|
|
|
|
||||||||||||||
|
من هرگز «سبكبال» نخواهم شد، پس «رستگار» خواهی شد! بازآفرينی تحليل «سبكبال» كاوه احمدی علیآبادی*
انگار به او میخنديد. چشمهايش طعم تلخ طعنهيی میداد كه به استهزا آلوده شده بود. سنگينی آنها در وجودش لحظه به لحظه طنيناندازتر حس میشد، پس بگذار يك شليك تمام آنها را پايان بخشد! او اينك انسانی را كشته بود. دوستاناش پس از خالی كردن دخل مغازه در رفته بودند، اما او مانده با آنچه كرده بود. او در محل قتل ميخكوب شده بود، انگار وقتی دريافت كه انسانی را كشته است، چيزی از درون او بيرون رفت و او را تهی جا گذاشته بود. او چون يك نوجوان وارد زندان شد و اكنون مردی ميانسال است. تمام اين مدت چون روحی سرگردان، خاموش و فاقد هر نوع شور و شوق و حس زندهگی بوده است. رفتار او آن قدر پسنديده است كه مسؤولان زندان، خودشان (بدون درخواست او) درخواست عفو برای باقیماندهی مدت حبساش كردهاند. او در حضور هيأتی كه برای بخشش وی تصميم میگيرند، اذعان میكند: "من تقاضای بخشش ندارم، چون استحقاقاش را ندارم! اينجا راحتام، چون احساس میكنم بايد اينجا باشم ..." او تمام اين مدت خودش را نبخشيده است. تمام مدت حبس و تمام لحظاتی كه پس از آن شليك گذشت. هيأت ژوری حبس ابد وی را تقليل میدهد و او را آزاد میسازد، اما او هنوز از دروناش آزاد نشده است. او در بند وجدان خويش است. از اين رو، پس از خروج از زندان، سرگردان و بیهدف، همچون روحی سرگردان در ميان مردم پرسه میزند و پس از رفتن مردم، او میماند و آزادی سرگرداناش كه اينك بر گردناش سنگينی میكند. مانوئل به سوی همان فروشگاهی میرود كه بيستوشش سال پيش جوانی را آنجا كشته بود. برای جبران گذشته و حل آن نمك به جا مانده بر زخم وجودش؟ نه، او اميدی به بخشش ندارد! در كتب مذهبی شرايطی برای آمرزش گناهان ذكر شده كه مانوئل با خواندنشان دريافته است، با گناهی كه او مرتكب شده است، هرگز بخشيده نخواهد شد. او حتا نمیداند كه چرا بدان سوی میرود. تلفنی عمومی كه در كنار همان فروشگاه است، زنگ میزند. مانوئل مردد است كه تلفن را بردارد يا نه. گوشی را برمیدارد. شخصی در آن سوی خط از او میپرسد: "كجا بودی؟ چرا نمیآيی؟ ..." گوشی را میگذارد. تلفن باز زنگ میزند. از او سؤال میكند: "دويی، دويی كجاست؟" مانوئل با تعجب میگويد: "اين يك تلفن عمومیست!" گوشی را میگذارد. باز زنگ میزند: "يه سؤال ازت دارم. مقصدت كجاست؟" شخصی آن طرف گوشی پيشنهاد همان كاری را به مانوئل میكند كه سابقا دويی انجام میداد. مانوئل نگهبانی در مكانی را آغاز میكند كه مايلز به او واگذار كرده است. مايلز همچون يك آموزگار يا كشيش برای جوانان موعظه میكند و برای تفسيراتاش، گواهانی از كتب مقدس میآورد. او مدعیست كه: "خداوند میخواهد بداند در گناهانتان كجاييد و در شناخت گناهانتان چهقدر صادقايد. ممكن است بختيار شويد و خداوند سر پيچ زندهگی به شما كمك كند." مانوئل در تعقيب زنیست كه از خانوادهی همان شخصیست كه او سالها پيش به قتل رسانده بود. مانوئل میخواهد به او كمك كند، ولی آن زن به وی اجازه نمیدهد. زن در تصور است كه او را تعقيب میكند و میخواهد مزاحماش شود. مانوئل در برخورد اولاش با وی موفق نمیشود. مانوئل آنقدر در خودش است كه وقتی او را صدا میزنند، متوجه نمیشود. در تمام اين سالها، فكر آنچه انجام داده او را رها نساخته است. مانوئل بار ديگر جلو همان زن سبز میشود و باز میخواهد به هر طريقی به او كمك كند. اين بار شاخهی گلی نيز برای وی آورده است. زن گيج شده است و از او میخواهد صريحتر منظورش را بيان كند. مكثهای مانوئل و موانع درونیاش مانع از ورودشان به آن وادی میشود. او خود را معرفی میكند و از مانوئل میخواهد كه به خانهشان بيايد. خانم ايسلی برای چند خانواده پخت و پز میكند و اين گونه زندهگی خود و پسر سركشاش را میگذراند. مانوئل خيره به عكسی میشود كه در منزل ايسلی قاب گرفته شده است. برادر ايسلی كه او را كشته بود. مانوئل در محل كارش نيز سعی دارد تا به طريقی كمك كند كه گاه نوع آن ياریرسانی خندهدار جلوه میكند، مثل وقتی كه شيشههای بيرون به سبب برودت هوا به شدت يخ زده است و او در حال تميز كردنشان است (پيداست كه در آن هوا باز به سرعت يخ میزنند). مايلز با ديدن اين صحنه به مانوئل میگويد: "تو غيرعادیترين و عجيبترين آدمی هستی كه من تا به حال ديدهام." مايلز شورا را متقاعد میسازد تا مكانی را برای تفريح و ورزش جوانان محل اختصاص دهند. او از اين عمل خيرش راضیست. مايلز جايی كار دارد و مانوئل را به جای خود میگذارد تا برای جوانان حرف بزند. او به جوانان میگويد: "من چيزهايی را كه وقتی به سن شما بودم، برایام مهم بود تا يكی به من بگويد نوشتهام، اما حالا كه نگاه میكنم، میبينم چيز مهمی نيست كه بگم." بچهها كه تنها به خاطر اين كه بيرون نروند و درخت اره نكنند، به ماندن سر كلاس مانوئل رضايت دادهاند، هيچ علاقه و حوصلهيی نسبت به صحبتهای او نشان نمیدهند. مانوئل میپرسد: "كسی احساسی در اينجا ندارد؟" يكی از بچههای رند میگويد: "چرا! من دارم. من فكر میكنم بهتر بود توی جنگل بودم و هيزم میشكستم!" (اميدوارم خوانندهگان اين اثر احساس مشابهی نداشته باشند!) پليسها به دنبال يك مجرم با نام جانی گالووين میگردند. مايلز عقيده دارد اگر گالووين قبلا تخلفی كرده به معنی اين نيست كه حالا بايد حتما برود زندان تا بخشيده شود، زيرا زمان سريعتر از اعمال ما پيش میرود. شايد او بعد از آن با كارهای مثبت خود در جامعه جبران گذشته كند، ولی در زندان به فردی بیخاصيت بدل شود! پسر خانم ايسلی طی قدبازیهای جوانان زخمی میشود. مانوئل به همراه خانم ايسلی به بيمارستان میرود و تا لحظهيی كه او در بيمارستان هست، در كنارش میماند. اين رفتار مانوئل بسيار مورد پسند خانم ايسلی قرار میگيرد، گرچه آن را به زبان نمیآورد، ولی از حركات وی میتوان اين حس او را خواند. او دردلی با مانوئل میكند. نمیداند در تربيت فرزندش سهلانگاری كرده است يا نه. او سعی داشته با پسرش كنار بيايد و خواستههای او را نيز در نظر گيرد. مانوئل وقتی به سر كار بر میگردد، میبيند همان دختری كه پيش از آن بیهوش شده بود، در حال شوخی كردن با پسرهای آنجاست كه از كار او عصبانی میشود. دختر سعی میكند از دل او در بياورد، اما مانوئل بر اين عقيده است آنها زياد با هم جور در نمیآيند. دختر برای جبران زحمات گذشتهی مانوئل از وی خواهش میكند تا برایاش غذا درست كند و مانوئل میپذيرد. او نكتهيی را برای مانوئل فاش میسازد: "اگه نتونی تأثيری رو جامعه بذاری، حس میكنی دو باره میخوای آدم بكشی." او از مادری تنها و مريض مراقبت میكند كه بيماریاش او را به كجخلقی نيز میكشاند، ولی دخترك بیچاره به هر طريقی هست كارها را با تمامی كاستیها سر و سامان میدهد. او احساس نياز خويش را به يك حامی در قامت برادر بزرگتر پنهان نمیسازد. اينجاست كه میتوان پی برد برخی از رفتارهای او، مانند پناه بردن به مواد مخدر و خوشگذرانی، سوپاپ اطمينانی برای اوست تا زندهگی دشوار خانوادهگیاش را همچنان هل دهد. مايلز میخواهد مانوئل را به جلو ببرد تا از بنبستی كه در آن گير افتاده خارج سازد: "بس كن! اتفاقیست كه افتاده ..."» (منظور قتلیست كه مانوئل كرده.) خانم ايسلی تلفن میزند و سراغ مانوئل را میگيرد. پيداست كه در زندهگی او تأثير مفيدی داشته است. او قرار ملاقاتی با مانوئل میگذارد و از وی خواهش میكند كه با پسرش صحبت كند و او را از درگيری با كسی كه وی را زخمی كرده بود، برحذر دارد. مانوئل خود را شخص مناسبی برای اين كار نمیداند، اما خانم ايسلی میگويد به غير از او كسی را ندارد. مانوئل با پسر خانم ايسلی صحبت میكند، اما بیفايده است. او جواب میدهد: "آن گلوله هنوز در تنام هست و اگر من او را نكشم، او اين بار مرا میكشد." مايلز در حال فرار است، چراكه پليس در تعقيب اوست. او همان گالووين جانیست كه مأموران قانون دنبال اويند. جوانان كمتجربه با لو رفتن گالووين تصور میكنند كه سخنان او مشتی مزخرف بوده است، غافل از اين كه آن سخنان عبرتآموز از اين روی به كرات توسط او بيان میشدند كه به دغدغهی اصلی زندهگی وی بدل شده بودند. مايلز در اين جهان گناهی را مرتكب شده بود و پس از آن، جلو گناه برخی را گرفته بود. موعظههای او در حقيقت ديهی گناهانی بودند كه قبلا مرتكب شده بود و ديگر تكرارشان نمیكرد تا هنگامی كه از آنها همچنان بیزار بود. مايلز با كارهای نيك حال و آينده در صدد جبران گذشته است، نه با تنبيه خود يا بريدن از زندهگی. مانوئل و او از دو راه مختلف و در دو جای متفاوت، گذشته و اعمال ناپسندشان را كنار میگذارند؛ يكی در زندان و ديگری در بيرون، چراكه ندامتگاه بايد در درون انسان بنا شود. آنها دو رویكرد مختلف را نيز برای كمك به ديگران بر میگزينند؛ يكی با موعظهی ديگران و ديگری تنها با ياری رساندن بدون هر گونه داوری يا نصيحت. مايلز به خداوند ايمان عيانی دارد، ولی در ايمان به خدای مانوئل بايد درنگ بيشتری كرد. مانوئل ظاهرا به خدا ايمان ندارد، ولی خدای او تصوری در ذهناش نيست (چنانكه بسياری از باورمندان به چنان خدايی ايمان دارند)، بلكه وجدان اوست كه مدام با اوست و ژرفتر از هر باوری در درون انسان است و بيش از هر تصوری وی را هدايت میكند و بر حذر میدارد، همچون معنی نام او؛ «مانوئل» يعنی «خدا با ما». مانوئل برای خانم ايسلی نامهيی مینويسد و برایاش شرح میدهد كه كيست. او اذعان میكند در كتابی در بارهی رستگاری، شرايطی را برای بخشايش گناهان خوانده است: گام نخست پذيرش خطا و گناه، دوم ندامت قلبی، سوم انجام رفتار پسنديده، به خصوص با كسانی كه به آنان آسيب رساندهايم، چهارم رويارويی صميمانه و رو راست با خداوند و پنجم با قرار گرفتن در همان وضعيت پيشين و اين بار متفاوت عمل كردن با گذشته. اينگونه خطاها و گناهان جبران خواهند شد. مانوئل اذعان میكند با اين اوصاف «دانستم كه هرگز رستگار نخواهم شد»، زيرا هر چهقدر سعی كنم نمیتوانم شرايطی را دو باره به وجود بياورم كه در گذشته مرتكب اشتباه شدهام و اينك آن را تكرار نكنم. او نمیداند با وجود پشيمانی و اعتقاد به اين اصل كه رستگار نخواهد شد، آمرزيده شده است! پشيمانی او كه آن قدر ژرف در شخصيتاش تأثير گذاشته، به طوری كه سامان زندهگیاش را بر هم زده و او را به كلی دگرگون ساخته، خود گواه پذيرش توبهی اوست. شايد تفاوت بزرگ راه مانوئل با مايلز، آن دخترك خلافكار و ساير كسانی كه در صدد توبه از گذشتهشان هستند، در آن است كه مانوئل راهی دشوارتر و تحولی عميقتر را برگزيده، گرچه توبههای سايران نيز به حق و به درستی مقبول خواهد بود، ولی تنها توبهی او توبهيی نستوه به معنای حقيقی كلمه بوده است. بايد توجه كرد كه اگر او كسی بود كه به راحتی خود را میبخشيد، آمرزيده نمیشد! او بدون دريافت ابعاد گناهی كه مرتكب شده قادر به گذشتن از آن و بخشيده شدن نيست. مانوئل در راهی كه برای گذشتن از همه چيز برگزيده است، به پسر خانم ايسلی بر میخورد كه قصد دارد كسی را كه زخمیاش كرده بكشد. مانوئل دخالت میكند و به هر قيمتی مانع از مرگ انسانی میشود، حتا به قيمت جان خودش! خانم ايسلی سر میرسد و پس از اطمينان از حال پسرش، لباساش را در میآورد و روی مانوئل میاندازد و سپس سراسيمه برای كمك گرفتن از مردم میدود. مانوئل در بيمارستان است و حالاش رو به بهبود میرود. پس دو گام ديگر را نيز بدانها بيفزاييد: گام ششم پرداخت بهای تاوان اشتباهاتمان و در انتها، رضايت قلبی شاكيان و متضرر شدهگان از ما، اما به راستی آنان با چه تجارب برنده و نقشهای سختی، آزمون زندهگیشان را پس دادند تا در نهايت رستگار شدند!
|
|