سال ششم

شانزده تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

prometeh2000

[ @ ] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

tasbihi.khazzeh.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

قالی بی‌گل (دو)

در باره‌ی ديوارنگاره‌های شهدا و شمايل‌ها

صالح تسبيحی

 

اشاره:

در گفتار پيشين، نسبت به تصاوير عينی و تمثال‌های شهدا حساسيت نشان داده شد و با ايجاد چند سؤال، در آغاز مطلب قرار گرفتيم، آن‌چه در ادامه می‌آيد، پی‌گيری ريشه‌های گرايش است به عناصر عينی در طراحی تمثال‌ها و شمايل‌های شهدا در ايران.

 

وقتی كه به شهادت اعتقاد داريم، داريم با اين اعتقاد بر وجود جهان پس از مرگ صحّه می‌گذاريم.

آن كه مطمئن از حضور روح مُرده و پاكی و ناپاكی ارواح است بايد به مسيری كه اين روح طی كرده تا به «روحيّت» خود برسد، توجه كند.

شهادت امری نمادين است و روح از عالم جسمانيت و كون و فساد و تباهی، از عالمی كه روزش به روز ديگر بند نيست، و از هر چيز تنها جنبه‌يی‌اش برای مردمان اين جهان قابل فهم است كه با عناصر اطراف‌شان شبيه باشد، آن روح از اين جهان حركت كرده، رفته در سلوكی بی‌قرار، در لحظه‌يی خود را به آغوش عالمی از نورها و نمادها انداخته و شده شهيد.

 

اگر گفته می‌شود شهيدان در جوار ربّانيت زنده‌اند و روزی می‌گيرند، پس از عالم چشم و گوش و دهان و لمس و درد رهيده‌اند.

چه‌طور است كه تصوير همين چشم و گوش و بصر، رنگ‌های جامه و مو با تأكيد زياد در زيبايی‌های صوری و گذرنده، هنوز آن‌ها را رها نكرده؟ نقاشی‌های ديواری و يادمان‌های ديگر شهدا در شهر و ديار من، هدف و علت وجودی خود را نفی می‌كند. با بودن‌اش می‌گويد من نيستم. حتا پيام و بيانيه‌ی خود را رنگ‌پريده و بی‌رمق نشان می‌دهد. برای تأكيد بر رهايی از زندان استفاده كرده. رهايی مرگ شكوه‌مندی چون شهادت، ترجمان شده در زندان تن فيزيك چهره‌ها. حتا گاهی با ايراد و زشتی‌های بصری. آيا اين‌ها باعث نمی‌شود خيال روحانی آدمی محدود به ظواهر بشود. خيال روحانی می‌خواهد مفهوم شهيد را به‌جا بياورد، اما ظاهر شهيد از چهار جهت احاطه‌اش كرده.

در نتيجه، خواسته و يا از سر نادانی، تصاوير ديواری شهدا منظورشان می‌شود «روح وجود ندارد، ايناها، اين هم جسم‌اش»؛ چنين بی‌روح و بی‌جان و چنان بی‌رمق. جسم آن شخص كه رها شده. نيست و نابود شده. حداكثر، در عالی‌ترين شكل ممكن، اين تصاوير اگر خوب طراحی شده باشند و تأخير اوليه‌ی منفی‌شان به حداقل رسيده باشد، حكم نوستالژی كور و گنگی را دارند كه يادواره‌ی يك بُرهه‌ی تاريخی‌ست. چرا؟ چون لباس، نحوه‌ی اصلاح مو و ريش، حتا نگاه، حتا نحوه‌ی خنده‌های آدمی در طول تاريخ فرق و // می‌كند. در هر مرحله از تاريخ، واضح و روشن‌ترين نمودهای پوشش، ظاهر آدم‌هايش است. مثلا به حكم فضای حاكم ريش بگذارند يا نه. و تصويرهايی هست و هستند يادآور تاريخ و آن پوشش‌ها. و البته تصويرهايی خبری و از حماسه تهی. حتا اما، تصاوير ديوارنگاره‌ی مورد بحث و نظر ما، اين‌جا هم گرفتار می‌شوند.

گويی راهی برای رهايی روح نيست. چون ده سال، دوازده سال، هرچند سال ديگر، آدم‌های غريب و ناشناسی خواهند شد كه به جايشان نخواهيم آورد. غريب با ما و غريب با روح و غريب با مفهوم شهادت.

هر تصوير اگر با شناسه‌های زمانی خاص و مشخص محدود شود، در همان تاريخ منجمد می‌شود و نمی‌تواند در تاريخ پس از خود امتداد يابد.

و زمان‌دار و تاريخ مصرف‌دار بودن هر چيز از الوهيت آن به‌سوی و سود ماديت می‌كاهد. جای هدايت شعور ما به سوی عالم معنا، و جای آن كه بخواهد بگويد نحوه‌ی مرگ، عالی‌ترين‌اش شهادت است، جای آن كه بخواهد بگويد و بتواند بگويد مرگی چنين، تمام زشتی‌های ماديت را نابود كرده و غرق در نور می‌شود، دارد می‌گويد اين بينی، اين گوش، همان است كه تو داشته‌ای و داری. با بوی بد و صدای ناخوش. نه می‌خواهد نه می‌تواند بگويد. (كه گاه خواستن، توانستن نيست!)

بايد گفته شود كه ياد، از مقايسات عاری است. يعنی اگر هر زنده، بخواهد خودش را با كه روان مرده مقايسه كند، بايد به جوهره‌ی آن روان، به جهان پس از مرگ نزديك شود. كه نمی‌شود.

هم‌چنين آيا، جوهره‌ی شهادت، چهره‌ی ظاهری شهيد است؟

شكر می‌كنم و می‌گويم شايد! ولی تو مطمئن باش، شايد حالا آن روح شده يك نماد.

وقتی هدف الگو قرار گرفتن آن او باشد، اين ظاهربينی و سطحی‌انگاری سد راه می‌شود.

روان مرده‌ی يك شهيد نماد است. و اگر نمادش مكاشفه و نشان داده شود، روح زنده‌ی من و تو آن را پيدا می‌كند كه خودش را با آن مقايسه كند.

اما با چهره‌ی موقت و نابودشده‌ی يك كالبد، كه حالا مُشتی غبار شده، در اونيفورم نظامی، يا پيراهن مدل فلان كه حالا ديگر تن كسی نمی‌بينی، آيا اين می‌تواند الگو بشود و نمونه‌ی عالی زنده‌گی رو به كمال بشود؟

و شناخته‌يی جاويد بشود؟

اين چهره‌های ناشناخته ديگر كيستند؟

 

نوشتار در همين سؤال بماند تا نوبت بعد ...

 

Ç