|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر آثاری از شاپور احمدی، انسيه سياوش، مهرداد شهابی و عطاءالله آشتيانی
شاپور احمدی
زره نيمهبافته را کناری مینهم در کنار برگها صداهايی میخوانم از زبور مانی1 خطوطی میشنوم. واژهيی گنگ اما پرشاخوبرگ پنجه زده است در آشيانهی ما. هنوز آن را نگفتهايم سيمرغ هم نديده است.
ريشههای خوشبوی پيچدرپيچ با کدبانوی خستهی خاموش پچپچی میکنند از زمستانی که چهل سال نطفهی فلزگون کيومرث میتراويد در نم و خاک.
هاجوواج از روشنايیهای خاکیگون خاموشی را چندان در مینورديم که رودی زمزمهکنان از پيش به زانوان سفيدمان میرسد.
از آرايشگاهاش در بابـل دم میزند آنجا که روسپی پاکدامنی بود و ساکنان هر هفتهی سياره مهمان او بودند. در سپيدهدمی پای مردی را با عطر شست و با گيسواناش خشک کرد.
اکنون نيز که سوادی اندک و چشمانی بیسو دارد الفبای خورشيد و پسرهايمان را پاس میدارد مبادا دستههای حروف متلاشی شوند. از اين رو کمتر کسی را روانهی کرانه میکند. هر بار پارهيی از جسدها بيرون میمانند و کمرنگ و بیشکل به خانه میجهند: بیدست و پا، ششانگشتی، با حروف اضافی. پس يکريز تقه میزند به جمجمهی ماه. میزند تا ديروقت خمير گرم پيکرش به خواب رود در برجها، برجهای نيمهشبان. يلی يلی ما سبقنی2.
از لابهلای پردههای تاريک زاده میشوند بیوقفه پرندهگانی که از سيبری رسيدهاند در آفتابی بیاسب و ارابه. نزديک است پانزدهساله شوم. خدايا من زندهگی نکردهام بگذار ديگری باشم3.
ستارهی گداختهی جسدم از تب میسوزد. در جامهی سپيدهدمان میبينم کدبانويم نشسته است و نفسهای کشتی اندوهگينمان را میشُمُرَد تا سرانجام با کتابخانهی خيس و قاشقهای چوبی موشهای قهوهيی و گلدانهايی که گربهها جويده بودند نمکدان و سبزیهای خورده شده رختخوابهای فرسوده به سستی در منزلگاه سوزان ماه در هم شکند.
بهروز پورعلی
از اندوهی که پا میگيرد نرم نرمک گريزی نيست
کنار تختخواب خالی چمدانی انتظار میکشد و ردِ چشمان او بر تمام آيينهها جا مانده
ديگر اين خانه جای ماندن نيست.
مهرداد شهابی
من غرق شدهام، اينها فقط مرور خاطراتِ ماست! ... [عقربهها روی صورتِ ساعت قدمزنان سوتزنان]
گريه میکردی، ولی بیصدا پيله بسته بودم به دور دستهای تو ترسيده بودم!
تو در سکوت، به انتظار کرم ابريشم فکر میکردی، ساعتِ بیخيال به پروانه؛ و من، با اضطراب، به جليقهی نجات!
[عقربهها روی صورتِ ساعت ثابت ساکت]
وقتِ پروانه بود کسی شبيه من در عمقِ چشمهای تو، ميان امواج کمک میخواست ...
عطاءالله آشتيانی
قدم، قدم پيادهو هماه با سمفونی موزائيکهای لق آخرين نخ سيگار دستها حائل بين باد و آخرين کبريت سوز، سرما خلوت خيابان سگهای بیخانومان وحشت، فرار به نقطهيی که دو خط خيابان به هم میرسند
|
|