سال ششم

سيزده مرداد 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مژگان جعفريان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mojgan.jafarian

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

جامعه‌پذيری جنسيتی و عدم تکامل انسان‌ها

نوشته‌ی مايكل ابساتز*

ترجمه‌ی مژگان جعفريان

 

زمانی که پسرها و دخترها در نقش جنسيتی مناسب خود (از ديدگاه جامعه) اجتماعی می‌شوند، مجبورند از برخی چيزهای مهم دست بکشند. دخترها تشويق می‌شوند تا سربه‌زير و مهربان باشند و همه‌ی انرژی خود را وقف جذاب بودن خود کنند. آن‌ها قدرت عصبانی شدن، جسارت، هدف‌مند بودن، سياست‌مدار بودن، اجتماعی بودن و در نهايت مقتصد بودن را از دست می‌دهند. از طرف ديگر، پسرها اجازه‌ی دست‌رسی به قدرت در جهان پيرامون را به دست می‌آورند، اما اين مسأله مستلزم آن است که از احساس ترس، آسيب‌پذيری و درد و ناراحتی دست بکشند.

«سام كين» در شعر «آتش در دل»1 چنين می‌گويد: «مردها به احساس قدرت می‌رسند و زن‌ها به قدرت احساس. مردها به امتياز اعتنای همه‌گانی دست می‌يابند، در حالی که زن‌ها از امتياز حضور در حريم شخصی برخوردار می‌شوند. مردها به تصور واهی توانايی مديريت و زن‌ها به وهم حس امنيت راه می‌برند.» اين وضعيت منشاء تمايل به جنس مخالف می‌شود.

به اين ترتيب، هم پسر هم دختر خود را نيمه می‌كنند و اين گونه انسان‌های ناقصی می‌شوند که برای کامل شدن به يک‌ديگر وابسته‌اند. مشکل اين فرآيند آن است که دختران و و پسران احساس كم‌بود می‌كنند و زنده‌گی‌شان صرف آه و دريغ برای اين «نداشته‌ها» می‌شود. غم و افسوس سبك زنده‌گی آن‌ها خواهد شد و در نهايت يکی پرخاش‌گر و ديگری افسرده. پسر و دختری که از نظر شخصيتی کامل نيستند، زمانی که در آستانه‌ی بلوغ هم‌ديگر را می‌بينند، دچار عشق يا درگير يک وابسته‌گی متقابل می‌شوند. دختر نياز دارد که پسر قوی و جسور باشد و پسر نياز دارد که دختر مهربان و دل‌سوز. دختر جذب روحيه و زور بازوی پسر می‌شود و پسر جذبِ جذابيت دختر.

آن‌چه رخ می‌دهد، شروع يك بازی جنسيتی‌ست كه در آن است هر يك به ديگری نياز پيدا می‌کند، اما در سطحی عميق‌تر نمايشی‌ست از رنج و آزرده‌گی به خاطر چيزهايی که ندارند. اين توأمانی آزرده‌گی و جذابيت آتش‌بيار ناسازگاری در روابط طولانی‌مدت می‌شود. زنان و مردان پرخاش‌گر و افسرده از عشق به يك‌ديگر به نفرت و بی‌زاری از هم می‌غلتند؛ نفرتی كه در واقع از خود دارند. اين تنفر از خود از دسته‌يی از ارزش‌ها نشأت می‌گيرد که برای هيچ کدام قابل فهم نيست. چرا بايد خواسته‌ی دخترها خوش‌اندامی و زيبايی باشد؟ چرا پسرها اجازه‌ی گريه کردن ندارند؟ چه کسی اين قواعد را وضع می‌کند و چرا ام‌روزه اين قواعد هنوز رايج هستند؟

زن‌ها از لحاظ زيست‌شناختی بايد به دنيا بياورند و  شير بدهند، آن‌ها موظف‌اند که بچه‌ها را پرورش دهند. مردها آندروژن و تستوسترون دارند و اين، آن‌ها را فعال‌تر و جنگنده‌تر می‌کند. آيا اين زيست‌شناسی عين سرنوشت است؟

«هرب گلدبرگ» و هم‌كاران محقق‌اش بيان می‌کنند که چون مردها نوعاً در جنگ‌ها می‌جنگند و برای کشورشان می‌ميرند، پس بايد مغزشان را برای قبول نقش‌هايی هم‌چون سربازان و جان‌بركفان شست‌وشو داد. برای موفق شدن در اين امر، بايد پسرها را از عاطفی بودن و مسؤوليت مراقبت از ديگران آزاد ساخت. مردهايی که زياد مهربانی می‌كنند، قادر به اخراج کارگران و کشتن دشمن نيستند. اما اگر تمام جامعه دچار کم‌بود عاطفه شود، نابود می‌گردد. ديگر کسی از بچه‌ها مراقبت نمی‌کند و به‌شان غذا نمی‌دهد. بنا بر اين، به زن‌ها نقش پرورش‌دهنده‌های اوليه داده می‌شود.

زنانه‌گی و مردانه‌گی ساخت‌هايی اجتماعی‌اند. بی‌گانه و ناآشنا نگه داشتن زن و مرد از [خصوصيات] يک‌ديگر منجر به ايجاد يک ميل عاشقانه‌ی رازآلود می‌شود که اشتياق به شناخت يک‌ديگر و جاذبه‌ی کشف يک بی‌گانه را به وجود می‌آورد. راز و رمز اين عشق وقتی که از ابتدا پسرها و دخترها تشويق شوند تا کامل باشند، قوی نيست. مشکل چنين عشقی آن است که بر پايه‌ی انتظارات غلط و باورهای غير واقعی از دست‌آوردهای رابطه استوار است. آن گاه كه روابط طبق انتظارات آرمان‌گرايانه پيش نمی‌رود، جفت‌ها برای رهايی از تنگ‌نا جدا می‌شوند.

قرار است پول زيادی از جامعه‌پذيری نقش‌های جنسيتی در بيايد. پسرها برای اين که مردانه‌گی خود را ثابت کنند، محصولات بسياری هم‌چون ماشين‌های سنگين، مثل کاميون، ون‌های ورزشی و ماشين‌های مسابقه می‌خرند. دخترها هم لباس می‌خواهند و لوازم آرايشی و چيزهايی از اين دست. رستوران‌ها فقط غذا نمی‌فروشند بل‌که يک جو عاشقانه هم فراهم می‌کنند. نگه داشتن هر جنس در نقش‌های محدود و مشخص خود، باعث ايجاد اضطراب در بين زن‌ها و مردها می‌شود. و برای تسکين اين اضطراب، آن‌ها به خريد چيزهای غير ضروری رو می‌آورند.

از آن‌جا كه زنان مهارت‌های ارتباطی و تربيتی دارند، اما جسارت و پرخاش‌گری نه، نقش‌های آرام‌کننده و تسکين‌دهنده را به خود می‌گيرند. بعد از چندی كه آن‌ها با اين نقش اشباع شوند، يا صحنه را ترك می‌كنند يا سرکش می‌شوند. مردها از بی‌اعتنايی زن‌ها [نسبت به مسؤوليت‌شان] احساس خطر کرده سعی می‌کنند آن‌ها را بيش‌تر مهار کنند. [به اين ترتيب] دل‌هره، ترس و پرخاش‌گری به طور معمول رايج می‌شود، در ضمن آن كه هر جنس بر ديگری می‌تازد. همين طور آن دسته از هم‌جنس‌ها را مسخره و شرمنده می‌كنند كه از همانندی با ديگران امتناع می‌ورزند. خانم‌ها مورد تجاوز قرار می‌گيرند و داغان می‌شوند و آقايان هم در درگيری‌های خيابانی از پا در می‌آيند. خشونت خانه‌گی و اعتياد به مواد فقط دو نمونه از عوارض فرآيند اجتماعی شدنِ ناكارآمد است. پرخاش‌گری، خشم و نياز به فرار اولين نتايج سيستمی‌ست که افراد را غير انسانی و محدود بار می‌آورد و آن‌ها را با شخصيتی نصفه و نيمه قالب‌بندی می‌كند.

اگر جنسيت را با اين روند اجتماعی شدن تعريف نکنيم، طيف وسيعی از رفتارهای انسانی را می‌توان ديد. پسرها قوی، جسور، عاطفی، حامی و ... هستند و دخترها نيز همين خصوصيات را دارند. همه نگران‌اند كه آن زمان آيا می‌توانيم دختر و پسر را از هم تميز دهيم. آيا ديگر دخترها و پسرها عاشق هم می‌شوند؟ آيا ازدواج می‌کنند؟ آيا بچه‌دار می‌شوند؟ به نظر من، بشر در وجود خود کشش ذاتی در برقراری ارتباط جسمی و عاطفی با ديگر هم‌نوعان را دارد. هرچند عده‌يی تحت تأثير جاذبه‌ی هم‌جنس خود قرار می‌گيرند، عده‌يی ديگر جذب  جنس مخالف می‌شوند و اين گونه نسل بشری بقا می‌يابد.

اگر پسرها معقول و محاسبه‌گر در اجتماع پرورش نيابند، چه کسی در جنگ‌ها مبارزه کند؟ [در جواب] شايد بتوانيم راه‌کارهای صلح‌آميزتری را برای حل اختلافات پيدا کرده و منابع آن را در اختيار همه‌گان قرار دهيم. شايد مردم شادتر و کامل‌تر شوند و توان بيش‌تری در ارتباط برقرار کردن پيدا کنند. شايد بازی «شرم - سرزنش» در جنگ جنسيتی پايان يابد و تعداد موارد تجاوز و سوء استفاده‌ی جنسی به طرزی باورنکردنی کاهش يابد. اگر اعضای جامعه اجازه داشتند تمام توانايی‌هايشان را رشد دهند، شايد با افراد عصبی، پرخاش‌گر و افسرده‌ی کم‌تری روبه‌رو می‌شديم. بدون نياز به «اثبات» زنانه‌گی و مردانه‌گی، شايد هر دو جنس بتوانند وقت و توان و مهارت‌شان را به خلق دنيايی صلح‌آميز اختصاص دهند كه در آن نيازهای اساسی هر كسی تأمين و رعايت می‌شود.

منبع: هفته‌نامه‌ی «مك»، شش نوامبر 1997، دوره‌ی 88، شماره‌ی 21

 

* مايكل ابساتز (Michael Obsatz) پژوهش‌گر، استاد و مدرس جامعه‌شناسی و روان‌شناسی‌ست، دارای گواهی دكترای تخصصی در رشته‌ی «روان‌شناسی آموزشی» از دانش‌گاه شيكاگو. برای آشنايی بيش‌تر با او صفحه‌يی را که در وب برای معرفی‌اش آماده شده، بخوانيد.

 

1- Sam Keen, "Fire in the Belly"

Ç