سال ششم

شانزده تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

موهبت زيستن در اين مرز پرگهر

به بهانه‌ی بازخوانی جنبش مه 68 در فرانسه و يادی از تير 78 در تهران و ...

شهاب مباشری

 

1

همين شنبه‌ی اخير كه روز اول تابستان بود، بر بدنه‌ی محفظه‌ی برق سر خيابان عفيف‌آباد ديدم كه به زبان انگليسی و با غلط املايی نوشته «عدالت مرده است».

همان وقت، در كنار خيابان يكی از مديران ارشد اسبق شهرداری را، كه هم‌چنان يكی از فعالان سياسی‌ست، ديدم. داشت با آشنايی موبايل‌بازی می‌كرد. احتمالا داشتند پيامك‌های طنز سياسی مبادله می‌كردند. همان‌جا، با آن كه روز شنبه بود و اول هفته، جمع جوان بسياری به سمت مجتمع تجاری ستاره‌ی فارس می‌رفت تا تفريح و وقت‌گذرانی كند، هرچند در صورت بسياری‌شان و بر زبان برخی از آن‌ها می‌شد نشانه‌های نارضايی از محدوديت‌های اجتماعی را رد گرفت، بی آن كه كار خاصی انجام دهند، به جز اين كه متمركز بر آن قرار و برنامه‌يی كه دارند، باشند. تازه، خودم هم با يكی از هم‌كاران روشن‌فكر دانش‌گاهی گپ‌زنان و بی هيچ هدفی در خيابان گشت می‌زديم و از كشف يك كافه‌ی جديد برمی‌گشتيم. موضوع گپ زدن‌مان هم دير شدن پرداخت حقوق ماهانه بود و امثال آن، و البته هيجان مسابقات فوت‌بال يورو 2008.

همه‌ی اين ديده‌ها و اوضاع در ام‌سال است؛ سال 1387، مصادف با سال 2008 ميلادی، درست چهل سال بعد از اتفاقاتی كه تأثير فرهنگی دامنه‌داری در غرب گذاشت، خاصه روی‌دادهای جنبشی مه 1968 در فرانسه كه يكی از شعارها و آمال‌اش جلوگيری از مرگ عدالت بود. از سويی، ماه تير ماه اتفاقاتی‌ست كه حدود يك دهه قبل در كوی دانش‌گاه تهران افتاد و كمّ و كيف آن را كم و بيش می‌دانيم.

در ضمن، فراموش‌مان نشود كه ام‌سال، اوج دولت‌مندی مدعيان عدالت‌محوری، مهرورزی و خدمت‌گزاران در كشورمان، به هم‌راه تمام دست‌آوردها و تبعات ملی و جهانی‌اش، نيز هست.

 

2

چندی پيش كه مقاله‌ی «شبح مه 68»، نوشته‌ی دكتر نادر انتخابی و چاپ‌شده در شماره‌ی 77 نشريه‌ی «نگاه نو»، را می‌خواندم، چه قرائن بسياری برای شباهت رخ‌دادهای آن وقت پاريس و چند سال پيش تهران در نظر اول ديدم. به ذهن‌ام رسيد انجام يك مقايسه‌ی تطبيقی چه جالب است، اما با كمی تأمل آن‌قدر اختلاف‌های اساسی بين آن دو واقعه ديدم كه اينك می‌پندارم چنان كاری، يك فريب انديشه‌مندانه است و حداكثر يك بازی ظاهرا تاريخی! از طرفی، بارها اين درس را خوانده‌ايم كه چه سود از چرخ را از نو اختراع كردن! پس خوب است از فراز و فرود جنبش مه 68 بياموزيم كه در جامعه‌ی ايرانی چه رفتاری شايسته است و چه‌گونه تحليلی از اوضاع می‌توان ارائه كرد. (البته در اين باره نيز در همان نشريه مقاله‌يی از دكتر محمدرضا نيك‌فر به نام «1968: گسترش پهنه‌ی امكان» منتشر شده كه خواندنی‌ست.)

دريك مرور سريع، اتفاقات مه 1968 فرانسه، به هم‌راه مقدمات و مؤخرات‌اش، را چنين می‌توان جمع بست:

حتا دوگل از ابتدای سال 1968 اين كه مشكلی چيزی مايه‌ی نارضايتی‌ست، آگاه بود و نسبت به عوارض‌اش هش‌دار می‌داد. دانش‌جويان در ماه‌های متوالی اعتراض‌های آرام و در عين حال تحريك‌آميزی نسبت به وضع هم‌آهنگ‌ساز و نهادينه‌ی موجود سر می‌دادند. لبه‌های تند و تيز اين ناآرامی‌ها در اعتراض به بازداشت و تهديد دانش‌جويان جنبه‌ی صنفی داشت. كار در ماه مارس و آوريل بالا گرفت تا در آغاز ماه مه با فرمان غيرمستقيم دوگل، به تعطيلی دانش‌گاه نانتر و تحصن در دانش‌گاه سوربن منجر شد. بی‌تجربه‌گی پليس در ورود به دانش‌گاه، و بعد، حمله‌اش به دانش‌جويان و مردم سبب شد تا دانش‌جويان هم خيابان‌ها را سنگربندی كنند. جوانان شرور هم رودرروی پليس قرار گرفتند و بالاخره، بعد از درگيری‌های خيابانی گسترده، چپ‌ها هم اعلام اعتصاب و اعتراض عمومی كردند. در اين فاصله، نخست‌وزير، ژرژ پمپيدو در كشور نبود. هرچند پس از بازگشت به كشور، به درخواست دانش‌جويان كه همه‌گی صنفی بودند (آزادی دانش‌جويان بازداشت‌شده، خروج پليس از سوربن و بازگشايی دانش‌گاه)، پاسخ مثبت داد، اما تظاهرات بزرگ سيصدهزار و به تعبيری يك‌ميليون نفری برپا شد و آن‌جا علنا عليه دوگل شعار داده شد. دوگل به درخواست نخست‌وزير كشور را ترك كرد و هم‌زمان اعتصاب‌های كارگری گسترش يافت و دانش‌جويان پرچم قيام را به كارگران تحويل دادند. كارخانه‌های بزرگ تعطيل شدند، راديو و تلويزيون به اشغال در آمد، جشن‌واره‌ی كن متوقف ماند. دوگل شاكيانه به كشور بازگشت و بر خلاف نخست‌وزير مايل به سركوب شديد تظاهركننده‌گان بود، اما نخست‌وزير به مذاكره با سنديكاها ادامه داد و توافق‌هايی به دست آمد. با اين همه، كارگران هم‌چنان به اعتراض و اعتصاب ادامه دادند. در تظاهرات‌های خيابانی، هم شعار خداحافظی با دوگل سر داده شد هم شعار اعدام سردسته‌ی دانش‌جويان از سوی هواداران راست افراطی. در عين حال، افكار عمومی از خطر انقلاب بيم‌ناك بود، و فضای ملتهب در آستانه‌ی جنگ داخلی متوقف ماند. سياست‌مدران و احزاب چپ به دنبال جانشينی برای دوگل می‌گشتند تا اين كه دوگل نمايش وصيت‌نامه و خروج ناگهانی از فرانسه را راه انداخت. خلاء قدرت و شوك روانی غيبت او در مردم، باعث شد تا دوگل باز در قامت نجات‌دهنده به صحنه بازگردد. در قدرت باقی ماند، مجلس را منحل كرد و بيش از سيصدهزار نفر در تظاهرات ميدان كنكورد از او حمايت كردند. تا نيمه‌ی ژوئن آخرين جرقه‌های اعتراض خاموش شد، تظاهرات ممنوع شد، بسياری از سازمان‌های دانش‌جويی و كارگری غيرقانونی اعلام شد، انتخابات زودهنگام مجلس با پيروزی مطلق راست‌ها برگزار شد.

شد، شد، شد ...

 

3

اين اتفاقات در زمانی رخ داد كه بحران‌هايی از هر دست و شكل كه بنيان اجتماع را بخواهند تكان دهند، وجود نداشتند. حتا همه‌ی اعتراضات برخاسته و در اداره‌ی كامل ساختارهای مدنی بودند. دقت كنيد كه اولين تظاهرات بزرگ به درخواست سازمان‌های چپ شكل گرفت و تظاهرات دومی در حمايت از دوگل، ذاتا خواستار قوام وضع موجود بود. معترضان در روند مدنی خواستار اصلاح و تغيير بودند و عامه هم كه اصلا خواستار انقلاب نبودند.

تمام اعتراضات خاموش شد و در كوتاه مدت، معترضان هيچ دست‌آوردی كسب نكردند، مگر سركوب! با اين همه، بعد از مه 1968 انگار اتفاقی افتاده بود كه نمی‌شد به فراموشی سپردش. هرچند ساركوزی به قدرت كه می‌رسد، می‌خواهد يك بار و برای هميشه ته‌مانده‌ی ميراث آن وقت را به دور ريزد، اما بعد از چهل سال، هنوز به مه 1968 از هر منظری، چه نظری چه عملی، پرداخته می‌شود؛ آن هم نه در محدوده‌يی ملی كه در وسعتی جهانی. در ظاهر جنبش مه 1968، تحركاتی آنارشيستی به چشم می‌آيد كه امكان تداوم ندارند، اما در تأملی دو باره، ويژه‌گی ماندگاری آن را می‌توان در نهاد فرهنگی زيرساختی‌اش رد گرفت: تحرك انديشه‌گانی دانش‌جويان و هم‌آوردی صنفی كارگران.

 

4

حال به شهر خودمان بازگرديم. اين‌جا چه خبر بوده و چه خبر است؟ اگر پاريس و مه و 1968 را برداريم و بگذاريم به جايشان تهران و تير و 1378، ظاهرا تشابهاتی می‌توان جست و مطالعه‌يی تطبيقی انجام داد. اما واقعا، اين كجا و آن كجا! خيلی كه در تأمل و تعقل بخواهيم تسامح به خرج دهيم، شايد كل دوران حكومت اصلاح‌طلبی را بتوان يك اتفاق دانست كه هرچند كاملا بساط‌اش برچيده شد، اما تأثيرات‌اش در يادها مانده است. تازه آن هم، اتفاقی بود كه در يك فرآيند شبه دموكراتيك و با پشتوانه‌يی توده‌يی محقق شد و با استفاده از اهرم قدرت نسبی از بالا در جامعه رخ داد و تا دل‌تان بخواهد پر است از نشانه‌هايی كه حتا نتوانست ذره‌يی از حمايت توده را برای خود نگه دارد.

به نظر می‌رسد، برای آن كه اصلاحی رخ دهد، بی آن كه بخواهيم انقلابی در پيش رو داشته باشيم، بايد مدنيت و روی‌كرد فرهنگ‌گرا را تا اگر نه پايين‌ترين لايه‌های توده‌يی كه تا لايه‌های ميانی‌اش رسوخ داد. البته اين كه آيا چنين فرآيندی شدنی‌ست و اگر آری، چه‌گونه، بحث مجزايی‌ست.

اگر چنان شود، آن وقت ...

می‌توان اميدوار به روزگاری بود كه بالاترين عضو شورای نگه‌بان قانون اساسی‌اش، وقتی كشور و مردم در عينی‌ترين معضلات روزمره دست و پا می‌زنند، به خود جرأت نمی‌دهد بگويد: "هيچ مشكلی در كشور نداريم!"

می‌توان اميدوار به روزگاری بود كه رفتار انجمن صنفی روزنامه‌نگاران چنان منحرف نيست تا اگر قدرت بخواهد بساط‌اش را برچيند، همه‌ی اهالی صنف اعتصاب كنند و هيچ نشريه‌يی را به چاپ نسپارند.

می‌توان اميدوار به روزگاری بود كه هيچ دانش‌جويی مورد تعرض مديران ارشد دانش‌گاهی در محل دانش‌گاه قرار نمی‌گيرد، و اگر مبادا چنان شد، بی برو و برگرد آن مسؤول توبيخ و اخراج می‌شود و از دانش‌جو حمايت می‌گردد و اعاده‌ی حيثيت، نه اين كه بعد از افشای آن فاجعه، دانش‌جوی آسيب‌ديده به بازداشت هم درآيد و ميليون‌ها جوانان تنها نگران چند و چون برگزاری امتحان ورودی دانش‌گاه باشند و بس!

آن وقت می‌توان ...

 

5

هرچند به نظر می‌رسد وقت شعرخوانی نيست، اما چه عجيب و شديد «فروغ» می‌خواندم به مرور مجموعه‌های «تولدی ديگر» و «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...». با اين كه در شعر «پنجره» از «ديوانه‌وار دوست داشتن» می‌گويد حتا «وقتی كه اعتمادش از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر، قلب چراغ‌هايش را تكه‌تكه می‌كردند»، اما ببينيد چه‌گونه از «موهبتِ زيستن» در شعر «ای مرز پر گهر ...» سخن می‌گويد:

... موهبتی‌ست زيستن، آری

در زادگاه شيخ ابودلقك كمان‌چه‌كش فوری

و شيخ ای دل ای دل تنبك‌تبار تنبوری

شهر ستاره‌گان گران‌وزن ساق و باسن و پستان و

                                                پشت جلد و هنر

گهواره‌ی مؤلفان فلسفه‌ی «ای بابا! به من چه، ول‌اش كن!»

و الخ ...

 

Ç