سال ششم

شانزده تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ايرج كيا

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

جای بازی اين‌جاس

ايرج كيا

 

همين كه تنها ماندند، ف گفت: «می‌آی بريم ماشين‌سواری؟»

م گفت: «باشه.»

ف گفت: «اما ماشين من يه چرخ نداره‌ها.»

م گفت: «خب با ماشين من بريم، جيپ‌ام هنوز تو حياطه.»

ف قبول كرد، اما گفت: «ولی من راننده‌ام.»

م اما قبول نكرد و دليل‌اش هم شلوغی شهر بود: «تازه تو كه گواهی‌نامه نداری!»

ف گفت: «تو هم نداری.»

م مغرورانه پاسخ داد: «اما هر چی باشه من مردم.»

توی جيپ روباز سبزرنگ كه نوارهای قرمز دور تا دور آن را گرفته بود نشستند و رفتند تا در ميان شلوغی شهر گردش كنند.

روبه‌روی پارك توقف كردند، بستنی خوردند، تخمه شكستند و به بچه‌های روی تاب و سرسره و چرخ‌وفلك نگاه می‌كردند.

ف احساس كرد كه خسته شده است و گفت: «بريم از اين‌جا.» و رفتند توی خيابان و بلوار و ميدان‌های شلوغ شهر و جيپ سبز را از لابه‌لای ماشين‌ها و اتوبوس‌ها طوری رد می‌كردند كه ف هم می‌ترسيد و هم غش‌غش خنده‌اش گرفته بود از اين كه ماشين‌ها و موتورسوارها از ترس تصادف با آن‌ها، فرار می‌كردند به گوشه و كنار خيابان.

به آخرهای شهر كه رسيدند، م گفت: «چه‌طوره بريم دريا؟»

ف تعجب كرد: «دريا؟ آخه خيلی خيلی دوره.»

م گفت: «واسه ما زياد دور نيست. تازه! می‌تونيم از جاده‌يی بريم كه پر از جنگل و درخته. شايدم روباهی، خرسی، خرگوشی يا پلنگ هم ديديم.»

ف از خرس و پلنگ می‌ترسيد، اما خيلی دوست داشت روباه و خرگوش‌ها را ببيند.

م به او گفت: «به خاطر تو فقط خرگوش‌ها و روباه‌ها رو می‌بينيم.»

ف اما مثل اين‌كه چيزی يادش بيفتد گفت: «آخه، آخه من و تو كه عروس و داماد نيستيم كه تنها با هم بريم جاهای دور.»

م سرش را پايين انداخت و با خجالت گفت: «خب می‌شيم.» و شدند عروس و داماد.

از حاشيه‌های زرد و سبز و خاكستری راندند و تنها خرگوش و چند طوطی و يك عالمه پرنده كه نمی‌شناختند ديدند، اما هيچ روباهی را موفق نشدند كه ببينند.

م می‌گفت: «اونا خيلی زرنگ‌ان. پشت درختا و تپه‌ها قايم می‌شن.»

ف اولين دريا را كه ديد از خوش‌حالی هورا كشيد و هنوز جيپ ترمز نكرده بود كه خودش را روی ماسه‌های ساحل انداخت.

هی شنا می‌كردند، هی روی ماسه‌ها و شن‌ها غلت می‌خوردند و هی به آن آخرهای دريا نگاه می‌كردند كه ته نداشت و خورشيد هم هنوز نتوانسته بود تا آن ته‌ته‌ها برسد. م خانه‌يی زير ماسه‌ها برای ف درست كرد كه ف اول خوش‌اش آمد، بعد اما گفت: «تاريكه ... تاريكه ... من از تاريكی بدم می‌آد.»

خورشيد خانم كمی ديگر مانده بود تا خودش را توی دريا خفه كند كه آن‌ها برگشتند خانه. برگشتنی اما ف رانده بود و هيچ اتفاقی هم نيفتاد جز آن كه يك بار نزديك بود دو تا گل بنفشه را زير بگيرند ــ در واقع سر و صدای چند زنبور عسل آن‌ها را متوجه گل‌ها كرد ــ و يك بار هم جيپ از روی جدول سيمانی كناره‌ی باغ‌چه افتاد روی موزائيك‌های دره‌ی حياط. ف می‌گفت جيغ وحشت‌ناك گربه‌يی او را هول كرده و م گفته بود اين‌ها همه‌اش بهانه است. اصلا جيپ ماشين دخترها نيست.

م نفس بلند خود را بيرون داد: «اين هم از ماشن‌سواری! حالا چه كار كنيم؟»

ف كمی من و من كرد و آخر سر گفت: «خب تو بگو! اما من يه خرده سردمه. اول بريم تو هال.»

در حالی‌كه آسمان را نگاه می‌كرد، گفت: «باشه ... يه بازی هم هس كه تازه ياد گرفتم، اما تو ترسويی!»

ف ناراحت شد و با بغض گفت: «هيچی‌ام ترسو نيستم. بگو چه‌جوريه؟»

م گفت: «خيلی ساده‌س. فقط يه كمربند يا طناب می‌خواد، اما كمربندش بايد محكم و باريك باشه.»

ف از كمد پدرش كمربندی سياه و چرمی آورد كه بلند و باريك بود مثل مار. م يك صندلی يا چهارپايه هم خواست كه با هم از آش‌پزخانه آوردند. صندلی را زير ميله‌‌يی كه پدر ف به دو طرف چارچوب فلزی اتاق خواب وصل كرده بود گذاشتند. سر كمربند را م از قفل آن رد كرد و بعد آن را محكم به ميله بستند.

م گفت: «راحته. نوبتی می‌ريم رو صندلی و حلقه‌ی كمربندو دور گردن می‌ندازيم. بعد اونی كه پايينه صندلی رو بايد از زير پای اونی كه بالاس بكشه.»

ف هيجان‌زده گفت: «چه خوب! ولی اول من.» و زود پريد روی صندلی. دايره‌ی كمربند سياه را بازتر كرد و موهای زردش را از آن عبور داد. با شادی داد زد: «مانی! من حاضرم!»

گفتم: «چشماتو ببند ... آماده؟ يك ... دو ... دو و نيم ... سه.» و صندلی را از زير پايش كشيدم، كمربند جيرجير كرد و حلقه را تنگ‌تر كرد. ديدم پاهايش به كف قالی نمی‌رسد. صدای خرخر خفه‌يی از لبان‌اش بيرون می‌آمد و دست و پايش مثل كسی كه می‌خواهد در دريا غرق شود، بالا و پايين می‌رفتند.

چشم‌هايش هی گشاد و گشادتر می‌شد و صورت‌اش سياه می‌شد و سفيد می‌شد. ماری روی گردن‌اش حلقه زده بود و آبی زرد مثل چكه سقف‌های كاه‌گلی روی قالی می‌چكيد.

داد زدم: «فرشته! بيا پايين ... بازی تموم شد حالا نوبت منه.»

اما او لج كرده و هی با آن چشم‌های سياه و گشادش دارد مرا نگاه می‌كند. مثل اين‌كه حواس‌اش نيست كه نوبت من است.

«آهای فرشته! تو رو خدا بيا پايين ديگه. آخه نوبتی هم باشه نوبت منه.»

 

Ç