|
دو شعر: برگ خسته
و خورشيد
قاسم نصر (هنگام)
q_hengam [ @
] yahoo.com
برگ
خسته
زندهگی را مرگ نيست.
مرگ
نيز
افتادن يك برگ نيست.
برگها اوفتاده زين پايا درخت
باز
میبينی
درخت
بیبرگ نيست!
وين
منام خشكيده برگی بیرمق
زردگون رخسارهام از درد نيست
گر
بماندم بر بُن اين شاخسار افزودهای
زين
سبب باشد كه بادِ مرگ نيست.
منتی
بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا
گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون
صدای خشخشام آمد پديد
ياد
آريد، برگهای خستهی مجنونِ بيد.
خورشید
تو را
كه مییابم
خودم
گم میشوم
تا
خود بیابم
شب
نمایان میشود
شب را
که مییابم
تو را گم میکنم
é |