سال ششم

سی تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

prometeh2000

[ @ ] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

tasbihi.khazzeh.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

قالی بی‌گل (سه)

در باره‌ی ديوارنگاره‌های شهدا و شمايل‌ها

صالح تسبيحی

 

اشاره:

در نوشته‌ی گذشته و نوشته‌ی قبل‌تر از آن، نوع نگاه به تمثال‌ها و شمايل‌ها را بررسيديم، اينك ادامه:

 

چهره‌ها و طرح‌ها اين‌جا حكم بيانيه‌ی سياسی صرف را دارند. البته اين اشكال ندارد. به طرح مربوط نيست به سفارش‌دهنده مربوط است، اما عمل شهيد آميزه‌يی‌ست از فعل و انفعالات مختلف كه سياست تنها گوشه‌يی ناچيز بوده از آن و طی طريق عالی او امری‌ست غير مرتبط با قدرت‌ها و حكومت‌ها و در نتيجه غيرسياسی‌ست.

اين كه می‌گويم بيانيه، از استفاده‌ی «حداكثری» از ديواره‌ی طراحی شده پيداست. يك طرف چهره، طرف ديگر فرازی از وصيت‌نامه يا احيانا جمله‌يی از بزرگی در وصف صاحب نقش، و طرف ديگر به‌عنوان پس‌زمينه، گل و بوته و خيل مردمان هم‌سنگر صاحب نقش يا مردم عادی پشت به پشت هم. و حتا در حيرت‌انگيز‌ترين شكل ممكن طرحی نقاشی شده با توپ و تا فكر و لحظه‌ی شبيه به لحظه‌ی مرگ او. همه و همه جا داده شده در يك ديوارنگاره.

حالا همه‌ی اين‌ها را از همين آخری، يعنی پس‌زمينه برمی‌رسيم و عقب می‌رويم.

 

البته پيش از آن بايد بگوييم اين‌ها توی دل من يكی نمانده. اين سلسله سر دراز دارد. اين سهل‌انگاری كه منجر به فاجعه در زيبايی‌شناسی می‌شود و دل هر كسی از اهل ذوق را می‌سوزاند، ريشه در آن ريسه‌ها و سلسله چراغانی‌های كشيده‌شده‌يی دارد كه از برج و مناره و گنبدهای بناهای مذهبی آويخته شده، رنگ به رنگ و پرتوی از الكتريسيته افشانده.

چراغانی اين‌جوری، يا پارچه‌های اعلاميه و راه‌نما و بلندگوها را آويختن و كوبيدن روی خشت‌ها و كاشی‌ها، حرمت حرم را می‌شكنند. و رنگ‌های سبز با نئون و مه‌تابی، حرم‌ها را ناامن می‌كنند.

و آن سلسله ريشه در گل‌های پلاستيكی دارد. توی گل‌دان سيخ و صاف ايستاده. بدون بو و رنگ و هيچ دردسری كه باعث بشود تو به گل به‌عنوان موجود جان‌دار نگاه كنی.

نمی‌خواهد كه آب‌اش بدهی. نمی‌خواهد بگويی گياه جان‌ دارد. نمی‌خواهد برای آن كه سرو خَمان و سبز چمان باليدن و رشد كج نشود، چوبی كنار نهال‌اش ببندی كه نشكند، بريده برگی هم ندارد كه بگذاری توی آب و ريشه بدهد. گياه بی‌جان با برگ‌ها و رگ‌های قالب‌زده‌ی پلاستيكی، نفی روح جاری در گل‌دان‌اند. شايد خودمان‌ايم، روح شهيد هم دردسر دارد كه با تمثال پلاستيكی محو و سركوب‌اش می‌كنيم؟

تمثال زنده‌گی جاويد در خيال ايرانی كجا بوده و كجا هست؟

و در خيال تاريخی جهان، زنده‌گانی جاودان روح پس از مرگ در كجاست؟

در تمام اساطير تمام اديان و تمدن‌ها، اگر منزل گاهی برای روح خير تصور شده باشد، ‌عالمی‌ست رها و راحت.

آرمان‌شهر انست. نمادهای آن آرمان‌شهر هم بسته به ناداشته‌های آن تمدن متكی‌ست بر نقص‌های محيط. هرچه نيست آن‌جا هست. اگر آرمان‌شهر ماركسيسم جامعه‌يی بدون طبقه است از آن روست كه در جو و محيط فيلسوف، فشار طبقاتی كمر آدميان را خم می‌كرده.

و اگر حوض كوثر، چشمه‌ی زنده‌گی‌بخش خضر، سهروردی‌ها را به خيال و شيخ بهايی‌ها را به عمل می‌فرستاد از آن‌رو می‌بود كه عالم‌شان، چه‌بسا عالم ما، عالم تشنه‌گی دائم و رفع عطش است. چنين است آن دايره‌ی آبی جوشان كه گرد و چرخان شده. هزار رنگ شده در دل جنبه‌ی بصری آرمان‌شهر خيالی ايرانی يعنی «قالی» قرار گرفته است. هم‌چنان كه در قرآن نوشته شده، رودهايی از شهد و شكر و شير روان است.

از طرفی صحرای عربستان و كويرهای جنوب و ايران خالی از درخت و رود بوده و گرم و داغ بوده، در نتيجه عالم آرمانی قرآن كريم، به عنوان كتاب مقدسی بر آمده در بطن صحرا، انبوه شده از درختان و چشمه‌ها. از طرف ديگر، اين تصويرها خمير مايه‌ی نقش‌هايی هستند كه به مدد خيال ما شكل نماد به خود گرفته و رودها در قالی از چهار طرف در دو يا سه لايه در حركت‌اند. و آن سطح مستطيلی پهن‌تر در قالی نماد بستر اصلی و دو حاشيه‌ی باريك‌تر، نشان كرانه‌های رود را دارد كه از دو طرف، نقشه‌های انتزاعی رنگارنگ را در خود به حركت در آورده‌اند. اين يك حركت است. همان حركتی‌ست كه از متن مقدس يا روح مقدس به تصوير انجام شده. و جای آن كه از خود گل، خود رودخانه يا حوض جاودانی با پرسپكتيو و تلاش برای بازنمايی واقعيت، ناكامانه بهره بگيرد، نقشی نو آفريده شده كه خبر از غيب می‌دهد. غيب يعنی همان عالم ديگر، يك جايی است «مثل» آن‌جا. قالی اين را می‌گويد. می‌گويد مثل اين‌جا نه آن كه روح در جسميت مكدر زمينی‌اش، در گلستانی نقش بكند با گل‌های دسته و كج و خاك و خُل با دو آب را آن‌چنان كه هست نه، مثالی نشان می‌دهد.

نماد مثالی يعنی نه آن كه چه‌طوری بوده و هست، بل‌كه بايد چه‌طور بوده باشد.

هرچند گرته‌برداری عين به عين و آوردن عناصر قالی در چنين تصاويری خود بی‌راهه‌يی ديگر است. و با اين حرف‌ها و مثال زدن از قالی دنبال مكاشفه در ديد قالی و طراحان آن و بافنده‌گان آن هستم، نه كه ظاهر زبان‌شان. آن نمادها هم‌چون هر عنصر بصری ديگر، حاكی از يك نحوه‌ی ديد نسبت به جهان پيرامون است كه نياز ماست. نه آن كه خود آن نماد چيست. چه می‌گويد مهم است.

جای استفاده از يك درخت سرو با شاخ و برگ و تنه‌اش كه نماينده‌ی تمام عيار يك گونه‌ی نباتی‌ست، بته جقه نقش شده و دارد كرشمه می‌كند.

مثال آن‌قدر كلی‌گو هست كه نوع و گونه‌ی گياهی خاصی از آن سرو و گياه را در بر نگيرد.

تمام درختان تمام تاريخ، از درخت گناه تا درخت طوبا را در بر گرفته و نشان می‌دهد.

چون خود خداوند كه در وحدت تمام خدايان پيشين، مبداء و هسته‌ی هستی و نيستی است و وظايف خدايان آب و آتش و خاك و خاكستر، جدا جدا بوده آمده و جمع در وحدت وجود او شده. شده خدای مثالی نازاده و ناميرا.

از قضا بر خلاف ادعای مدعيان، ديوار نگاره‌های فعلی شهدا با وحدانيت منافات دارند. با مثال واحد تمام عناصر متكثری اطراف ما ناهم‌خوانی دارند.

وقتی گفته می‌شود آن گل يا آن سرو، چون انتزاعی شده قدرت بسط به تمام گل‌های ديگر را دارد، پس نمی‌توان مدعی شد گذاشته شدن يك گل سرخ زمينی با رنگ و بويی ناشی از گونه‌ی گياهی‌اش و فتوسنتز، يا رودخانه‌يی شبيه به آبشار نياگارا را در وسط چهره‌ی يك شخص، نماد جاودانه‌ی تمام گل‌ها و رودخانه‌هاست.

آن رودخانه‌يی كه ميان صورت شخصی مقدس همچون علی (ع) گذاشته شده كجا و آن رود مثالی پر خيال و سرشار از اسليمی‌های قالی كجا. بين تفاوت رَه از كجاست تا به كجا.

وقتی گنبد مسجد شاه (امام فعلی) نقطه در كانون خود دارد و تمام عناصر از اطراف در حركت و لرزش به آن كانون اصلی هستند، نمادها و نشانه‌ها حركت در نقصان آن نقطه‌ی اصلی وحدت وجودی تكانه‌دار و جان‌دار، دارند می‌رسند به مبداء، به آن مركز.

معماری داخلی گنبد از اين حيث كامل‌ترين نماينده‌ی امر قدسی در هنر ايرانی و عالی‌ترين شكل حضور فرستاده‌گان و صالحان و خداوند، خارج از عرصه‌ی زمان و سرشار از اشارت‌های جاودانی است.

گنبد نماد وحدت وجود و حضور يگانه‌ی خداوند است. و خدا آن نقطه است. آن وسط كانون نهايی تمام پراكنده‌گی‌هاست. آن مفهوم مجرد است كه بقايش در نيستی‌ست، در ناپيدايی‌ست. و ارواح روشن‌روان رهيده به توسط شهادت، در حال تبعيد شدن به آن نقطه‌اند. نه آن كه يال و كوپال و پارچه و خان و استخوان چهره‌شان ديده بشود.

ريشه‌يی ديگر، خطای تاريخی ديگر در اين انحراف تمثال‌های مذهبی‌ست.

 

و چون اين بحث اندكی حساس و فكربرانگيز است، گفت و فكر در باره‌ی آن بماند برای نوبت بعدی.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «137»

 

   ياد

ذات زلال و جنون بازی‌گری

نامه‌ها

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (سه)

   هنرهای تصويری

به سوی منفی دل‌تنگی

   زنان پارس

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (سه)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

داستان هفتواد

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی (دو)

   ادبيات داستانی

كسی يا چيزی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چند اثر از دو شاعر

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

يك خط و يازده نقطه

بوی تن‌اش

عشق‌های گريه‌دار!

شعرهای بن‌بست ستاره

زن، تاريكی، كلمات

بايد از يزدان آموخت و سوزاند!