سال سوم، شماره سی مرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پزشك اسرائيلی در كرانه‌ی غربی

زنده‌گی‌ الاهی ... (2)

وب‌لاگ، پيش‌تاز عرصه‌ی عمومی

داستان پهلوانی (3) : سياوش

اين يك جوابيه است!

افسرده‌گی - سه

جای‌گاه حادس

مد عربی

تـله

سواحل خزر

خوش‌بختی

حرف

هم‌بازی

دوازده و نيم

هشت و نيم

يك بام و سه هوا

يك كلمه

تـلخ

Satyr

سرگيجه

دانه‌ی كال و دو شعر ديگر

دو شعر: برگ خسته و خورشيد

 

 اثر پيشين كاوه:

 زنده‌گی‌ الاهی ... - 1

  

 

زنده‌گی‌ الاهی: تراژدی، درام‌ و كمدی – بخش دوم

بازآفرينی و دگرآفرينی از «كانال»‌ تا «كمدی الاهی»‌

كاوه‌ احمدی علی‌آبادی‌

kaveh_ahmadialiabadi [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «نظريه‌ی تعاملی تناقضی»، صفحه‌ی معرفی نويسنده در خزه

 

اشاره:

آن‌چه‌ می‌خوانيد، اثر در اثر و متن‌ در متنی‌ست‌ كه‌ به‌ بازآفرينی و دگرآفرينی متونی ‌می‌پردازد كه‌ زمينه‌ی‌ ارجاع‌ آثاری هم‌چون كمدی الاهی دانته‌، فاوست‌ گوته‌، فيلم كانال آندره‌ وايدا و ... است‌. آفرينشی كه‌ از فيلم‌ شروع‌ شده‌، با غوطه‌ در كتبی ادامه يافته‌ و با نقد و ديالوگی كه‌ به‌ معراج‌ رفته‌گان را فرا می‌خواند، به‌ عنوان‌ اثری با نام «زنده‌گی‌ الاهی» برگزيده‌ شده‌ است‌. و بعد از شروع ماجرا به اين عرصه رسيد:

... هومر كه‌ تا آن‌ لحظه‌ متوجه‌ حضور او نشده‌ بوديم‌، آهی می‌كشد. با وجود غمی كه‌ از حالات‌ ميكائيل‌ و اوضاع موجود بر او نشسته‌ است‌، رو به‌ دانته‌ كرده‌ و می‌گويد: "از اين‌ كه‌ اشعارش‌ توانسته‌ لااقل‌ هنرمندان‌ را تسكين دهد، بايد خورسند باشد." ولی دانته‌ پاسخ‌ می‌دهد: "هدف‌ اصلی او تسكين‌ نبوده‌، بلكه‌ می‌خواسته‌ راه‌ را به ديگران‌ نشان‌ دهد. اگر چه‌ تسكين‌ دردها و غم‌ها نيز به‌تر از تحمل‌ زجرآور آن‌هاست‌."

سنايی غزنوی می‌گويد كه درست‌ است‌ و اشعاری را در تأييد آن‌ می‌خواند:

روز آخر به‌ راه‌ باريكی / ديدم‌ اندر ميان‌ تاريكی

پيرمردی لطيف‌ و نورانی / هم‌چو در كافری مسلمانی

شرم‌‌روی و لطيف‌ و آهسته‌ / چست‌ و نغز و شگرف‌ بايسته

گفتم‌ ای شمع‌ اين‌ چنين‌ شب‌ها / وی مسيحای اين‌ چنين‌ بت‌ها

در حالی كه‌ سنائی اشعارش‌ را می‌خواند، لب‌خندی بر لبان‌ دانته‌ نشست، اما هنوز اشعارش‌ تمام‌ نشده كه پژواك‌ مبهم‌ و ترس‌ناكی به‌ گوش‌ می‌رسد. همه‌گی متوجه‌ صدا شده‌ و به‌ سوی آن‌ كشيده‌ می‌شويم‌. زوزه‌های وحشتناكی‌ست‌ كه‌ غايت‌ ترس‌ را مستولی می‌سازند ...

 

دانته‌ می‌گويد، صدای عفريت‌ها و ديوهای انتهای دوزخ‌ است‌ و ارداويراف‌ گفته‌های او را تصديق‌ می‌كند.

ارسطو می‌گويد بايد نزديك‌تر برويم‌ تا متوجه‌ شويم‌. جمله‌گی به‌ جست‌وجوی خود ادامه‌ می‌دهيم‌. آن‌ طرف‌تر انسانی را می‌يابيم‌ كه‌ ناله‌ می‌كند.

ارسطو می‌گويد: "ديديد! تنها صدای ناله‌ای بود كه‌ با انعكاس‌ چنان‌ به‌ نظر می‌رسيد." اما مورفئوس‌ می‌گويد: "توجه ‌نداری كه‌ همين‌ فرياد درون‌ او چند برابر پژواكی كه‌ به‌ گوش‌مان‌ رسيد، طنين‌ داشت؟ دوزخ‌ واقعی در درون ‌انسان‌هاست‌، نه‌ بيرون‌." ارسطو كه‌ به‌ نظر می‌رسيد تاكنون‌ به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ای نكرده‌، كمی جا می‌خورد.

وايدا می‌گويد: "به‌ نظر می‌رسد كه‌ ما جمله‌گی برای همين‌ به‌ اين‌جا آمده‌ايم‌ و تنها از طرق‌ مختلف‌ به‌ آن‌ می‌رسيم." سرهنگ‌ از گروه‌بان‌ می‌خواهد تا به‌ مردم‌ بگويد كه‌ راه‌ می‌افتيم‌ و به دنبال‌مان‌ بيايند. گروه‌بان‌ از مردم‌ می‌خواهد تا حركت‌ كنند، ولی آن‌ها می‌گويند كه‌ خسته‌اند و فعلا نای راه‌ رفتن‌ ندارند. گروه‌بان‌ حقيقت‌ را به‌ سرهنگ مطرح‌ نمی‌كند و می‌گويد كه‌ آنان‌ به‌ دنبال‌مان‌ می‌آيند.

از آن‌ سوی، تعدادی از مبارزان‌ به‌ خروجی می‌رسند كه‌ مسدود شده‌ است‌. سرگرد نيز از خروجی‌ای بيرون می‌آيد كه‌ نيروهای دشمن‌ منتظر اويند. عده‌ای ديگر از مردم‌ نيز از فاضل‌آب‌ بيرون‌ آمده‌ و اسير شده‌اند. جنازه‌ی ‌برخی نيز گوشه‌‌ی ديوار افتاده‌ و به‌ نظر می‌رسد كه‌ تيرباران‌ شده‌اند. سرگرد را خلع‌ سلاح‌ می‌كنند و او گريه می‌كند و سوی جوخه‌ای می‌ايستد تا تيرباران‌اش‌ كنند.

دانته‌ می‌گويد به‌ خاطر ضعف‌ ايمان‌شان‌ است‌ و مورفئوس‌ تأييد می‌كند، ولی من‌ می‌گويم‌ كه‌ دشمنان‌ مبارزان‌ نيز ايمان‌ دارند و آن‌ هرگز برای حقانيت‌ كافی نيست‌. دانته‌ نگاه‌ چپ‌‌چپی به‌ من‌ می‌كند و انگار می‌گويد كه‌ به‌ تو تازه‌ از راه‌ رسيده‌ چه كه‌ بخواهی آرای مرا محك‌ زده‌ يا تصحيح‌ كنی! اما همان‌ موقع‌ ويرژيل‌ نگاه‌ پرمعنايی به دانته‌ می‌كند و به‌ او می‌فهماند كه‌ او خود نيز هنگامی كه‌ شاعری نورسيده‌ بوده‌ با ويرژيل‌ در كمدی الاهی چنين كرده‌ است‌. آن‌گاه‌ نگاه‌های همه‌گی حضار به‌ گونه‌ای در هم‌ می‌آميزد كه‌ انگار تصحيح‌ و تكميل‌ كارهای گذشته را وظيفه‌ی مشروع‌ خود ديده‌ و تأكيد می‌كنند.

مانی كه‌ به‌ نظر می‌رسد، كمی صبر كرده‌ بود تا پاسخ‌ مرا در فرصتی مناسب‌ بدهد، با طمأنينه‌ به‌ من‌ می‌گويد كه ايمان‌ مبارزان‌ِ راه‌ تاريكی به‌ دوزخ‌ منتهی می‌شود، ولی ايمان‌ مبارزانِ‌ نور به‌ بهشت‌. ارداويراف‌ با همان‌ زبان‌ عهد عتيق‌ خود می‌افزايد: "بدكيشان‌ گونه‌ گونه‌ روان‌شان‌ پادافره‌ برد!"

اما من‌ می‌گويم‌ كه‌ تاريخ‌ گذشته‌ی‌ ما پر است‌ از جناياتی كه‌ مبارزان‌ نور با ايمانی كور و فاقد انديشه‌ مرتكب‌ شدند و ايمان‌ به‌ تنهايی گاه‌ می‌تواند انسان‌ را تا ژرفای دوزخ‌ به‌ زنجير كشد. سقراط و ارسطو لب‌خند رضايتی می‌زنند. پولس‌ رسول‌ با تأييد گفته‌هايم‌، می‌افزايد: "مسيح‌ در عروج‌ خود به‌ آسمان‌ بسياری از متدينان‌ بنی اسرائيل‌ را دراعماق‌ دوزخ‌ يافته‌ بود."

به‌ محض‌ اين‌كه‌ سخنان‌ پولس‌ به اين‌جا رسيد، يك‌ دسته‌ شاعر پارسی با معراج‌نامه‌هايشان‌ بر سرمان‌ نازل‌ شدند:

وحشی بافقی با «محمد بشر و اسرا به‌عبده / زمان‌ را نظم‌ عقد روز و شب‌ ده‌»

خاقانی شروانی با «بر قمه‌ قبه‌‌ی فلك‌ رفت / تا قله‌ قبله‌ی‌ ملك‌ رفت‌»

جامی با «عشق‌ رگ‌ جان‌اش‌ كشيدن‌ گرفت‌ / دل‌ پی جانان‌اش‌ تپيدن‌ گرفت‌»

سلمان‌ ساوجی با «خيال‌ فكر و عقل‌ و روح‌ را ماند / به‌ صحرای فلك‌ تنها برون‌ راند»

امير خسرو دهلوی با «ديد آن‌چه‌ عبارت‌اش‌ نسنجد / در حوصله‌‌ی خرد نگنجد / ديدار خدای ديد بی‌غيب / گفتار ز حق‌ شنيد بی‌ريب‌»

نظامی گنجوی با «ديده‌ پيمبر، نه‌ به‌ چشمی دگر / بلكه‌ بدين‌ چشم‌ سر، اين‌ چشم‌ سر / ديدن‌ آن‌ پرده‌ مكانی نبود / رفتن‌ آن‌ را زمانی نبود»

شهريار با «كتاب‌ آفرينش‌ پيش‌ پای او ورق‌ می‌خورد / مباحث‌ در مباحث‌ در شكفتن‌ها حكايت‌ بود / نمايش‌نامه‌ها از سرنوشت‌ نوری و ناری / كه‌ از سجين‌ به‌ عليين‌ سماوات‌اش‌ سرايت‌ بود»

ابوالعلاء المعری می‌گويد: "نيازی نيست‌ تا برای ديدن‌ دوزخ‌ به‌ آسمان‌ها رفت. می‌توان‌ آن‌ را در دنيای خودمان‌ نيز تجربه‌ كنيم‌، همان‌ گونه‌ كه‌ من‌ با چشمان‌ خود به‌ روی زمين‌، شكنجه‌‌ی بسياری از نيكوكاران‌ و حتی باايمانان‌ را به دستان‌ متدينان‌ و باايمانانی ديگر ديدم‌، چرا كه‌ متهم‌ به‌ كفر و زندقه شده بود.‌"

جمال‌زاده‌ افزود: "همان‌ گونه‌ كه‌ من‌ در اين‌ جهان‌، اهل‌ دوزخ‌ و بهشت‌ را مشاهده‌ كردم‌ و آفتابه‌دزدی را كه‌ به خاطر روزی خانواده‌اش‌ دزدی می‌كرد، بهشتی و بازاری‌ای كه‌ می‌خواست‌ با هوچی‌گری و شارلاتان‌بازی سر خدا را هم‌ كلاه‌ بگذارد، دوزخی يافتم‌ و فاحشه‌‌ی بی‌پناهی را كه‌ ناچار به‌ خودفروشی شده‌ بود و كسانی را كه چنان‌ قباحتی را در حق‌اش‌ مرتكب‌ شده‌ و او را بی‌آبرو نيز ساختند، بخشيده‌ بود، شأن‌ نزول‌ هللويا (كلمه‌ای‌كه‌ در عهد عتيق‌ برای توصيف‌ عظمت‌ و كبريايی خداوند گفته‌ می‌شد) و درود بانگ‌ حق‌ تأويل‌ كرده‌ و حاجی‌ای را كه‌ همان‌ زن‌ معصوم‌ را فاحشه‌ و بدنام‌ ساخته‌ و جانماز نيز آب‌ می‌كشيد، در دوزخ‌ ره‌سپار ديدم‌." وايدا وسط حرف‌ می‌پرد و می‌گويد: "چنين‌ چيزهايی در فيلم‌ نيست‌ و ما بايد موضوع‌های موجود در فيلم‌ را دنبال‌ كنيم.‌" اما من‌ می‌گويم‌: "چنان‌ ضرورتی وجود ندارد، به‌ خصوص‌ اين‌كه‌ حيطه‌ای كه‌ از آن‌ سخن‌ می‌گوييم‌، آن‌قدر وسيع است‌ كه‌ در دايره‌ی‌ فيلم‌ كانال‌ يا هر اثر واحد ديگری نمی‌گنجد و می‌توان‌ با همين‌ مباحث‌مان‌ اثر ديگری خلق‌ كرد كه‌ هم‌ گستره‌‌ی مطالب‌ مطرح‌ شده‌ در آثار گذشته‌ را كه‌ پيرامون‌ دوزخ‌، برزخ‌ و بهشت‌ است‌، شامل‌ شده‌ هم مسائل‌ جديدی را طرح‌ كرده‌ و در صورت‌ ممكن‌ برخی را پاسخ‌ گويد، همان‌ طور كه‌ هر يك‌ از شما با آثار پيش از خود كرديد."

پس‌ از كمی مكث‌، می‌افزايم‌: "اصلا چرا راه‌ دور برويم؟ مگر خودت‌ در كانال‌ چنين‌ نكردی و بسياری از چيزهايی را كه‌ دانته‌ «الاهی» آفريده‌ بود، در كانال «انسانی» تغيير داده‌ و تأويل‌ كردی‌. دوزخ‌ او را به‌ فاضل‌آب، شاعر و راه‌نمای وی را فرمانده‌ و ره‌روان‌ را به‌ مبارزان‌ بدل‌ ساختی."

گوته می‌گويد: "دقيقا موافق‌ام‌ و اين‌ همان‌ كاری‌ست‌ كه‌ من‌ مشابه‌اش‌ را در فاوست‌ كردم‌. سه‌ گانه‌ی‌ كمدی الاهی را به‌ دو گانه‌ در فاوست‌ بدل‌ ساختم‌. راه‌نمای دانته‌ را كه‌ در دوزخ‌ و برزخ‌، عقل‌ بود، به‌ شيطان‌ بدل‌ كردم تا نشان دهم‌ كه‌ اين‌ وسوسه‌های انسانی‌ست‌ كه‌ در بسياری از موارد راه‌نمای اوست‌. ويرژيل‌ دانته‌ را به‌ دنياهای دگر در دوزخ‌ و برزخ‌ می‌برد، ولی من‌ فاوست‌ را با راه‌نمايی شيطان‌ به‌ درون‌ جامعه‌‌ی انسانی و معناهای آفريده‌ شده در غم‌ها و شادی‌ها و مهم‌تر از همه‌، تأويل‌های برخاسته‌ از گزينش‌ها و تصميمات‌ انسان‌ها هدايت‌ می‌كنم. در فاوست، شيطان با فاوست پيمانی می‌بندد مبنی بر اين که او راه بهره‌مندی از لذات زمينی را به فاوست بياموزد و فاوست دانش‌اش را در خدمت شيطان قرار دهد. در ازای آن، هنگامی که فاوست به دنيای ديگر رفت، روح او از آن شيطان خواهد بود، اما هنگامی که فاوست می‌ميرد، شيطان نمی‌تواند روح‌اش را تسخير کند، چرا که علم فاوست موجب نجات انسان‌ها شده است، نه گم‌راهی‌شان." گوته به من رو می‌کند و می‌گويد: "چرا حرف در دهان‌ام می‌گذاری؟" من می‌گويم: "خوب، تو هر چی دل‌ات می‌خواد بگو!" گوته می‌گويد: "آهان! داشتم می‌گفتم که شيطان با فاوست پيمانی می‌بندد که به او بياموزد از لذات زمينی بهره ببرد و در ازای آن فاوست مردم را گم‌راه سازد. فاوست در ابتدا چنين می‌کند، ولی در انتها از فرامين شيطان سر باز می‌زند، از اين روی وقتی می‌ميرد، فرشته‌گان روح‌اش را به آسمان‌ها می‌برند.‌" در همين‌ هنگام‌ ميلتون‌ خطاب‌ به‌ گوته‌ می‌گويد: "چيزی را از قلم‌ نينداخته‌ای‌؟"

گوته‌ متوجه‌ منظورش‌ می‌شود و می‌افزايد: "البته‌ در بهره‌گيری از شيطان‌ در اثرم‌ تحت‌ تأثير بهشت‌ گم‌شده‌ی ميلتون نيز بوده‌ام‌ و به‌ خصوص‌ در فضای سرشار از استعارات‌ فاوست‌، به‌ نوعی به‌ بازآفرينی بهشت‌ گم‌شده متوسل شدم. هر چند محتواهای بسيار متفاوتی با استنتاج‌های بهشت‌ گم‌شده‌ داشتم‌ و از اين‌ منظر به‌ دگرآفرينی روی آوردم." ميلتون‌ می‌گويد: "و مهم‌تر از همه‌، دانته‌ در كمدی الاهی جهان‌ را حسب‌ عدالت‌ پاداش‌ و جزا می‌دهد، ولی من‌ با كمك‌ گرفتن‌ از انديشه‌ی‌ آگوستينوس‌، در بهشت‌ گم‌شده‌ مجسم‌ می‌كنم‌ كه‌ اگر ملاك‌ تنها عدالت‌ باشد، همه‌گی موجودات‌ به‌ ورطه‌‌ی هلاك‌ خواهند غلتيد، و تنها به‌ سبب‌ بخشش‌ خالق‌ هستی‌ست‌ كه‌ مخلوقات‌ به‌ وادی نجات‌ گام‌ خواهند گذاشت.‌"

مورفئوس‌ كه‌ از حضور گوته‌ ناراحت‌ به‌ نظر می‌رسد، از جمع‌ می‌پرسد كه‌ چه‌ كسی او را دعوت‌ كرده‌ است‌؟

من‌ می‌گويم: "نيازی به‌ دعوت‌ ديگری نبوده‌ و هر كس‌ كه‌ در اين‌ عرصه‌ حرفی برای گفتن‌ دارد، می‌تواند در ميان‌ ما حاضر شود، همان‌ طور كه‌ خودتان‌، يك‌ به‌ يك‌ به‌ جمع‌مان‌ ملحق‌ شديد."

سن‌ برنارد وسط حرف‌ می‌پرد و می‌گويد: "هر كسی نمی‌تواند در اين‌ پرديسه‌ قدم‌ گذارد و بايد عاشق‌ باشد."

من‌ می‌گويم: "تا عشق‌ را چه‌ تأويل‌ كنی‌. اگر منظورت‌ صرفا تأييد و تمجيد مكرر قديسان‌ است‌، چنان‌ كه‌ تو كردی، من‌ آن‌ را عشق‌ نمی‌دانم‌ و بر اين‌ باورم‌ كه‌ با آن‌ تا به‌ درگاه‌ كمال‌ دوستی نخواهی رسيد، چه‌ برسد به‌ عرش‌ اعلا و وصال‌ معشوق‌. گذشت‌ در تمام‌ زنده‌گی‌ به‌ گونه‌ای كه‌ چيز پربهايی را نه‌ برای خود و حتا پاداش‌ خداوندی و بهشت،‌ بلكه‌ برای ديگری فدا كنی، عشق‌ است‌ و تو و هر شخص‌ ديگری كه‌ به‌ هر مقدار آن‌ را در زنده‌گی‌ ديگران خلق‌ كرديد، محق‌ خواهيد بود."

موقعی كه‌ سر خود را بالا گرفتم‌، سن‌ برنارد نبود، تنها چهره‌‌ی مادرم‌ را ديدم‌ كه‌ با مهر به‌ من‌ می‌نگريست‌ و من‌ از بيان‌ آن‌چه‌ كه‌ او در زنده‌گی‌اش‌ آفريده‌ بود، و من‌ تنها حرف‌اش‌ را می‌زدم‌، شرمنده‌ شدم‌ و سر خود را به‌ زير افكندم‌. فكر می‌كنم‌ كه‌ اگر هر يك‌ از شما خواننده‌گان به‌ جای من‌ بوديد، چهره‌ی‌ مادر خود را در آن‌ جای‌گاه‌ اعلا می‌ديديد.

سرهنگ‌، گروه‌بان‌ و يكی از مبارزان‌ به‌ يكی از خروجی‌ها می‌رسند. هيجان‌ زده‌ می‌شوند. گروه‌بان‌ باز به‌ دروغ می‌گويد كه‌ بقيه‌ به دنبال‌مان‌ می‌آيند، اما دشمنان خروجی را بسته‌اند و سيم‌ خاردار و نارنجك‌هايی كه‌ تعبيه شده‌اند، مانع‌ از خروج‌ مبارزان‌اند. مبارزی كه‌ با آن‌هاست‌، سعی می‌كند نارنجك‌ها را يك‌ به‌ يك‌ خنثا كند، اما وقتی می‌خواهد آخرين‌ نارنجك‌ را خنثا سازد، پايش‌ می‌لغزد و نارنجك‌ منفجر می‌شود. سرهنگ‌ و گروه‌بان متأثر می‌شوند، ولی می‌بينند كه‌ بر اثر انفجار، سيم‌های خاردار و موانع‌ از بين‌ رفته‌اند و راه‌ نجات‌ باز شده‌ است‌. هنگام‌ عبور از خروجی با جنازه‌‌ی مبارزی كه‌ جان‌اش‌ را فدای آزادی‌شان‌ كرده‌ است‌، مواجه‌ می‌شوند تا يادآوری‌ای باشد كه‌ بدانند چه‌ كسانی با نثار خون‌ خود موجب‌ نجات‌ آنان‌ از دوزخ‌ شده‌اند. جنازه‌‌ی او هم‌چون پرچمی بر فراز آن‌ راه‌ نجات‌ برافراشته‌ می‌ماند. سرهنگ‌ و گروه‌بان‌ از خروجی بيرون‌ می‌آيند، ولی از مردم‌ خبری نمی‌شود. گروه‌بان‌ به‌ سرهنگ‌ می‌گويد كه‌ به دروغ‌ به‌ وی گفته‌ است‌ مردم‌ به دنبال‌ آن‌ها می‌آيند. سرهنگ‌ عصبانی شده‌ و با شليك‌ گلوله‌ای گروه‌بان‌ را می‌كشد. به‌ نظر می‌رسد كه‌ وايدا با چنين‌ روايتی درصدد است‌، اين‌ همانی‌ای را با شخصيت‌ يهودا و جای‌گاه‌اش‌ در دوزخ‌ دانته‌ ايجاد كند.

من‌ می‌گويم‌ اين‌ شخصيت‌ بسيار نامأنوس‌ است، اما دانته‌ می‌گويد: "نه!‌ اشتباه‌ می‌كنی. او هم‌چون‌ شخصيت يهودای خائن‌ در انتهای كمدی الاهی درخور است‌، كه‌ اين بار به‌ جای خيانت‌ به‌ خداوند، به‌ انسان‌ها خيانت‌ كرده است.‌"

من‌ پاسخ‌ می‌دهم: "برای‌ام‌ قابل‌ درك‌ نيست‌ كه‌ چه‌گونه‌ شخصی كه‌ خائن‌ است‌ و از رياكاران‌ نيز پست‌تر است‌، به ساده‌گی به‌ خيانت‌ خود لب‌ به‌ سخن‌ می‌گشايد! مگر اين‌ كه‌ نقش‌ خائنانه‌ تنها لعابی باشد برای رازی كه‌ در پشت‌ آن‌ مستتر است‌. از اين‌ روی وايدا در تجلی اين‌ كاراكترش‌ به‌ هيچ‌وجه‌ موفق‌ نيست‌، اگر چه‌ تو هم‌ جای‌گاه ‌خائنان‌ را كم‌ و بيش‌ مناسب‌ درك‌ كردی، ولی مصاديق‌ آن‌ را به‌ درستی نمی‌شناختی و هر كسی كه‌ بر او مهر خيانت‌ چسبيده‌ است‌، خائن‌ به‌ شمار نمی‌رود و جايی در غايت‌ عشق‌ ناگزير خواهی بود كه‌ حتا بدنام‌ شوی و يوغ‌ آن‌ را بر دوش‌ كشی و چنان‌ جای‌گاهی اگر در جهان‌ پست‌ترين‌ ارزيابی شود، در عالم‌ معنويت‌، والاترين جای‌گاهی‌ست‌ كه‌ يك‌ انسان‌ می‌تواند به آن‌ دست‌ يابد."

اسپينوزا اشك‌ در چشمان‌اش‌ حلقه‌ می‌زند، و آن گاه‌ زنده‌گی‌ و لعنت‌نامه‌ی‌ او برای‌مان‌ تداعی می‌شود و همگی ديده‌گان به‌ زير می‌افكنيم‌.

سرهنگ‌ به‌ اطراف‌ نگاه‌ می‌كند، تشخيص‌ می‌دهد كه‌ راه‌ نجات‌ است‌ و از كمين‌ و دشمن‌ خبری نيست، اما مردم راه‌ را نمی‌شناسند و بايد كسی رفته‌ و آن‌ها را راه‌نمايی كرده‌ و از دوزخ‌ نجات‌ دهد. سرهنگ‌ لحظه‌ای مردد است‌. با نگاهی كه‌ مطمئن‌ نيست‌ آيا دو باره‌ سالم‌ برگردد يا نه‌، تصميم‌ می‌گيرد پايين‌ رود. تا نيمه‌ به‌ درون فاضل‌آب‌ فرو رفته‌ و مكثی می‌كند تا يك بار ديگر و اين بار شايد برای آخرين‌ بار، آزادی را تجربه‌ كرده‌ باشد. اين‌ صحنه‌ بی‌نظير است‌ و مو به‌ تن‌مان‌ راست‌ می‌شود، اما همه‌گی ما با وجود تحسين‌ وايدا در خلق‌ چنين سكانسی، نگاهی معنادار به‌ او می‌كنيم‌ تا متذكر شويم‌ كه‌ برای چنان‌ نقشی، سرهنگ‌ شخصيت‌ مناسبی نيست‌ و حتا يك‌ ره‌بر نيز كفايت‌ نمی‌كند و آن‌ كار پيام‌بران‌ و منجيان‌ است.‌ نگاه‌های ما به‌ هم‌ گره‌ می‌خورد و آن‌گاه‌ اتفاق‌ عجيبی می‌افتد. تقريبا همه‌گی به‌ من‌ زل‌ می‌زنند. نگاه‌های سنگين آنان‌ را روی خود احساس‌ می‌كنم.‌ متوجه‌ منظورشان‌ می‌شوم‌، فرياد می‌زنم‌: "به‌ اراده‌ام‌ سوگند، يك‌ قدم‌ به‌ سوی دوزخ‌ برنخواهم‌ داشت! آن‌ كار من‌ نيست‌، من‌ تنها می‌توانم‌ در همين‌ برزخ‌ بمانم‌ و داستان «زنده‌گی‌ الاهی‌» را برای شما و مردم‌ روايت‌ كنم.

اما آنان‌ هم‌‌چنان‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌كردند ...

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.