|
|
|
|
|||||||||||||||
|
قالی بیگل (چهار) در بارهی ديوارنگارههای شهدا و شمايلها صالح تسبيحی
اشاره: در نوشتههای گذشته، حرف از تمثالها و انحراف زيباشناسی در آنها رفت. و گفته شد كه اين تمثالهای مذهب با اصل جاودانهگی روح منافات دارند. اگر میپرسی چرا، میگويم برو سراغ نوشتههای قبل. (بخشهای اول، دوم و سوم اين نوشتار انتقادی).
اما از نظرگاه ريشهيابی، ريشهی اين شمايلسازیهای سطحی به شمايلنگاری امامان و معصومان باز میگردد. تصويرانگاری نه چندان كهنهيی كه محصول ذهن تكهپارهشدهی انسان ايرانی معاصر است. چهرههای امامان، نقششده برای عاميانهگی، ميانمايهگی ما. برای فهم كج و كولهی ما. البته از يك تاريخی به اين طرف. اگر نه، امام، علی يا حسين، هشت پر و چهار پر است. كاشیست. يك مستطيل گوشهدار آبیست در كاشیكاری مسجد شيخ لطف الله. هشت پر و چهار پر است. رشتهی بحث پاره شد. و قلم از دستام رفت ... بر خواهم گشت و از اين تمثالها خواهم گفت. حال، بحث «پسزمينهها» بود.
گفتيم نحوهی كلی مرگ - كه شهادت باشد - مهم است، نه آنچه ما ديدهايم. آنچه مرحلهی وصول روح است و خلع تن، به ديد ما يك گلوله، يك انفجار، منظرهی مشمئزكنندهی يك فك و آرواره و سر خونآلود و تن زشتیست كه ديدن ندارد، اما آنچه از منظر سنت و امر قدسی اتفاق میافتد، اين نيست. تصويری ديگر است. روح، مرغ شده، مرغ پران و راحت، روی شاخههای درخت طوبا پريده. در ميان ابرهای گرد شده، چرخان شده، و رنگ به رنگ شدهی قالی آزاد شده. آن تن مهم نيست. چهقدر خون داده و خون رفته. بله، بله! «از خون جوانان وطن لاله دميده ...» يك تصوير است. آيا خونی جوی شده كه آمده پای يك گل لاله بيان بعدی اين تصوير است؟ به گمانام «دميده» شدن لاله، و سرخی دميدن جوانان وطن حالیست مجرد و انتزاعی. خون ما مثالی نيست. گل لاله هم نه. چهطور است كه سربازان جنگ جهانی، آنها كه در راه ميهنشان خون دادهاند، روحشان برای فهم جاويد ما و آيندهگان استحاله كرده در يك نماد معمارانه؟ و شده دروازهی خيابان شانزاليزه؟ etoile كه به معنی ستاره است و Arc de triomphe يا زمان، پيروزی پيروزان را میگويم توی پاريس. چون با برخورد با بنا، و محيط شدن زير آن، آدم ياد يادگاران روزگاری میافتد كه اينها جان خود را برای همين خاك فدا كرده بودند. خاكی حالا راحت و بیخيال داری روی آن قدم میزنی. از همين خاك سنگی و گلی، آجر و آهكی جمع شده و بنايی بر پا شده. شكل نمادين خودش را گرفته. تصور به بنبست رسیده، تصویریست که نمیگذارد آدم خیالاتی بشود. تصویر در خودش محدود میشود و مدام به عنصر درونی خودش اشاره میکند. نه آن که نشانهيی باشد که اشاره کند به عالم دیگر. یا بیرون از خودش. اشارت میکند. اشارت، «زلف» یار است، خود یار نیست. بوی لیلیست در باد، که مجنون را به صحرا کشاند. و همان مجنون حضور لیلی را بر نمیتابید و نمیخواست. فراق و خیالاش را میخواست. تن و چهرهاش را نمیخواست. لیلی می مشکبوی در دست / مجنون نه ز می، ز بوی می مست تصویر شهید، بوی لیلیست. یعنی «باید» باشد. و کوی لیلیست. یعنی «باید» باشد. هلاک انگارههای آشناست. هلاک خود لیلیست در نشانههایی که آدم را به یاد او میاندازد. اشارتیست به قربانگاه. و قربانی، لیلیست به درگاه. آن سنگ قبر کهنهی زن خیاط به یادم میآید که جای چهرهی زن، یا پیرزن، چرخ خیاطی و قیچی روی آن حک شده بود. در قالی با جهانی از انگارههای تشابهی روبهرويیم. جای آن که دشمن را در هیبت هیولایی که در پسزمینهی سیاهی با دندان آفت و پنجهی تیز نشان دهد، از اسلیمی دهان، اژدها استفاده شده است. و پرندهی روح، یعنی همان آدمی که رها شده و تشبیه شده به پرنده، از این دهان میگریزد. تشبیه آدم را به «یاد» حماسه راهنمایی میکند. و خیال آدمی به بنبست نمیرسد. حرکت میکند و از رویداد، تلقی ماندگاری به دست میدهد که هم پیام مورد نظر سفارشدهنده را میتواند برساند، هم معرفت طراح را میرساند و هم مخیلهی من بیننده را با یک اشاره به عالمی پرتاب میکند که اگر باورش هم نداشته باشم، اقلاً از زشتی ظاهرش رنج نمیکشم. و وقتی ماشین سوارم، از کنار آن دیواره که گذشتم فراموشاش نمیکنم. دیوارنگاره، بارها و بارها در جایی ثابت، با آدمی ایستاده در آن، کلاه بر سر یا کتابی در دست، دیده میشود و عابران عبور میکنند. اگر این تکرار روزانه هم نباشد که دیگر تصویر تمام و کمال از یادمان میپرد. یک جا برای شهیدان شهره (و نه کشتهگان در جنگ) قلهی دماوند را به عینه، با همان برف و شکنهای صخرهاش طراحی میکنند. غافل از آن که «رواق» این نماد بزرگ معماری و طراحی، که گاه به شکل طاقنما و گاه به شکل نیمگنبد دیده میشود، گاه محراب است و میآید محل و میشود و طاق راز و نیاز، برای جایگزینی قله وجود دارد و کافیست. «رواق»، مانند هر نماد کهن دیگر، چون الماس است: چند وجهیست. اگر تصویر انتزاعی نوین از یک شهید، ملهم از نقوش سنتی ما کشف یا اختراع بشود، در کنار این «رواق»، آدمی را به یاد کوه، استقامت، گنبد کبود افراخته بر فراز جهان و همزمان آسمان میاندازد، اما دماوند تنها یک کوه است. سنگ است و چوب. یک منطقهی جغرافیاییست که تازه در دورنمای تهران، خودش پیداست. چه حاجت به نقش دو باره؟ آسمان کو؟ ابر کجاست؟ آسمان در فرنگ چین، بیش از هر تمدن دیگر نشان خداوندیست و آنسوزئوس، بر پایهی کلهی «زئوس پاتر» یونانی هم هست که یعنی «پدر آسمانی». پدر بهعنوان دانای کل جایگاهاش در آسمانهاست. در هند همین پدر آسمانی یعنی دایوس پیتار، در آسمان و ابر مهیاست. یوپیتر یا همان ژوپیتر در نزد رومیها هم هست که خداوندگار و «پدر آسمانی» همه است. توضیح واضحات اینجا ندهیم که جا، جای تحقیق نیست، اما آنچه هست، آباد علویه یعنی مراتب پدران آسمانی تا مرتبهی هفتم، تا «أب»، پدر اعلاست که خالق تمام ماست و جایش در «علو» و بالا و آسمانهاست. و نفوس، پس از مرگ، دسته دسته به سویش میشتابند. و مناره به شکل یک دست به بالا اشاره میکند و میگوید: یکی. این نماد است. این مناره آسمان را نشانه میرود چون آسمان چنین و چنان است که گفته شد. برای آن که شهید، جایگاهاش ابدیست و نزد پدر آسمانیست، به حلقهی ارواح خبیثهاش کاری نیست، میان آنها باز به عالم اجسام باز نمیگردد. و از چرخهی باز تولید گرفتاریهای زندهگی تکراری، رها شده و به آن آسمان کوچیده. اما نمادش میتواند یک رنگ باشد. همان رنگ همین آسمان. رنگ آبی کهن فیروزهيی. یک تاش. یا شکلی انتزاعی و مدرن که در عین توجه به نقوش و نگارههای رواقها و مهرابهای قالیها، بتواند کارکرد آسمان را داشته باشد. کارکرد مناره را داشه باشد. به عالم دیگر اشاره کند. انسان معاصر هرچند با تهیشدهگیهای جدیيی مواجه است، اما از انتزاعگری و مثالسازی اشباع شده. و توانمند شده تشبیه کند به امر مثالی. و قوای انتزاعیاش را به کار اندازد و جای کشیدن کوه و سنگ و چوب، برود با هنر، به ستایش وجه اسطورهيی روان خویش بپردازد. این مبحث در بارهی تصویر به مثابهی رسانه است. خوب، میخواهد گفته شود این شهید شده. روحاش آزاد شده. اما جسم، چهره، ریش و سر و گرد و بر و رو همان نفساند. چهطور روی اینها پا گذاشته آنوقت اینها را باید باز کشید باز سخن از اینها پرداخت؟ چهره در عرفان اشراقی، چه پیش از اسلام چه پس از آن، با عنایت به آتش و نور سفید میاناش، نورانی میشود. روشن میشود از شعلهی شهود. و پیش از عمل وصول (شهادت) روشن و نوردهنده میشود و آماده ... انگار چهرهی نورانی پیش درآمد همه نور شدن خود اوست. این عالیترین نماد است که جای استفاده از رخ عادی، و حتا استفاده از فیلترهای کامپیوتری برای نشان دادن نور، نور بشود یک نماد. در قالی، به عنوان مثالی که مدام اتکا به آن میکنم، نور گاه در مرکز، مشغول پراکندن روشنیست، و مراتب آن دور میشود تا به تاریکی، و گاه «بت شعله» شده در کنارهيی دارد پرتوافشانی میکند.
سخن راجع به به شهيد و گل قالی و عروج ملكوتی، بماند برای نوشتار بعدی ...
|
|