|
|
|
|
||||||||||||||
|
نقارهی آفتاب زرد، بخش سوم محمود كوير
اشاره: بخشهای اول و دوم اين نوشته را در شمارهی 165 و 166 بخوانيد.
از آن دورها، سمت و سوی سمرقند بود يا هرات، يکی در جواباش خواند. سکوت شد. يکی گويا از جانب بصره. دوتا از دامنههای قافلانکوه و تپههای آبيدر. از دريا باران شمال. از درههای میگون. از قلههای توچال. از سواحل سوختهی جنوب. هی هی هی، هيهای و های و هو. دف. دف دفدف دل و های های کوليانهی لبها. بعد يکباره از هزار و يک سوی هر کوچه و باغ صدا برخاست: هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرويم عزم تماشا که راست ما به فلک بودهايم يار ملک بودهايم باز همان جا رويم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتريم وز ملک افزونتريم زين دو چرا نگذريم منزل ما کبرياست پيرمرد از درخت پايين پريد. آن سوی خيابان گرگ بود و کلاغ. پيرمرد چرخی زد و دستافشان و پاکوبان به صف گرگان زد: ای لوليان ای لوليان يک لوليی ديوانه شد طشتاش فتاد از بام ما نک سوی مجنونخانه شد میگشت گرد حوض او چون تشنهگان در جستوجو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد بازی مبين بازی مبين اين جا تو جانبازی گزين سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد در هم پيچيد و تا شد و بر خاک افتاد. صف گرگان غلبه کرد و خيز برداشت و تاخت زد و غبار بود و داد بود و کبود بود. و قوقوی مرغان سربريده و قار قار کلاغ و گردنههای بیقرار و کتلهای کمين. خار و خنجر و جر جر جر. دار، دار بود. از شيراز دار بود تا هرات. از هرات دار بود تا بلخ و بعد. ديوان بلخ. ملائک عذاب با شمشيرهای آخته در آسمان در آمد و شد. قاضی القضات و حاکم شرع و امير و محتسب و گزمه همه هم شکل و هم لباس. صورت نداشتند. يک حفرهی خاکستری و. مثل يک هالهی نور. و ميان آن يک لکهی سياه. مثل يک داغ. مثل نفرين. مثل دشنام. همه پيراهنهای بلند و بیيقه. صف زنجيريان. بند در بند. زنجير در زنجير. قفل بر قفل. هر قفل به هفتاد من و بر هر پايی سيزده بند گران و قاريان ايستانيده بودند تا قران خوانند. همه آيات قتال و مشتی رند را سيم داده بودند که سنگ زنند. زنجيريان و بنديان را خواندند: - مانی، پسر فاتک همدانی! شغل؟ نقاش پيامبر يا پيامبر نقاش. پوستاش برکنيد و بر دروازههای همدان بياويزيد. - مزدکِ بامدادان! شغل؟ آموزگار. اتهام: الحاد، ارتداد، اشتراک. در زمين بکاريدش بر سر با سيزده هزار از پیرواناش. - حسين منصور حلاج! شغل: نويسنده، شاعر، آموزگار. چه میگويد اين سگ؟ حق حق، انا الحق! سيصد تازيانهاش بزنيد. - لا تخف يا ابن منصور! پس دو دستاش ببريد. - لاتخف يا ابن منصور! پس دو پايش ببريد. - لاتخف يا ابن منصور! پس دیروز بود که بردارش کشيدند و امروز بود که پيکرش در آتش بسوزانيدند و فردا بود که خاکسترش بر دجله ريختند. - رقعه بر رقعه. هزار فتوا. همه از ائمهی شرع. قرمطیست. زنديق است. باغیست. طاغیست. بـهايیست. بلشويک است. از بهر قدر خليفه و هتک حرمت خلافت جمله را بر دار بکشيد. و خروار خروار از کتب اين روافض را بفرماييم سوختن به ری. - عين القضات همدانی! شغل: آموزگار، فيلسوف. اتهام: سيصد گل سرخ يک گل نصرانی مار ا ز سر بريده میترسانی ما گر ز سر بريده میترسيديم در محفل عاشقان نمیرقصيديم. - طناب! طناب بياوريد! - شهاب الدين سهروردی! نمیخواهد بگوييد. میشناسماش اين کافرک همدانی را. در بوريايش بپيچيد و آتشاش زنيد. ميرزا جهانگير خان، ملک المتکلمين، ميرزادهی عشقی، فرخی يزدی، سعيد سلطانپور - چرا همهی عاشقان شاعرند! بشکنيد اين قلمها را! بشکنيدشان! ميخ. مفتول. طناب. تپانچه. اين کيست؟ - قائم مقام فراهانی! شغل: وزير بزرگ! اماناش ندهيد. - سوگند خوردهايد و قرآن مهر کردهايد که خوناش نريزيد. - خپهاش کنيد اين حرام لقمه را. خپه کنيد که خاقان بزرگ از خوشی در پوست نمیگنجد. کجاست اين مليجک پدرسوخته که قری بدهد و ما را بخنداند کمی. بدهيد فوارههای کاشی باغ شبنما را راه بياندازند. بدهيد سربريده بياندازند روی حوض بگردد. کيفمان کوک شود. اين امام جمعهی قرمساق تهران کجاست برایمان آيينه قران بگرداند و اسپند دود کند. میخواهيم برويم زيارت. زيارت اين شاعر زيبا. زيارت طاهره میرويم. دادهايم پس از آن که اهليل باشی کارش تمام شد، در بالاخانهی کلانتر تهران خپهاش کنند. کجاست اين داماد زباندراز و فضول ما؟ کمی ما را اندرز دهد تا خوشخوشانمان شود - قبلهی عالم! ميرزا تقی خان نيامده است. رفته باغ فين حمام کند. - کدام ميرزا تقی خان؟ آن نادان که سخن از اصلاح امور میکند و تيغ حرفهايش دل نازک ما را میآزارد؟ پس مگر اين مرتيکه تاريخ نمیخواند؟ مگر اجداد ما را نمیشناسد؟ مگر آغا محمد خان را نمیشناسد. تاق نصرت از کلهی بريده نديده است؟ زير باران خون دروازههای کرمان را پس که گشود؟ هفده من از تخم چشم کرمانيان نمک به حرام را که خرمن کرد؟ که داد آن شازدهی خوشگل زند را يکصد و سی قاطرچی بگايند و بعد دور کاسهی سرش موم گرفت و سرب داغ ريخت توی اين کاسه؟ حالیش میکنم. عجالتا بدهيد رعيت را سيصد چوب بزنند تا کمی آرام بگيريم. بعد هم يک جاکشی را بفرستيد توی حمام کارش را تمام کند. بديد با خون خضاباش کنند اين وزير حراملقمه را. بدهيد حمام باغ فيروز را آتش کنند میخواهيم حمام خون بگيريم، شايد اين ورم بيضه و بواسير کهنهمان آرام بگيرد. بدهيد چند تا از اين بابیها و بلشويکها و از همين فرقهها که کلمهی اصلاح باب کرده و فتنه در انداختهاند و تازه همهشان جيره و مواجبگير سفارتخانههای خارجی بگيرند و بدهند اين مير غضبهای مفتخور مادر به خطا، اول چوب بزنند و بعد زبانشان بکنند و سرشان بتراشند و در کوچه و بازار بگردانند. پيرمرد ناگهان مانند آذرخشی روی پلههای مرمر سپيد ايستاد و چنان نعرهيی کشيد که خاقان بن خاقان سلطان بن سلطان همراه با تمام لشکر از يوزباشی و مينباشی و و دهباشی و قاطرچی و بازباشی و جاکشباشی و پفيوزباشی و جنباشی و اتمباشی ميخ شدند روی چوب تابوت: گر جان عاشق دم زند آتش در اين عالم زند وين عالم بیاصل را چون ذرهها بر هم زند عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود آدم نماند و آدمی گر خويش با آدم زند دودی برآيد از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان شوری در افتد در جهان، وين سور بر ماتم زند گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد گه موج دريای عدم بر اشهب و ادهم زند خورشيد افتد در کمی از نور جان آدمی کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح نی عيش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند نی باغ خوش باشی کند نی ابر نيسان نم زند نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا نی نای ماند نی نوا نی چنگ زير و بم زند حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند اول از همه يک قاطرچی که اسماش زهرمار السلطنه ابن يمين الدوله ابن نصرت الدين چالهميدانی بود، مانند برق از جا پريد و در يک دم لشکر جن و پری و چاقوکش و قدارهبند و لشکری [...] با لباس و بیلباس حمله آوردند، چنانکه هيچ کس صدای تير ششلول نقرهکوب ساخت استانبول ميرزای کرمانی را که درست خورد زير استخوان سوم سمت چپ سينهی سلطان صاحبقران نشنيد. تاختند و کشتند و بردند و بستند و شکستند. شکستند پشت عشق را. شکستند و بر خاک فکندند آن همه بيرقهای آبی و سبز و سرخ و سپيد را. شرم گريخت و بیشرمی قهقه زنان آمد. نجابت زير چکمهها له شد و نانجيبان از راه رسيدند. نشسته بر استران دريدهگی. شلاق زدند بر گردهی شرف. تازيانه کشيدند بر شانههای انسانيت. تسمه زدند بر پيشانی آبرو و بستند گيسوی عشق را بر دم اسبان مست و تاختند به هر سوی و ما هم دست پيرمرد را گرفتيم و دويديم و دويديم تا کنار آن قهوهخانه. همان قهوهخانهی رابعه که هميشه آنجا قهوه میخورديم و فروغ گوش میکرديم. پيرمرد هيچ نمیگفت. صدايش زدم. هيچ نگفت و بعد آرام آرام خواند: رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بيا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتی بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده بر آب ديده ما صد جای آسيا کن دردیست غير مردن، آن را دوا نباشد پس من چهگونه گويم کاين درد را دوا کن؟ و ميان هایهای پير تو برخاستی. پيراهن سبزت چون برگهای انبوه درختی در باد میرقصيد. درخت بيدی، سروی، صنوبری. سرو شده بودی. سبز شده بودی. خواندی. آواز سر دادی. هزار هزار جویبار در صدايت بود. آبهای بسيار بود. آفتابهای بسيار بود. پيشانی بر پيشانی پير نهادی و خواندی: در خواب، دوش، پيری در کوی عشق ديدم با دست اشارتام کرد که عزم سوی ما کن گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق اين زمرد، هين، دفع اژدها کن پير سر برداشت. بيرقی بر خاک افتاده را برداشت. بيرقی هم تو برداشتی. تو و پير برابر هم، صورت در صورت، خواندی. آی! آزادی! آزادی: بی همهگان به سر شود بی تو به سر نمیشود و پير خواند: داغ تو دارد اين دلام جای دگر نمیشود و تو خواندی: ديده عقل مست تو چرخهی چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمیشود و پير خواند: جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند عقل خروش میکند بی تو به سر نمیشود و تو خواندی: گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمیشود و خيابان نور شد. شور شد. قيامت شد. از خم هر کوچه و خيابان کسی میآمد. افتادهگان بر میخاستند. رفتهگان باز میگشتند و اين سرود بزرگ آزادی بود. اين سمفونی با شکوه سپيدهدمان بود که از شيراز تا تبريز میجوشيد. اين فرياد ستار و باقر و حيدر خان بود. اين نعره و هيهای سهراب و اشکان بود. اين فرياد بلند آزادی بود: مرا عاشق چنان بايد که هر باری که برخيزد قيامتهای پرآتش ز هر سويی بر انگيزد دلی خواهيم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد دو صد دريا بشوراند ز موج بحر نگريزد ملکها را چه منديلی به دست خويش در پيچد چراغ لايزالی را چو قنديلی در آويزد چو شيری سوی جنگ آيد دل او چون نهنگ آيد به جز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند ز عرشاش اين ندا آيد بناميزد بناميزد چو او از هفتمين دريا به کوه قاف رو آرد از آن دريا چه گوهرها کنار خاک در ريزد باد تندی وزيد. کتاب ورق میخورد. پير ديگر نبود. تو هم نبودی. کتاب را زدم ريز بغل. زير پالتو و دويدم طرف انقلاب و او بود که توی باد میدويد و میخواند: در خانقه سينه غوغاست فقيران را ای سينهی بیکينه غوغات مبارک باد اين ديده دل ديده اشکی بد و دريا شد درياش همیگويد دريات مبارک باد ای عاشق پنهانی آن يار قرينات باد ای طالب بالايی بالات مبارک باد ای جان پسنديده جوييده و کوشيده پرهات بروييده پرهات مبارک باد پيچيدم توی يه کوچه. يکی از پشت پنجره پچپچ کرد: "نياين داخل. اينجا بنبسته." برگشتم. دويدم. سرکوچه يه گزمه ايستاده بود. من را که ديد با خندهيی زرد پرسيد: "چاقو نمیخواين؟ اين قداره کار زنجونه. دستهش هم از شاخ آهو. آهوهای شاخ مخملی. و باز خنديد." چند گز آن سو ترک پيرمردی که تسمهی پهن سرخی روی يه دشداشهی سياه بلند پاره پوره بسته بود، يه حلب پر از دشنه و گزليک جلوش گذاشته بود و با عصای چوبی بلندش دهنه يه کوچه را بسته بود. داشتم آهسته از کنارش رد میشدم که يك مرتبه مچام را گرفت. ريزخندی مثل يك موش گرسنه زد. لای دندانهای زردش خون دلمه بسته بود. پرسيد: "گزليک و يا قداره چهطور؟ رد خور نداره." میزنی و میچرخانیش و کار تمومه. صدا زد: "قبر چه طور؟ قبر هم داريم. مو نمیزنه. درست اندازهی خودتونه." دويدم. به هر سمت و سويی که پيدا بود. از پشت تالار مولوی رفتم به سمت کوچهی رستم. آن هم بسته بود. اميرکبير. فرصت، اما همهی کوچهها و خيابانها يا بنبست يا بسته بودند. تنها يك راه باز بود. گرداگرد آبنمای ميدان آزادی، هفتاد و هفت هزار مادر سياهپوش با هفتاد و هفت هزار شمع روشن در دست، سماع عاشقان، میگشتند و میخواندند: خنياگران خوشخوان اين خرداد خار و خاکستر کو؟ کو کو؟ هلهلهی هدهدان هزار آوازمان کو؟ کوکو؟ اين فاختهی گلو سوخته چه دارد که بخواند جز: کوکو؟ کوکو؟ بايد میرفتم سمت آزادی. چارهيی نبود. بايد از انقلاب رد میشدم. دويدم و میخواندم:
تيز دوم تيز دوم تا به سواران برسم
|
|