سال سوم، شماره شانزده مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

هفتان و ...

خاتمی و مشروطه و ...

زنده‌گی‌ الاهی ...

پاره‌ی چندم - يادم نيست!

بليد رانر (Blade Runner)

ريشه‌ها، داستان پهلوانی (2)

افسرده‌گی - دو

سايبرپانك

اين همانی يك غيرقديس

صدای رنگ‌ها

حديث بی‌قراری پيمان

ديوانه را بگيريد

جشن‌های آكاردئون

پرواز

درد را ...

مرگ، بوسه‌ی باران بر درياست

در سوگ ...

شاملو مظلوم نزيست

موريانه

سؤال

جغرافيا

 

زنده‌گی‌ الاهی: تراژدی، درام‌ و كمدی – بخش اول

بازآفرينی و دگرآفرينی از «كانال»‌ تا «كمدی الاهی»‌

كاوه‌ احمدی علی‌آبادی‌

kaveh_ahmadialiabadi [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «نظريه‌ی تعاملی تناقضی»، صفحه‌ی معرفی نويسنده در خزه

 

مقدمه

آن‌چه‌ می‌خوانيد، اثر در اثر و متن‌ در متنی‌ست‌ كه‌ به‌ بازآفرينی و دگرآفرينی متونی ‌می‌پردازد كه‌ زمينه‌ی‌ ارجاع‌ آثاری هم‌چون كمدی الاهی دانته‌، فاوست‌ گوته‌، فيلم كانال آندره‌ وايدا و ... است‌. آفرينشی كه‌ از فيلم‌ شروع‌ شده‌، با غوطه‌ در كتبی ادامه يافته‌ و با نقد و ديالوگی كه‌ به‌ معراج‌ رفته‌گان را فرا می‌خواند، به‌ عنوان‌ اثری با نام «زنده‌گی‌ الاهی» برگزيده‌ شده‌ است‌. از جمله‌ مهم‌ترين آثاری كه‌ مستقيما در شكل‌گيری اين‌ اثر دخيل بوده‌اند، به‌ قرار ذيل‌اند: فيلم‌ كانال‌ از آندره‌ وايدا، كمدی الاهی (دوزخ‌، برزخ و بهشت‌) از دانته‌، ارداويراف‌نامه‌ از ارداويراف، سير العباد الی المعاد از سنايی غزنوی، فاوست‌ از گوته‌ و صحرای محشر از جمال‌زاده.

برای آن كه‌ به‌ دوربينی نزديك‌ و تجهيز شويد كه‌ در اين‌ اثر مد نظر است‌، به‌ يكی از آثار مورد نظر نگاهی تحليلی می‌اندازيم‌، و آن‌ كمدی الاهی‌ست‌. كمدی الاهی اثری‌ست‌ كه‌ زمينه‌ی‌ عطفی كه‌ منتهی به‌ آفرينش‌ آن‌ شده‌، يك‌ متن‌ نيست‌، بلكه‌ متون متكثری‌ست‌، اما همان‌ متون‌ متعدد نيز به‌ شكلی در آن‌ اثر در هم‌ تنيده‌ شده‌اند كه كاملا متمايز از هم‌ نيستند. از اين‌ روی، در كمدی الاهی با متن‌ در متنی مواجه‌ايم كه‌ ما را از جهانی به‌ جهانی ديگر می‌سپارد. متن‌ مرجع‌ نخست‌ در كمدی الاهی، يك‌ معراج‌نامه‌ است‌ كه‌ ما را در دوزخ‌ غوطه‌ می‌دهد، به‌ برزخ‌ بيرون‌ می‌كشد و تا فراسوی بهشت‌ عروج‌ می‌دهد. متن‌ مرجع‌ دوم‌، يك‌ كتاب‌ مقدس‌ است‌. كتاب مقدسی كه‌ زبان‌ معنويت‌ آن‌، نه‌ به‌ عهد عتيق‌ يا عهد جديد، بلكه‌ به‌ عهد ميانه‌ تعلق دارد، چرا كه‌ آن‌ استعاراتی از كتب‌ مقدس‌ است‌ كه‌ روح‌ آن‌ها را در فرم‌هايی جديد متجلی می‌سازد. متن‌ مرجع‌ سوم‌ به‌ پرديسه‌‌ی ادبيات‌ تعلق‌ دارد و ما مشخصا با اثری مواجه‌ هستيم‌ كه‌ هويت‌ خويش‌ را در دنيای شعر و ادب‌ شكل‌ می‌بخشد. از كيفيات كمدی الاهی و ساير آثار مذكور، بيش‌تر سخن‌ خواهد رفت‌. جايی كه‌ در ديالوگ‌های بينامتنی، آن‌ها را نازل‌ شده‌ خواهيم‌ يافت‌.

اثر زنده‌گی‌ الاهی كه‌ اكنون‌ در اختيار شماست‌ نيز تقليدی از آثاری ديگر نيست، بلكه‌ با بازآفرينی آن‌چه‌ در آثاری هم‌چون‌ كمدی الاهی، كانال‌، فاوست‌ و ... خلق‌ شده‌ است‌، به‌ دگرآفرينی آن‌ها نيز می‌پردازد، چرا كه‌ زنده‌گی‌ الاهی، از يك‌ طرف‌ دارای روح‌ آن‌هاست‌ كه‌ تعمدا در فرم‌های جديد آفريده‌ می‌شود تا معانی آن‌ها را مجددا بازآفرينی كرده‌ باشد و از ديگر سوی از آن‌ها فراتر می‌رود و معانی دی‌روز را با آفرينش‌ معانی متفاوت‌ ام‌روز امتزاج‌ داده‌ و تكميل‌ می‌كند، به‌ طوری كه مرزهای آفرينش‌های معانی ام‌روز را با ابطال‌ برخی از معانی با شأن‌ نزول‌ دی‌روز تعيين‌ كرده و دگرآفرينی می‌كند. معراج‌‌نامه‌ای كه‌ پيام‌ وحی هستی را انعكاس‌ می‌دهد، و از ديگر سوی به‌ گستره‌ی‌ ادبيات‌ و هنر تعلق‌ دارد و علاوه‌ بر اين‌ كه‌ با در نظر گرفتن‌ آثار مشابه‌ پيش‌ می‌رود، ابعاد بازآفرينی زنده‌گی‌ الاهی را شكل‌ می‌بخشد. در حالی كه عروج‌ آن‌، نه‌ در اين‌ جهان‌ نه‌ در آن‌ جهان‌، بلكه‌ در جهان‌ بينامتنی تحقق‌ می‌يابد، فرم‌ آن‌ دوگانه‌ يا سه‌گانه‌ نيست‌، بلكه يگانه‌ است‌، محتوای آن‌ در بسياری موارد متفاوت‌ و حتا متناقض‌ با بسياری از باورهايی‌ست‌ كه‌ در معراج‌‌نامه‌ها آمده‌ يا نزد عامه‌ متداول‌ است‌ و نه‌ فيلم‌ است‌ نه‌ شعر، بلكه‌ نقد و تحليل‌ است‌، و اين‌ همه، تنها بخشی از دگرآفرينی آن‌ را تحقق‌ می‌بخشد.

 

رگ‌بار گلوله‌ای مرا به‌ خود می‌آورد! تيتراژ فيلمی‌ست‌ به‌ نام‌ كانال‌ از آندره‌ وايدا. پس‌ با او هم‌راه‌ می‌شوم. تصاويری از شهری جنگ‌زده‌ است‌ كه‌ آوارها و آدم‌ها بر هم‌ می‌غلتند. اشخاصی كه‌ اسلحه‌ به دست گرفته‌اند، مبارزانی به‌ نظر می‌رسند كه‌ در حال‌ دفاع‌ هستند، ولی اوضاع‌ جنگ‌ مدام‌ برای‌شان‌ وخيم‌تر می‌شود. از وايدا پرسيدم‌ آن‌ها كی‌ستند. او به‌ معرفی‌شان‌ پرداخت‌: شخص‌ نخست‌ سرهنگ‌ زاگر، فرمانده‌‌ی مبارزان‌ است‌. شخص‌ دوم‌ سرگرد ياييچ‌ كه مبارزی‌ست‌ فاقد باورهای دينی و علائق‌ هنری‌. شخص‌ سوم‌ خانم‌ هانينكا، افسر ارتباطات‌ و چهارمين‌ نفر، سرگروه‌بان‌ كولا هستند و آخرين‌ نفری كه‌ به‌ مبارزان‌ پيوسته‌، موسيقی‌دان‌ و آهنگ‌سازی با ذوق‌ هنری‌ست‌، به‌نام‌ ميكائيل‌. آن‌ها مجموعا دو افسر وظيفه‌، دو افسر عادی و بيست‌ داوطلب‌ برای جنگيدن‌اند.

جلوی ديده‌گان دوربين‌، ويرانه‌ها فرو می‌ريزند و آتش‌ می‌گيرند، مردم‌ سراسيمه‌اند و هر كسی به‌ سويی می‌دود و برخی از ديگران‌ كمك‌ می‌خواهند و بعضی به‌ سايران‌ ياری می‌رسانند. از وايدا می‌پرسم‌: "چه‌ خبر است‌، رستاخيز است؟" او با فيلم‌ اشاره‌ می‌كند كه‌ نه‌، ميدان‌ جنگ‌ است! اما ندايی از پشت‌ سر ما، نجوا می‌كند كه‌ دوزخ‌ است‌. هر دو پرسيديم‌: "كی‌ستی‌؟" پاسخ‌ می‌دهد: "ارداويراف‌ هستم‌. مراقب‌ باشيد!"

با يك‌ديگر و با فيلم‌، در فيلم‌ هم‌راه‌ می‌شويم.‌

مادری سراغ‌ دخترش‌ را می‌گيرد، او مضطربانه‌ مشخصات‌ دخترش‌ را برای سايران‌ بازگو می‌كند. رفتار و گفتارش حكايت‌ از آن‌ دارد كه‌ می‌خواهد بر ترس‌ از دست‌ دادن‌ دخترش‌ فائق‌ آيد و بيش‌ از آن‌ كه‌ دل‌ به‌ كمك‌ ديگران بسته‌ باشد، نااميدانه‌ می‌خواهد با تكرار گفتارش‌ بر عدم باور نسبت‌ به‌ فاجعه‌ای كه‌ بر وی عارض‌ شده‌ است‌، تأكيد ورزيده‌ و از آن‌ طريق‌ خود را تسكين‌ دهد.

مبارزانی كه‌ ايمانی راسخ‌ دارند، به‌ درون‌ فاضل‌آب‌ها فرار كرده‌ يا پناه‌ می‌برند. با ورود به‌ فاضل‌آب‌ها بوی تعفن‌ همه‌جا به‌ مشام‌ می‌رسد و با خيسی حاصل‌ از تماس‌ بدن‌مان‌ با پس‌آب‌های آن‌، حال‌ام‌ آن‌قدر خراب‌ می‌شود كه‌ نزديك است‌ بالا بياورم، ولی وايدا به‌ من‌ می‌گويد: "نگران‌ نباش! فيلم‌ است‌ و تو در آن‌ سوی دوربين‌ آسيبی نمی‌بينی." اندكی به‌ خودم‌ می‌آيم‌ و پس‌ از كمی تأمل‌ می‌توانم‌ با آن‌ها بقيه‌‌ی راه‌ را طی كنم‌.

كسانی كه‌ برای دست‌گير كردن‌ يا تسليم‌ ساختن‌ مبارزان‌ تلاش‌ می‌كنند، به‌ درون‌ فاضل‌آب‌ها گاز می‌بندند. سراسيمه‌گی مبارزان‌ افزون‌تر می‌شود. هر كسی به‌ سوی راه‌ فرار يا سوراخی می‌گردد تا بتواند از طريق‌ آن‌ نفس بكشد. آن‌ فضا آن قدر دل‌گير است‌ كه‌ ما چند بار احساس‌ كرديم‌ همين‌ حالاست‌ كه‌ نفس‌مان‌ بند آمده‌ و خفه شويم.‌

يكی از مبارزان‌ با اضطراب‌ به‌ اين‌ سو آن‌ سو می‌دود و سوراخی را كه‌ يكی از خروجی‌های فاضل‌آب‌ است‌، يافته‌ و به‌ محض‌ اين كه‌ بيرون‌ می‌رود، با رگ‌بار گلوله‌ كشته‌ می‌شود. رعب‌ به‌ گونه‌ای مستولی‌ست‌ كه‌ وايدا نيز با تجديد خاطرات‌ گذشته‌اش‌، نوعی دل‌مرده‌گی در چهره‌اش‌ هويدا می‌شود، ولی صدايی در آن‌ نزديكی می‌گويد كه‌ راهی هست‌ و تنها بايد با رفتار منطقی و معقول‌ به دنبال‌ راه‌ چاره‌ گشت‌.

من‌، وايدا و ارداويراف‌ به‌ سوی صدا بر می‌گرديم‌ و چهره‌ای را می‌بينيم‌ كه‌ بسيار صبور به‌ ما می‌نگرد. شخصی‌ست‌ كه‌ دانته‌ در دوزخ‌ او را ويرژيل‌ ناميده‌ است، اما من‌ هر چه‌قدر فكر می‌كنم‌، نمی توانم‌ بفهمم‌ كه‌ چه‌طور شاعری چون‌ ويرژيل‌ را نماد عقل‌ تأويل‌ كنم. برای من‌ عمده‌ی‌ فلاسفه‌، به‌ خصوص‌ فلاسفه‌ی‌ يونان‌ باستان‌ به‌ عنوان نماد عقلانيت‌ تأويل‌ می‌شوند. كمی كه‌ بيش‌تر دقت‌ می‌كنم‌، لحن‌ سقراط برای‌ام‌ نزديك‌تر است‌. پس‌ با هم‌ به دنبال‌ خروجی مناسب‌ و مطمئنی می‌گرديم‌. سرهنگ‌ و ميكائيل‌ جلو می‌روند. مدتی توقف‌ می‌كنيم تا كمی از خسته‌گی راه‌ كاسته‌ باشيم.‌

در ذهن‌ هر كسی چيزی می‌گذرد و آن قدر افكار مشوش‌ و لجام‌‌گسيخته‌ است‌ كه‌ پنداری درون‌ هر يك‌ از ما نيز جنگی‌ست. با خود می‌انديشم‌ هنگامی كه‌ در شرايطی ناگوار به سر می‌بريم‌، آن‌ را دوزخ‌ تصور می‌كنيم، اما وقتی با شرايطی به‌ مراتب‌ بدتر روبه‌رو می‌شويم‌، تازه‌ می‌فهميم‌ همان‌ اوضاع‌ كه‌ آن‌ را تنها ناخوش‌آيند تصور می‌كرديم‌، از چه ميزان‌ شرايط خوش‌آيند و مطلوبی برخوردار بوده كه‌ آن‌ را ناديده‌ گرفته‌ بوديم‌. در كانال‌ هنگامی كه‌ مبارزان‌ با جنگ‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ می‌كردند، اوضاع‌ كنونی‌شان‌ را دوزخ‌ ديده‌ و شرايط گذشته‌ را زنده‌گی‌ای مطلوب‌ و چيزی شبيه‌ برزخ‌ ارزيابی می‌كردند، اما وقتی كه‌ به‌ فاضل‌آب‌ها پناه‌ می‌برند، در می‌يابند كه‌ اكنون‌ دوزخ‌ واقعی اين‌جاست‌ و نبردهای شهری را بايد برزخ‌ تأويل‌ كرد، ولی وای، آن‌ها در دوران‌ صلح‌، در چه‌ بهشتی زنده‌گی می‌كردند و خود از آن‌ بی‌خبر بودند و آن‌ را زنده‌گی‌ای كسالت‌آور و تكراری می‌پنداشتند!

شخصی می‌گويد كه‌ اگر تا كنون‌ به‌ مقصد نرسيده‌ايد، به‌ خاطر آن‌ است‌ كه‌ بر عقل‌ تكيه‌ كرده‌ايد، نه‌ ايمان‌. نگاه‌ها به‌ سوی او بر می‌گردند. ايمان‌ است‌ كه‌ به‌ ما لب‌خند می‌زند. دانته‌ او را بئاتريس‌ ناميده‌ است‌، اما من‌ هيچ‌ نكته‌ی برجسته‌ای در او نمی‌بينم‌ تا وی را نماد ايمان‌ تعريف‌ كنم‌، اگر چه‌ برای علاقه‌‌ی دانته‌ نسبت‌ به‌ بئاتريس‌ احترام قائل‌ام‌. او از منظر من‌ بسيار به‌ ابراهيم‌ نزديك‌ می‌نمايد، ولی ترجيح‌ می‌دهم‌ او را مورفئوس‌ بشمارم‌. همان شخصيتی كه‌ من‌ در از آفرينش‌ تا غسل‌ تعميد او را سمبل‌ ايمان‌ تأويل‌ كردم‌.

سقراط با لحنی تأمل‌برانگيز به‌ مورفئوس‌ می‌گويد: "اگر از درايت‌ خالق‌ هر دو آن‌ها آگاه‌ بودی، در می‌يافتی كه چرا تنها يكی از آن‌ دو را نيافريد." چهره‌ی‌ مطمئن‌ مورفئوس‌ بر می‌گردد. من‌ پا در ميانی می‌كنم‌ و می‌گويم‌: "هر يك‌ قابليت‌های خود را داريد، چه‌ در دوزخ‌ چه‌ در برزخ، و چه‌ در بهشت. در هيچ‌ يك‌ از آن‌ها بر شما بسته‌ نخواهد بود ..." كه‌ ناگهان‌ متوجه‌ می‌شوم‌ سقراط دهان‌ می‌گزد و به‌ سويی اشاره‌ می‌كند. اسپينوزا بود كه‌ با تأمل‌ به‌ من‌ می‌نگريست‌ و اين‌ استدلال‌ام‌ برای‌اش آن قدر اثبات‌ شده‌ بود كه‌ هيچ تغيير حالتی را در او بر نمی‌انگيخت‌ و كاملا عادی در ميان‌ ما ايستاده‌ بود تا اگر خطايی گفتيم‌، تصحيح‌اش‌ كند، اما چيزی نگفت‌ و تنها سكوت‌ كرد.

همه‌گی تصميم‌ می‌گيريم‌ به‌ جست‌وجوی خويش‌ ادامه‌ دهيم‌. اكنون‌ تا كمر در گندآب‌ فرو رفته‌ايم‌. هنوز مسافت زيادی طی نكرده‌ايم‌ كه‌ ناگهان‌ گه‌ و كثافت‌ از درون‌ يكی از سوراخ‌ها با فشار زياد به‌ گونه‌ای روی سر و صورت‌مان‌ می‌ريزد كه‌ بخشی از آن‌ وارد دهان‌ و بينی‌مان‌ شده‌ و باقی‌مانده‌اش‌ روی صورت‌مان‌ می‌ماسد. همه‌گی بيزار و كلافه‌ به‌ نظر می‌رسند. همه‌ به‌ غير از وايدا عصبانی می‌شوند. او از آن‌چه‌ كه‌ آن قدر طبيعی آفريده‌، راضی به نظر می‌رسد. من‌ در دل‌ام وايدا را تحسين‌ می‌كنم‌. چه‌قدر طبيعی با زبان‌ سينما، دوزخ‌ را در اين‌ جهان‌ ترسيم‌ كرده ‌و برای‌مان‌ محسوس‌ ساخته‌ است، اما به‌ بقيه‌ چيزی نمی‌گويم‌، چون‌ آن‌ها از سينما چيزی نمی‌دانند، چه‌ رسد به ميزانسن‌، طراحی صحنه‌، فيلم‌برداری، فرم‌، نقد و ...

در همين‌ هنگام،‌ يكی از ما سرودی می‌خواند: "وحشت‌ دوزخ‌ در چهره‌ی‌ ماست‌، وحشت‌ از مرگ‌، وحشت‌ از دوزخ‌، در حالی كه‌ برای خارج‌ شدن‌ از آن‌ يك‌ديگر ...

ابتدا به‌ نظر می‌رسد كه‌ اين‌ ميكائيل‌ است‌ كه‌ متأثر شده‌ و آواز می‌خواند، ولی وقتی بيش‌تر دقت  می‌كنيم، می‌بينيم او دانته‌ است‌ كه‌ می‌خواند و ميكائيل‌ تنها با او هم‌آوايی می‌كند.

ميكائيل‌ می‌گويد: "صدای باران‌ است‌، می‌شنويد؟ همه‌ چيز در اطراف‌ ما آواز می‌خواند، می‌شنويد؟ صدای موسيقی‌ست." سرگرد كه‌ اصلا ذوق‌ هنری ندارد، صدای او را قطع‌ می‌كند و با سرزنش‌ می‌گويد: "چه‌ می‌گويی؟ صدای غرش آب‌ است‌." آن قدر به‌ گفته‌های خود اطمينان‌ دارد كه‌ به‌ چهره‌ی‌ هيچ‌ يك‌ از ما نگاه‌ نمی‌كند تا تأويلی ديگر نيز در ذهن‌اش‌ سايه‌‌روشن‌ شود.

ميكائيل‌ كه‌ مسحور آن‌ صداها شده‌، می‌گويد: "می‌شنوم‌ چه‌ زيباست‌، بالاخره‌ شنيدم!" و در حالی كه‌ مات‌ شده‌، سرگرد چند سيلی محكم‌ به او می‌زند تا به‌ خود آيد، ولی فايده‌ای ندارد. ميكائيل‌ در حالی كه‌ ادامه می‌دهد: "همه‌‌ی ما اين‌جا زنده‌ به‌ گور شده‌ايم‌، راهی برای نجات‌ نيست،" شروع‌ به‌ دميدنِ‌ سازی می‌كند.

مورفئوس‌ می‌گويد: "اين‌ صور اسرافيل‌ است‌. از اين‌ پس‌ ما مرده‌گان دی‌روز و زنده‌گان ام‌روز خواهيم‌ بود." اما ميكائيل به‌ گونه‌ای غريب‌ به دنبال‌ صداها می‌رود تا زنده‌گی‌ را در دوزخ‌ برای خود تحمل‌پذير سازد. هومر كه‌ تا آن‌ لحظه‌ متوجه‌ حضور او نشده‌ بوديم‌، آهی می‌كشد. با وجود غمی كه‌ از حالات‌ ميكائيل‌ و اوضاع موجود بر او نشسته‌ است‌، رو به‌ دانته‌ كرده‌ و می‌گويد: "از اين‌ كه‌ اشعارش‌ توانسته‌ لااقل‌ هنرمندان‌ را تسكين دهد، بايد خورسند باشد." ولی دانته‌ پاسخ‌ می‌دهد: "هدف‌ اصلی او تسكين‌ نبوده‌، بلكه‌ می‌خواسته‌ راه‌ را به ديگران‌ نشان‌ دهد. اگر چه‌ تسكين‌ دردها و غم‌ها نيز به‌تر از تحمل‌ زجرآور آن‌هاست‌."

سنايی غزنوی می‌گويد كه درست‌ است‌ و اشعاری را در تأييد آن‌ می‌خواند:

روز آخر به‌ راه‌ باريكی / ديدم‌ اندر ميان‌ تاريكی

پيرمردی لطيف‌ و نورانی / هم‌چو در كافری مسلمانی

شرم‌‌روی و لطيف‌ و آهسته‌ / چست‌ و نغز و شگرف‌ بايسته

گفتم‌ ای شمع‌ اين‌ چنين‌ شب‌ها / وی مسيحای اين‌ چنين‌ بت‌ها

در حالی كه‌ سنائی اشعارش‌ را می‌خواند، لب‌خندی بر لبان‌ دانته‌ نشست، اما هنوز اشعارش‌ تمام‌ نشده كه پژواك‌ مبهم‌ و ترس‌ناكی به‌ گوش‌ می‌رسد. همه‌گی متوجه‌ صدا شده‌ و به‌ سوی آن‌ كشيده‌ می‌شويم‌. زوزه‌های وحشتناكی‌ست‌ كه‌ غايت‌ ترس‌ را مستولی می‌سازند ...

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.