|
ديگر وقتاش است، همين روزها
علیرضا حسينآبادی
alireza2004_h [
@ ] yahoo.co.uk
نگارندهی وبلاگ «حيرانیهای
يك روزنامهنگار»
ديگر وقتاش است. به
گمانام وقتاش است. همين روزها. وقتی به انتها میرسی نبايد تعلل کنی.
پس تماماش كن! يك جوری بايد تماماش كرد.
دیشب خواباش را ديدم.
درست مثل يك ببر زخمی و عاصی که از همه طرف محاصرهاش کردهاند.
چارهای جز حمله به يك قسمت دايره که به نظرش ضعيفتر بود، نداشت. پس
حمله کرد: اول يک گاو بزرگ. وقتی خرخرهاش را گرفت، با يک تکان گردناش
را خرد کرد. آنقدر با حرص و خشم دندان به گوشت و استخوان گردناش
میکشيد که سرش را با يک تکان ديگر از بدن جدا کرد. با غرور سرش را
بالا گرفت و بعد به ما که اطرافاش را گرفته بوديم، نگاهی انداخت. بين
ما و او رودخانهای بود كه با صخرههای بلند و درهای عميق اما كمعرض
از هم جدايمان میكرد. آن طرف رودخانه هم هياهو و سر و صدا زياد بود.
از همه طرف بهاش هجوم آورده بودند. هر چه زمان بيشتر میگذشت حلقهی
محاصره تنگتر میشد. دوباره نگاهی به اطرافاش انداخت و با حرکتی تند
و چالاک از صخرهای پايين پريد. و در قسمت كمعرض دره دورخيز كرد.
بدناش را مثل كمانی كه آمادهی پرتاب تيری باشد، جمع كرد و تمام
قدرتاش را در سرپنجهی دستان و پاهاش رها كرد و در آسمان به پرواز
درآمد. با حركتی حيرتآور خودش را با چهار دست و پا روی زمين ميخكوب
كرد. به طرف ما كه اين سمت رودخانه بخشی از حلقهی محاصرهاش بوديم،
آمد. بدون هيچ شتابی و عجلهای. مثل اين كه میدانست همهی ما توی
چنگاش گرفتار شدهايم و راه گريزی نيست. بادی به سينهاش انداخت و سر
فراخ كرد. نزديكتر كه شد با جهشی دو دستاش را روی شانه و سينهی يکی
از ما كه مرد تقريبا ميانسالی به نظر میرسيد، گذاشت. مرد از شدت ترس
همانجا قبض روح شد و افتاد. روی دو پا بلند شد. با يک دستاش مرد
ميانسال را که بدناش مثل موم نرم شده بود، بلند کرد و به صخرهای
تکيه داد. درست مثل زندانیای که برای جوخهی اعدام آمادهاش میکنند.
بعد آمد سراغ بغل دستی من. فکر کنم رئيسجمهور بود. مثل بيد میلرزيدم.
به همين دليل چهرهاش خوب يادم نمیآيد، اما همين که دستاش را برد و
فکر کنم يقهی پيراهناش را گرفت و از جلو من بردش کنار ديوارهی صخره،
صورتاش را ديدم. بله، خودش بود: رئيسجمهور با همان لبخند هميشهگی و
لباسهای مرتباش. او تنها کسی بود که کنار ديوار بدون تأمل ايستاد.
انگار به ديوار پرس شده بود و تکان نمیخورد. هيچ واکنشی از خودش نشان
نمیداد. بدون دست و پا زدن تمام و کمال در اختيار او بود. وقتی کنار
ديوار بود، ديگر لبخند نمیزد. صورتاش بیحس شده بود، بیروح، کرخ
کرخ. انگار اين آدم سالهاست که مرده! خون توی صورتاش نبود، سفيد
سفيد. ببر که برگشت نگاهی به طرف من انداخت، داشتم قبض روح میشدم:
"اين دفعه نوبت من نيست!" باورم نمیشد كه نوبت من هم میرسد. زانوهایم
به لرزه افتادند. قلبام داشت از دهانام بيرون میزد. تمام قدرتام را
جمع کردم که فرياد بزنم، اما صدا ... هيچ! انگار بختك رويم افتاده بود.
حتا يک ناله هم بلند نشد. دست برد و يقهام را محکم گرفت. پاهايم که از
زمين بريده شد، تنگنفس شدم. نفساش كه به صورتام میخورد، بیحستر
شدم. يك جور مسخشدهگی. چشمهايش كه به چشمانام خيره شد، گيج شدم،
گنگ. بعد چرخيدم دور زمين و زمين دورم چرخيد. صورتام كه مقابل
صورتاش قرار گرفت، درهای جهنم بود توی صورتاش، دوزخ. البته مهم نبود،
کار از اين حرفها گذشته بود. ديگر به بر آمدن و فرو رفتن نفس ختم
نمیشد. قبل از اين که حركتی يا کاری بکنم، روی دست راستاش بلندم کرد.
دهاناش که باز شد فقط سياهی بود، سياهی مطلق و عميق. مثل چاه ويل که
میگويند. نمیدانم آن پايين چی در انتظارم بود، اما لحظهای مادرم را
ديدم که با فرياد به لحاف و کرسیای که نزديکاش بود چنگ میزد. عرق
تمام بدناش را گرفته بود. ماهيچهی پاهايش از شدت کشش داشت بريده
میشد. مهرههای کمرش میخواست از جا کنده شوند و دروناش داغ شده بود.
آن قدر داغ که داشت آتش میگرفت. گُر گرفته بود. چشمهايش از شدت درد
از حدقه بيرون زده بودند.
تازه سپيده زده بود، بوق
سگ. بيرون صدای سگ و گوسفند و خروس بود. در روستايی کوچک با دوازده
خانوار در يک جای دورافتاده با خانههای كاهگلی نيمبند و سقفهايی به
كوتاهی قد يك آدم. شبها تنها اثری كه نشانی از وجود يك دهكده بود نور
همان چراغهای پيهسوز و فانوسهای كمسوی انگليسی بود كه از پنجرههای
كج و كوچك همان خانههای كاهگلی بيرون میزد. آن هم از فاصلهای
نزديك. همين كه صد متر از روستا فاصله میگرفتی هيچ مشخص نبود. شبهای
زمستان وقتی كه برف يا باران میآمد، بايد به يكی از ديوارهای اين
خانهها برخورد میكردی تا متوجه میشدی كه روستايی هم اينجاست.
دوباره همان فريادهای گوشخراش بود از مادرم. بعد صدای نحيف و شكستهی
يك بچه. من بودم. آخریش! آخ، چه سخت است بيرون آمدن! آن هم توی فضايی
که نور، صدا، هوا و بعدها ... بعدها چی؟ نمیدانم واقعا بعدها چی؟ شايد
همين جهان مشوش و مخدوش برای من پريشان و آشفته کافی باشد که پدر مادرم
را در بياورم، بعد بيرون بيایم! درست خودم بودم. بعد او را ديدم با
همان قد کشيده و لبهای قيطانی. داشت میخنديد. بعد نرم چشمهايش
را خمار کرد و به من خيره شد: "تقدير اين است که در سی و سه سال بعد تو
را جايی ببينم. اميدوارم که عاشقام نشوی!" و خنديد. دور خودش چرخيد و
موهای طلاییرنگ که گاهی صورت کشيدهاش را میپوشاند، توی هوا پخش
كرد. و حالا در مقابل اين سياهی مطلق ايستادهام. کنارم ايستاده بود.
فقط حساش کردم. به هر زحمتی بود سرم را به طرف راست برگرداندم و
ديدماش که ايستاده بود و نگاهام میکرد ملتمسانه که تنهايش
نگذارم. اشك از روی گونههايش پايين میآمد روی لبها و چانهاش.
باد گرمی میوزيد و به صورتام میزد. كف پاهايم داغ شده بود. همان باد
گرم بود. به صورت او هم زد، صورت سفيد و بدون چروكش. چين برداشت، پُر
چين شد. موهای طلايیاش خاكستری يكدست كه نه، جوگندمی شد. تا دوباره
به چاه ويل نگاهی انداختم و بعد سرم را برگرداندم، خاكستری يكدست شده
بود. باد شال دور گردناش را به طرف راست صورتاش انداخته بود و بالا و
پايين میبرد، مثل پرچم. گلويم خشك شده بود. كاش يك جرعه آب! فقط يك
جرعه! زبانام را به لبهايم ساييدم و آب دهانام را با فشار خواستم
پايين ببرم. نشد. دوباره همان چاه ويل. ديگر برایام مهم نبود كجا
هستم. قادر به هيچ واكنشی نبودم. بیحس و كرخ شده بودم. تازه داشت يك
حس خوشآيند خلسهای بهام دست میداد. داشتم آرام میشدم. به سياهی كه
نگاه میكردم اين دفعه بهجای ترس آرامش بود. از آن آرامشهای مطلق كه
هميشه آرزويش را داشتم. هرچه زودتر میخواستم از شر اين جهان و هياهوی
اطرافام خلاص شوم. پوست سرم جمع شده بود. به گمانام يخ هم زده بود.
میگويند موقعیست كه خون به مغز نرسد. حالا توی اين وضعيت چهقدر خدا
را شكر میكردم كه خون به مغزم نمیرسد. حالا توی خلسه ی كاملام و توی
خلاء. همان جايی كه هميشه آرزويش را داشتم. ناگهان با چرخش دستاش به
بالا و بعد به درون همان سياهی پرتاب شدم، همان چاه ويل. از شدت حركت
از كمرم صدايی به گوش رسيد. بعد پاهايم خواب رفت و بعد سرم و تمام
بدنام. سياهی و سكوت! به گمانم وقتاش بود، هست. همين روزها ...
آخر دنيا – نهم مرداد
1384
é |