|
|
|
|
||||||||||||||
|
بالهای حصيری چهار پاره از يك مجموعه شعر شاپور احمدی
7 آه قلب دريدهام در بيشهزاری سرد چاهی میجويد كه خود را آكنده است از همهی مويهها. با چشمهای باز ديدهام بركههای يكه جامهی سياه پوشيدهاند. آه ماه بغض كرده است بالای سرم بر درختچهی لخت. بیگمان با هيسهيس فرشته دمی خواهم خفت.
8 نديدی بر نيمكتی در ايستگاه كودكانی زمستانی و ميوههای سرخ و سفيد بر سر و كولام میكوبيدند تا مترسك جانشان ايستگاه را خالی كند پيشواز فرشتهيی كه ناخوانده سخن پاكی را نجوا میكند دمبهدم در سينه و دلام؟ چه آفتابی در خانهی سیمرغ. بالهای كهكشان را میبويم.
9 زير چتر چتری شبانه همتراز شانههايت میخواهم آشيانه كنم. كهكشان را لحظه به لحظه میبويم تا قلب در لبخندی از بال پرندهگان به گلی سوزان تبديل شود. و سايهات يكباره خواهد افروخت. اكنون چشمهايم را میبندم تا در سنگ درخشان شب ستارهيی بيابم كه مِهر تو را میجويد بالينات را.
11 در اقيانوسی كه تويی در سپيدهدم و سبزه بر سرپنجههای خاكی خود يواشكی میسرم. اين منام بچهی آدم. روشنايی بريده بريدهی نوفرشته را از پشت بارانهای كهكشان میبويم. در ميخهای خوشبوی ستارهگان نزديك زير پلهكانی كه هر روز با چتری از غبار و خورشيد به ارض تن میسابی، بیهيچ كم و كاست بالههای همبازی كودك و طلا و سیمرغ جانام را سكه خواهند زد. اكنون بگذار در جویبار آذرخش پاهای خشكام را بلغزانم. در آستانهی چرغدان چشمهايم را میبندم تا كودكانی بيابم كه شعرهای مناند و بیدريغ در جسم و جانام نجوا كردهای.
|
|