور تا دور پهن می‌كنم. مخزن فانوس را از نفت پر می‌كنم و بعد از تميز كردن فتيله و شيشه‌اش، آن را می‌گذارم لب تاق‌چه‌ی دری‌چه‌ی كوچك سنگر كه از شيشه‌ی خاك‌گرفته‌اش فقط می‌توان گردش روز و شب را تشخيص داد.

آف‌تاب كه غروب می‌كند، چای را آماده می‌كنم و كنسروها را برای گرم كردن داخل يقلوی می‌ريزم. ساعتی بعد، مهمانان هم‌رزم‌ام هديه به دست از راه می‌رسند و با من روبوسی می‌كنند و روز تولدم را تبريك می‌گويند. مجلس گرم می‌شود. هر كس از هر دری و هر چيزی می‌گويد و می‌خندد و ديگران را می‌خنداند. حالا سفره را می‌چينم و احسان شمع‌های روشن را كه قبلا در بشقابی چيده، در ميان سفره می‌گذارد تا بعد از اين كه شمع‌ها را فوت كردم، او هم با صدای بلند نوع هديه و نام آورنده‌اش را اعلام كند: "حسن آقا، كنسرو ماهی. داش علی، كمپوت گيلاس. رحيم علوی، سجاده. فرهاد خان، دوبيتی‌های باباطاهر. خودم هم، چون احمد آقا خيلی اهل حاله، جديدترين كار شجريان."

به ساعت‌ام نگاهی می‌اندازم و می‌روم سراغ بی‌سيم. می‌گذارم‌اش كنار سفره و روشن‌اش می‌كنم و ولوم‌اش را تا آخر زياد می‌كنم. فركانس را روی پستو تنظيم می‌كنم و همه‌گی منتظر رسيدن ساعت هشت و نيم می‌شويم.

 

دو

"به پای‌گامون حمله كردن، به پای‌گامون حمله كردن، به ..."

من PRC77 را از روی ميز بی‌سيم مركزی برداشتم و روشن‌اش كردم و فانوس به دست، آن را سريع رساندم به فرمان‌ده. فرمان‌ده در ميان رخت‌خواب‌اش غلتی زد و به سمت من نيم‌خيز شد و در كم‌تر از لحظه‌يی، گوشی را از دست‌ام قاپيد و توی دهنی داد زد: "لخت صحبت نكن، بی‌شعور!"

گوشی بی‌سيم را به من داد و از تخت جهيد پايين. لباس نظامی و بادگير سفيدرنگ‌اش را پوشيد و من بی‌سيم را به دوش گرفتم و شتابان از اتاق خارج شديم.

كليه‌ی نيروهای مستقر در پای‌گاه مركزی در ميدان‌گاه محوطه تجمع كرده بودند و همهمه شده بود. فرمان‌ده به نيروهای داوطلب گروه ضربت تشكيل‌شده فرمان داد تا هرچه سريع‌تر سوار خودرو شوند.

راننده پشت فرمان وانت تويوتا لندكروز در مقابل دروازه‌ی نرده‌يی پای‌گاه منتظر فرمان حركت بود. نيروهای پوشيده در بادگيرهای سفيد پشت خودرو نشسته بودند كه فرمانده خود را پرت كرد توی اتاقك تاريك وانت، بغل‌دست من كه تقريباً چسبيده بودم به راننده و فرمان داد: "يه لحظه هم وقتو تلف نكن!"

بر يال هر كوه كه می‌رسيديم، كوه روبه‌رو می‌سوخت، شعله می‌كشيد، خاموش می‌شد، دو باره شعله می‌كشيد. و داخل اتاقك خودرو گويی با هرم هراس‌آور هر انفجار داغ‌تر می‌شد. و به درون هر دره كه می‌رانديم صدای انفجارهای بی‌شعله به گوش می‌رسيد و هرم هراس‌آور آن با ما هم‌راه می‌شد و داغی آن سوز سرمای شب كوهستان و برف‌های يخ‌زده را به حاشيه می‌راند.

جاده در تاريكی شب می‌پيچيد. راننده با چراغ خاموش و با كمك انعكاس سفيدی برف‌های حاشيه‌ی جاده، از شيب پرپيچ جاده باريك و پر سنگ و كلوخ و دست‌انداز پی‌روی می‌كرد. فرمان‌ده، دستی به داش‌بورد و دستی بر اسلحه‌اش، وقتی كوه روبه‌رو شعله می‌كشيد، جديت چهره‌اش درهم می‌ريخت و هر بار مشتی بر داش‌بورد می‌كوبيد و عتاب‌آلود به راننده فرمان می‌داد تا شتاب بيش‌تری كند.

فرصتی مانده به پای‌گاه، به فرمان فرمان‌ده، راننده در شيب جاده توقف كرد و نيروها از خودرو به پايين پريدند. فرمان‌ده و من در كنار نيروها كه به ستون شده بودند از جاده خارج شديم و در مسير مال‌رويی به راه افتاديم. چند صد متری كه به جلو رفتيم، فرمان‌ده، تا نيروها بی‌سروصدا پيش‌روی كنند، به اشاره دست فرمان سكوت داد.

پای تپه‌ی پايين ورودی پای‌گاه، ستون با علامت فرمان‌ده متوقف شد. فرمان‌ده و من رفتيم بالای تپه و سينه‌خير به محوطه و سنگرها نگاه كرديم: شعله كوتاه می‌شد و بلند می‌شد و آتش در پی هر انفجار انبار مهمات رنگ عوض می‌كرد و دودی به پا می‌كرد و شعله می‌كشيد. بعد شعله‌ها فروكش می‌كرد. علامت دست فرمانده ستون را به حركت در آورد.

نزديك سنگر نگه‌بانی منهدم، فرمان‌ده دستی تكان داد. ستون از حركت افتاد. فرمان‌ده و من رفتيم داخل پای‌گاه كه حالا ديگر فقط دود غليظی از آن بلند می‌شد و بوی گوشت سوخته در فضا پيچيده بود. اسلحه‌يی را از درون برف‌های گل‌آلود محوطه برداشتم و با تكه‌يی گونی تميزش كردم. فرمان‌ده رگباری خالی كرد: جز پژواك تيراندازی، جوابی نيامد. دست‌اش فرمان ورود داد. ستون همهمه‌كنان و پرسروصدا پای‌گاه را برای جست‌وجو اشغال كرد.

سريع به سنگر نيمه‌ويران بی‌سيم رفتم. گوشی بی‌سيم را به حمايل‌ام آويختم. اسلحه را مسلح كردم. به روبه‌رو نشانه رفتم. با ترديد به داخل قدم برداشتم. چراغ قوه را در ميانه سنگر ثابت نگه داشتم. روشنايی كم‌رنگی بر فضای مرده‌ی داخل سنگر پاشيده شد: سفره‌يی بر زمين پهن بود. روی آن شمع‌های نيم‌سوز و كتاب و كاست و كنسروها و نان خشك بود. با سنگ و خاك و شيشه‌های خردشده درهم شده بود. چراغ قوه را به اطراف چرخاندم. نور بر جسد غرقه به خون بی‌سيم‌چی كه هنوز گوشی كنده‌شده‌ی بی‌سيم در دست‌اش بود، از حركت افتاد. صورت كبودشده‌اش نمايان شد. تكه گوشت خون‌مرده‌يی توی دهان‌اش چپانده شده بود. شلوار خون‌آلودش پاره پاره بود.

 

27 آبان 1384

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «133»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

از رنج مميزی

   زنان پارس

نه محدود به «آغاز سخن»

جنبش حقوقی زنان در ايران

زن و هويت‌يابی در ايران ام‌روز

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آشوب زمانه در شاه‌نامه

سعدی و نغمه‌ی ناساز

   ادبيات داستانی

درد دوستی

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه
بی‌سيم‌چی‌ها

دختر رشتی!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از يك شاعر

دل تنگ می‌بری يا ابر چشمان‌ات خاكستری‌ست؟