|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از شش شاعر آثاری از ايليا ديانوش، محمود كوير، مريم ت. ، مهرداد شهابی، شهرزاد درويش و مريم ملكدار
ايليا ديانوش
چه مادرانه و مهربان بود خاکی که تو را در بر داشت و چه نرم و پذيرنده پاهای لرزان ما را در بر میگرفت
میگفت: ـ آهسته و آرام بياييد، همهی فرزندان من! ندايمان تازه به خواب رفته است.
مارها از ميان پاهای ما بر سينهی خاک میخزند و نيشهايشان را نشانمان میدهند
ما در سکوت میآييم و در سکوت میرويم؛ جای نوازش خاک دلخون بر پاهايمان نمايان است و جای بوسههای ما بر سينهی خاک سرخ و سوزان بر لبهايمان ندايان
محمود كوير
دختر تمام مادران زمین با پيراهنی از خورشيد و آه ايستاده بر خاکريزی تاريک کنار ماه و هدهدی سياه. پروانهيی پريشان از پيشانیاش بر میخيزد به سويی خدايی که نيست!
باد و بوی خانههای سوخته و خنجرهای خيس. کلماتی زخمی مويهکنان درخواب درختان و سنگها میدوند شيون، برهنه بر درخت و خاک پيشانی میکوبد و از کاکل خورشيد خون چکه چکه بر پيشانی و پيراهن و گيسوی ما می چکد. هزار هدهد سرخ بر ديوار سحرگهان سر میدهند آوازی نخوانده را: «ايها العشاق آتش گشته چون استاره ايم / ما چو کوه آهن ايم آخر چو سنگ خاره ايم»
مريم ت.
ايستادهای روبهروی من چشمهايت از پس نقاب شيشهيی با من دشمناند
من دستانام را بلند میكنم و انگشتانام را به نشانهی پيروزی نشانات میدهم ناگهان تو جنينی میشوی كه ستون نازك مهرههايش را گلولهيی دريده باشد
سكوت میكنم
نگاهام را به سياهی باتوم فرا میخوانی و خنجری كه در آستينات پنهان كردهای
بعد جوانی میشوی با پهلوی شكافته فرق شكافته خون خون خون تمام خيابان انقلاب تا آزادی آزادی
من ايرانیام اهل همين آب و خاكام تنها فرياد اعتراضام را سكوت كردهام دشمن من نيستم
صدای سكوتام را بر نمیتابد گ...لو...له
مهرداد شهابی
به حرمتِ اشکی در دو چشم بیتقصير درختِ خشک سبز میشود ميانِ کوير مدام پخش میشود نمايشی ديگر ولی به نام حقيقت شکسته اين تصوير تمام پنجرهها نيمه باز منتظرند ... هنوز مانده اميدی به انتهای مسير کدام ماه میرسی به برج آزادی؟ جوانی تقويم هم گذشت تا شد پير صدای معترضان در کتاب تاريخ است نمیرسد به کسی دستِ واژههای اسير قسم به لبهای بستهی عدالتخواه سکوت حرفِ بدی نيست، «گوشهاتُ نگير!»
شهرزاد درويش
سايه
روشن
تمام
حجم خاطرهات را با خود برد
باور
كن گمشده دستانی خيس از اشك وسوسهی تكرار نم آهنگ باران بر بوم آبی آسمان رنگهايی كه میآيند و میروند و خسته نمیشوند زرد، سبز، نيلی ... و افسوس ِ شبيخون خاكستری بر پرنيان رنگينكمان ميان سايههای مهگرفته دستهای كسی در آسمان گم میشود ...
مريم ملكدار
پس از سالها دويدن به کوچهيی رسيدهايم بنبست و شيشههايی که آن طرفاش پيدا نيست
انگار دنيا وارونه شدهست که خدايان روی زميناند و انسان روی کرهی ماه
چه کسی را صدا میزنی؟ تو حتا خدايی برای خود باقی نگذاشتهای حالا خودکارت را زمين بگذار و با من بيا
بيا! اين تکه سنگ سهم تو از آن انفجار بزرگ خدايی بتراش در خور پرستش شايد اينبار رستگار شديم
|
|