|
|
|
|
||||||||||||||
|
زندهگی كسریست كه هرگز ساده نمیشود مريم ابوالحسنی*
1 آمدی که بروی. دلتنگی از دستانات میچکند، رفتن برای تو هرگز تمام نمیشود. تو هر روز میروی - عطش دلتنگی وادارت میکند – همه دلتنگ شدند حيف، اما تو هنوز دلتنگ نشدهای! همه را خاکستر کردی اما، خودت هنوز در حال سوختنای ...
2 خود را به باد ديوانه سپردهام. حس میکنم تپشهای قلباش را ميان انگشتان سرخام، و جادوی باد و خاک، میدوند رقصان ميان درختان عريان ...
3 ديگر هيچ چيز نمانده، همهی صحنهها را دزديدی، رنگهای ديوار را اسير کردی و لبخندها را کشتی، اشکها را تنها گذاشتی و همهی صحنهها را دزديدی. ديگر هيچ چيز نمانده، به جز من که همچنان گوشهی ديوار کز کردهام. منتظرم تا بيايی و با چشمانات دوباره وجودم را پاک کنی، صحنهها را بدزدی ...
4 در قلبام عکس دختری را میبينی که در هوای رعد و برق درختی را در آغوشاش گرفته است ...
5 زندهگی کسریست که هرگز ساده نمیشود ...
|
|