|
حرف
بيژن باران
aalborzray [ @
] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «نقد
شعر»
با تو حرف
دارم
ای عزيز
دور!
در
شعلههای سرخ داغ
لُخت آتشين
باغ
در سپيدی
حرير زمهرير
در شکوفانی
پرآب بهار
با تو به
حرف آيم
ای غروب
نارنجی افق
در ديوار
کوير شب
با قالی
نقش هندسی نور آبی و مجمر زعفران
در صداقت
صبح شنگرفی
و عدل ظهر
و همهمهی بازار
زنی با
کودکی در تردد هشتی، دود کباب دکهی نبشی
نسيم نرم
عصر، تلنگری بر خوشهی عطر اقاقيا
و شب، آه،
باز شب!
در ايمن
ناسوتی حضور تو
و مغناطيس
زوج قطب مشهودت
جهاز آز،
دروازهی باز، تاز ساز راز ناز گاز
به حرف تو
نياز دارم
چون به
هوای تازه، آب خنک، چهچه زردجامه، لمس نان تنوری، الوان ميوهی رسيده.
ای فراوانی
شور و شعور،
حجم جور
شنگرفی آتش دور،
لحظهی نور
و سرور، نغمهی فرٌار چُگور!
وقتی با تو
حرف زنم
دلام آرام
گيرد
سرم مرام
گيرد
خواهم دانست آنگاه حرفام را
é |