سال ششم

شانزده تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رضا چايچی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌اش در اينترنت:

rchaichi.blogfa.com

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

vahidagajani.blogfa.com

 

محمود معتقدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌اش در اينترنت:

mahmoud-motaghedi

.blogfa.ir

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

آثاری از رضا چايچی، وحيد آقاجانی و محمود معتقدی

 

سطح و عمق

رضا چايچی

 

در چشم‌های خيس‌اش خيره شدم

خود را دانه‌يی پنداشتم

كه می‌توانم در مردمكان‌اش

              بارور شوم

آن‌گاه تصميم گرفتم

چشم‌هايش را قاب بگيرم

و آويختم به ديوار اتاق‌ام

اما بعدها كه اشك فرو نشست

حقيقت چشم‌هايش را كشف كردم

ديدم ريسمانی‌ست

كه مرا در بند می‌كشد

و در چاه سياه‌اش

غرق‌ام می‌كند

آن‌گاه تصميم گرفتم

با كلنگ خاك را بشكافم

و برای هميشه دفن‌شان كنم

با پشت بيل می‌كوبيدم

روی خاك.

 

Ç

 

نه اشاره‌يی نه دويدنی

وحيد آقاجانی

 

پيش‌نهادی دارم، عشق من:

بيا يك راست برويم سر اصل مطلب.

يا عاشق نشويم

و يا اگر قرار بر عاشق شدن است

دست از اين شيرين-و-فرهادواره‌گی بكشيم

و در بستر تمسخر تاريخ

«از تو به يك اشاره / از من به سر دويدن»های مضحك ملال‌آور را

به باد اضمحلال بسپاريم

و عشق سادومازوخيستی را به مصرف‌كننده‌گان ابله‌اش.

بيا بی آن‌كه اشاره و دويدنی در كار باشد

هر دو در كنار هم گام برداريم.

با من بيا

اگر عشق را معنای زمانه می‌كنی

                                       با من بيا.

من نيز با تو خواهم آمد

از پس استدراك تو از معنای من از عشق

حتا اگر نپذيری

                با تو خواهم آمد

البته اگر تو بخواهی

ورنه

نه اشاره‌يی، نه دويدنی

گام برداشتن در كنار هم را عشق است، عشق من.

مي‌توانيم با هم باشيم و با خود

مثلا تو خانم مستانه باشی و من آقای وحيد

يا نه ساده‌ترش را بگويم

تو مستانه و من وحيد

موافقی؟

24 دی 1379، تهران

Ç

 

اين صحنه را دو باره بگيريد

محمود معتقدی

 

نترس

چيزهايی‌ست

مثل پرواز نتی گم‌شده

كسی به سراغ‌ات می‌آيد

سطری كه از خواب‌های تو برمی‌خيزد

می‌گويی

مثل پرنده عاشق باش

انگار نگفته‌ای

ميان لب‌ها و آسمان

چه فرقی می‌كند

می‌گويد

برای خودت بوده باش

اين زاويه هم

به تماشای شعر تو نمی‌رسد

سه‌شنبه‌های بارانی و

مردی خاكستری

كه از عمق قاب‌های تو برمی‌گردد

كسی می‌گفت: آبی باش

كنار پرچمی كه با تو خط می‌خورد

می‌شنوی

دل‌تنگی‌های زنی را كه از پايان كوچه می‌آيد

خاموشی و فراموشی

نام درختی‌ست

كه در تو پير می‌شود

بر استوای زمين

مويی آشفته كن

چه ساده‌اند

شكل كلماتی كه تو می‌گويی

در فصل آزادی و

عشق

گلويی در واژه‌های تو سبز می‌شود

شبيه دختران اردی‌بهشت و

پنجره‌يی به سمت شمال

بازمانده رؤيايی قديمی

زرد

نارنجی

تا روزهايی كه از صف خاورميانه می‌گذرد

از كف كاشی و

فانوسی بر تيغه‌های لاجورد

خاطر دل‌ات را

فراموش كن

مادرت می‌گفت: پس چه سؤالی

مگر

به ريشه‌های جهان دو باره‌ات

پرتاب شده باشی

تصويری نشسته بر آب‌های آينه

تا ايست‌گاه‌های بی‌چراغ و

خيابانی تلخ

كه هنوز

بر دهان تو قد می‌كشد

من اين را می‌گويم

اردی‌بهشت 87

Ç