سال هشتم

27 دی 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مريم ابوالحسنی

marak1374

[@] gmail [.] com

و خانه‌ی اينترنتی‌اش:

«An Original Girl»

 

انسيه سياوش

ncsiavash

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

وقتی من غرق شدم و خشم خدا

دو نوشته‌ی كوتاه از مريم ابوالحسنی و انسيه سياوش

 

وقتی من غرق شدم

مريم ابوالحسنی

 

با گيسوان‌ام، رؤیای با تو بودن را به دار می‌آويزم.

زیر سايه‌ی مژه‌گان‌ات می‌خوابم، اشک در چشمانت جمع شد، من غرق شدم.

روی موج ويران‌گر اين دريا می‌نشينم، شايد ساحل تبعيد جاودانه‌ی ماهی‌‌ها را قطع کند.

 

خشم خدا

انسيه سياوش

قلم‌ام جا ماند. خيال نوشتن‌ام می‌گذرد و نمی‌گذاردم. می‌آيی و می‌روی. تصوير، صدا، رنگ و خون.

چشم‌هايت می‌سوزد و دود چاره‌اش. بوده‌ام، ديده‌ام، اما هر لحظه‌اش به کابوس می‌ماند.

نيستم، اما دل‌ام با توست. روح‌ام آن‌جاست.نه می‌شود شعر نوشت نه قطار کلمات را فرستاد. آن‌جا سوزن‌بانان کلمات را تفتيش می‌کنند. شايد کلمات فرزند بياورند، شايد کلمات برنده باشند، شايد حقانيتی باشد که بر نيزه کرده‌اند؟

حروف را بيا با هم دوره کنيم. تو از من پرسيدی خشم خدا يعنی چه.

من در اين ساليان نزديک بعد از دوران طوطی‌وار يادگيری مدرسه، بارها هر آن‌چه را از خدا در فهم و دانش داشته‌ام، دوره کرده‌ام. هيچ خشمی در خلق‌اش نبود، هيچ قهری در مهرورزی‌اش نيست. جملات را اشتباه گفته‌اند.

مهر و اعتماد را از واژه‌گان‌مان ربودند. انسانيت را با پليدی رنگ زدند و هر چه را به نام ديگری مبادله کردند.

هر چه می‌نويسم بغض‌ام تمام نمی‌شود. خاطرات‌ام را مرور می‌کنم و ياد نقل داستانی از پدرم در من زنده می‌شود.

"پادشاهی به هم‌راهيان‌اش به شهری وارد می‌شود. کسی به استقبال‌اش نمی‌رود. قصه را جويا می‌شود. هر کسی در شهر مشغول خدمت است و شهر به سامان است. امر می‌کند بار دگر که آمديم، بايد مستقبل داشته باشيم. سال بعد بر آن شهر دوباره وارد می‌شود، جمعيتی به استقبال‌اش آمده، احوال را جويا می‌شود، می‌گويند قصاب به کار آهن‌گری‌ست، معلم به نجاری و تا آخر. مسرور از اين ذکاوت از شهر می‌رود، می‌رود و نمی‌داند اين بار آخری‌ست که جماعت را ديده، چرا که پس از چند سال مملکت‌اش از نابه‌سامانی دگرگون می‌شود و لذت ذکاوت‌اش به آه تبديل می‌شود."

آن روزها معنی اين قصه برای‌ام عجيب بود، وقتی فقط چهارده سال داشتم، اما اين روزها ...

خدايا! هم‌راهی‌مان کن که سختی اين روزها با تو و در پناه تو آسان است!

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «167»

 

   لحظه‌ی الآن

نقاره‌ی آف‌تاب زرد، بخش سوم

   طرح ادبی

مرد

وقتی من غرق شدم و خشم خدا

   تا دل‌تان بخواهد شعر

بال‌های حصيری

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر